محسن نجفی لیاقت شهادت در بیت رهبری را داشت
زیاد از خودش عکس میگرفت. میگفت اگر شهید شدم، عکس از من داشته باشید. به آرزویش رسید و حالا همان عکسهای پرمهرش روی دیوار و پایههای گل و بنر و... گذاشته شده. اینقدر خندان و شوخ طبع بود که نبودش را نهفقط خانوادهاش بلکه همه فامیل و دوست و آشنا حس میکنند. چه بسیارند افرادی که هرجا با شهید محسن نجفی بودهاند، اینقدر خندیدهاند که حالا در نبودش، با یادآوری آن فضا، اشک در چشمانشان حلقه میزند.
خدمت به پدر و مادر و شادکردن آنها، دستگیری از نیازمندان و خانوادههای بیسرپرست، کمکهای مالی متعدد به اقوام، مهمانداری و سرجمعکردن فامیل پای سفره و... تنها بخشی از خاطراتی است که از این شهیدِ محله شریعتی باقی مانده است. او در زمان بمباران بیت رهبری، در جلسه شورای دفاع، همراه سردار سپهبد محمدپاکپور حضور داشت و به درجه رفیع شهادت رسید.
بابا به آرزویش رسید
تنها چند روز از زمان تشییع پیکر شهید نجفی گذشته، اما وقتی پا در خانه او میگذاریم انگار همهچیز عادی است. مادر دارد کارهای خانه و مهمانداری را انجام میدهد و بچهها سر درس و مشقشان هستند. شهادت آرزوی پدرشان بود و حالا مادر به آنها گفته اگر ما بابا را دوست داریم، الان نباید از اینکه به آرزویش رسیده است، ناراحت باشیم. سه فرزند و همسر شهید، گرچه دلتنگ محسن شوخطبع هستند و حسابی جای خالیاش را حس میکنند، اما به او قول دادهاند اگر شهید شد، گریه نکنند و حالا محکم و استوار پای قولشان ایستادهاند، درست همانطورکه بابامحسن در طول زندگیاش به قولهایش پایبند بود.
پدربزرگ و مادربزرگ خانواده که انگار هنوز در شوک ازدستدادن اولادشان هستند، بهتزده کنار عروس و نوهها نشستهاند. گاهی آه از نهادشان بلند میشود ولی صبر و استقامت همسر و بچههای آقامحسن، آنها را هم آرامتر کرده است. خواهر، برادر و دایی آقامحسن گاهی بغض میکنند، اما شهادت را سعادتی برای آن عزیز ازدستداده میدانند و میگویند: هم در زندهبودنش باعث افتخارمان بود، هم در آسمانیشدنش.
پای قولمان ایستادهایم
الهامسادات حسینی، همسر شهید، تعریف میکند: خیلی وقتها پیش میآمد که به خاطر مسائل امنیتی و کاری ممکن بود تا دوسهروز خبری ازش نداشته باشیم. از زمان جنگ دوازدهروزه شرایط