قدیمیترین سماورساز خیابان وحدت، دشمن چایساز است!
وحدت۲۱ در محله پایین خیابان مشهد کوچهای که خیابان وحدت را به خیابان نوابصفوی میرساند. این کوچه یکی از کوچهها و محلههای قدیمی مشهد است که اگرچه دست تاریخ از پس خراب کردن آن برنیامده، آدمهای عصر ما تیشه به ریشه آن گذاشتهاند تا «حاجحسین صفانگار» گلایه کند از اینکه «محله را خراب کردهاند و نان ما را آجر».
حاجحسین، یکی از آخرین کاسبان قدیمی این محله است که پس از ۵۳سال کار، درِ دکانش را تخته نکرده تا مبادا نان حلالش در بازار مکاره روزگار، حرام شود. مردی که ۴۰ سال است به این کوچه آمده و عمر چکش سماورسازیاش لااقل ۱۰برابر همه برج و باروهای تازهبهدورانرسیده این کوچه است.
در یک ظهر زمستانی گفتگویی داشتیم با او درباره صنعت سماور و سماورسازی در محلهمان؛ صنعتی که اگر به تاثیرات آن در زندگی خود و هممحلهایهایمان نگاهی بیندازیم، دور و دیر نیست که به «هنر» بودن آن نیز اقرار کنیم.
الکدولک
ششساله بوده است که یکی از اقوام دستش را میگیرد و کشانکشان میبرد به دکان سماورسازی، مینشاندش پای جوش دادن و تقهکاری سماور. لابد کودکی به آن سن و سال، رغبت داشته است به جای دشواری کار، همبازی همسالانش شود در کوچه و خیابان و الکدولک بازی کند.
خودش، اما میگوید: «همیشه در کار جدیت داشتم، حتی همان ششسالگی» و جدیتش از روزی ۱۳ ساعت کار پیداست؛ «کار سختی است؛ از ۸صبح تا ۹شب کار میکنم. کار پرزحمتی است، اما به این زحمت، افتخار میکنم؛ ۶ بچهام را با همین نان زحمتکشی بزرگ کرده و فرستادهام خانه بخت؛ نان این کار غش ندارد و بابرکت است.»
کوچههای قدیمی
دستمان را میگیرد، میبرد به کوچههای قدیمی خاطراتش، به کوچه حمام حاجنوروز؛ «سماورسازی در آنجا بود که من را برای کار نزد او گذاشتند؛ جوانیام را هم در طبرسی سر کردم، در گنبد خشتی. قبلا سماورسازها آنجا بودند و من هم همانجا شاگردی میکردم؛ بعد هم آمدم اینجا و ۴۰ سال است که در این محلهام. اولین اوستایم، حسینآقا علیپور بود، بعد از او هم پیش محمدرضا جاودانی و چند نفر دیگر شاگردی کردم.»
میراث روسها
هر جای مشهد که قدم بگذاری، رد پایی از روسها و جنگ جهانی دوم پیدا میکنی؛ از فلکه آب تا میدان ضد، از باغ خونی تا آشپزخانههای خود ما! بله آشپزخانههای ما. روسها برای مسافرت به ایران نیامده بودند، آمده بودند که بمانند پس طبیعی است که موقع آمدن، مهمترین وسیله خانههایشان را هم با خود بیاورند، چیزی که نوشیدنی گرم و آرامشبخششان را فراهم میآورد؛ سماور! حاجحسین یادمان میآورد که «بنیاد سماور از روسیه است.
هنوز هم سماورهای روسی در خانههای مشهدیها هست و برای تعمیر میآورندشان.» این را که میگوید، اشاره میکند به یکی از سماورهای پشت سرش که از جنگ جهانی دوم به روزگار ما رسیده؛ «این سماورها دوسهمیلیون تومان قیمت دارند و جنسشان از مسمار است؛ آلیاژی است که در روسیه ساخته میشود؛ آلیاژی از مس و برنج و شاید چیزهای دیگر.»
دشمن چایساز!
سماور روسی را کناری میگذارد و از تشت کنار دستش، سنگی آهکی برمیدارد و نشانم میدهد؛ «این را ببین. لای است. این سماورها و سماورهای برنجی، لای آب را میگیرند و آن را تصفیه میکنند و، اما کتریها و چایسازهای امروزی، حلبی هستند و نمیتوانند لای آب را بگیرند؛ فقط سماور برنجی است که لای را به خودش میگیرد و آب را صاف میکند.
کتریها و چایسازهای امروزی، حلبی هستند و نمیتوانند لای آب را بگیرند
سماورهای چینی و این استیلها که تازه به بازار آمده، لای آب را نمیگیرد.» اگرچه این حرف حاجحسین صفانگار که «از وقتی کتریهای روگازی آمده، کار سماورسازی رونقی ندارد»، ما را به این فکر میاندازد که دشمنی حاجحسین با کتریها و چایسازها، ربطی هم به کار و کاسبیاش دارد، اما واقعا چطور حاضریم این همه آهک و رسوبات را نوشجان کنیم و تازه لذت هم ببریم؟! ظاهرا روسها بیشتر از ما به فکر چایی که میخوردند، بودهاند.
کار شریف، نان حلال
حاجحسین سالها نوسازی میکردهی یعنی با چکش سماور میساخته است، حالا، اما سماور تعمیر میکند که میگوید: «الان برای سماورسازی باید کارخانه داشته باشی؛ من، چون سرمایه ندارم، تعمیرکاری میکنم.» در روزگاری که پولهای بادآورده برای خیلیها آب و نان و ویلا و حساب میلیاردی شده است، کسی برای حمایت از کار صنعتگران پرتلاشی مانند حسینآقا، آستین بالا نمیزند تا او گلایه کند که «هیچ حمایتی نیست؛ هیچ جایی نیست که به ما رسیدگی کنند.»
با این حال این موجب نمیشود که حاجحسین از صنعت دست بکشد چراکه باور دارد «چنین کارهایی، شریف است وگرنه کارهای کاذب که زیاد است؛ روزی ما را خدا میرساند.» کارگاههای سماورسازی محله و شهر ما، خیلی وقت است که شدهاند تعمیرگاه سماور تا حسین صفانگار بگوید «الان کارخانههای سماورسازی در دهرود دشتستان استان بوشهر فعال شدهاند و اینجا دیگر خبری از سماورسازی نیست.»
نخستین سماور
«نخستین سماوری که ساختم، زغالی بود؛ بعدها سماورهای نفتی به بازار آمدند و بعد از آن سماورهای برقی و گازی.» این گفته حاجحسین، خلاصه تاریخ سماور و سماورسازی است، تاریخی که با روند تکامل صنعت و انرژی پیوند نزدیکی دارد.
نخستین سماوری که ساختم، زغالی بود؛ بعدها سماورهای نفتی به بازار آمدند و بعد از آن سماورهای برقی و گازی
در این مدت بیشتر مشتریهای حاجحسین، هممحلهایها بودهاند؛ «از دور و نزدیک برایم سماور میآورند. خیلیها که قبلا اینجا مجاور بودهاند، حالا هم به من سر میزنند و سماورهایشان را برای تعمیر به اینجا میآورند.» این حرف را که میزند، سری به تاسف تکان میدهد که «کار ما خوب است، اما محله را خراب کردهاند و کار ما را از رونق انداختهاند؛ الان اینجا ساکن زیادی ندارد و بیشتر اهالی محله رفتهاند.
شلوغی اینجا هم، کاذب است و مال همین روزهای زواری است؛ زوار که با خودش سماور این طرف و آن طرف نمیبرد!» دکان قدیمی او این روزها از رونق افتاده است تا دستهایی که تا حالا چندهزار سماور درست کرده و از کار بازنمیایستادهاند، صبح تا شب انتظار سماورهایی را بکشند که جای خود را به چایسازهای چینی دادهاند.
بیمه سماور!
حاجحسین هممحلهایهایش را از جان و دل دوست دارد و دربارهشان میگوید: «مردم خوبی دارد محله ما؛ افتخار میکنم که برای آنها کار میکنم و کارشان را راه میاندازم.» او توصیهای هم برای هممحلهایهایش دارد که مشتریهای پروپاقرص او هستند: «توصیه میکنم چای را فقط روی سماور دم کنید. روزی ما دست خداست ولی این چایسازهای جدید برای خود مردم ضرر دارد. باور ندارند، تحقیق کنند.»
او البته محبت دیگری هم در حق هممحلهایها و مشتریان هنرش میکند، محبتی که خودش میگوید «وظیفه» است؛ «سماورهای مشتریان من بیمه هستند؛ اگر سماوری از زیر دست من بیرون برود، هر ایرادی که داشته باشد، خودم دوباره بهرایگان درستش میکنم.»
حسینآقا آنقدر به سماور علاقه دارد که علاوهبر کارگاهش، جایی هم برای نگهداری آنها مهیا کرده و در خانهاش هم بیشتر از ۲۰ سماور جورواجور دارد که چای را روی آنها دم میگذارد. از این گذشته، حاجحسین جزو معدود سماورسازهایی است که علاوهبر ساخت و تعمیر سماورها، آنها را پرداخت هم میکند و میتواند یک سماور کاملا فرسوده را بهتر از روز اول، تحویل مشتری بدهد.
بار امانت
برای خداحافظی که دست میدهیم، درشتی پوست دستش، نرمی دست خبرنگاری را آزار میدهد که به شیوه جوانهای امروزی، سختی نچشیده است. دستهای حاجحسین شرمنده میکند دستهای من را تا دور شوم لبهلای برجهای بالارفته روی شانههای حاجحسینها؛ صنعتگرانی که سالهای سال، بار خدمت به مردمی را بر دوش کشیدهاند که خیلی از آنها حالا فراموش کردهاند مردهای قدیمی این محلهها را؛ مردهای مرد را.
خیلیهایشان لابد حالا به جایی رسیدهاند. بعضیهایشان حتما آنقدر مهم شدهاند که وقتی از سماورهای حاجحسین، آبجوش میریزند به استکانهایشان، هرگز فکر نمیکنند به وحدت۲۱ که به قول حسینآقا «این روزها خرابیها، پای خیلیها را به اینجا کشیده» و هرگز آنان که باید فکر نمیکنند به مسجد جعفری که دارد روی سر دکانهای همسایهاش فرو میریزد؛ به دکان حاجحسین صفانگار، قدیمیترین سماورساز محلهمان، که یکی از این مغازههاست؛ فکر نمیکنند به سماورهای حاجحسین که ممکن است برف بعدی، زیر سقف فروریخته مغازهاش...
*این گزارش پنجشنبه، ۵ بهمن ۹۱ در شماره ۴۰ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.
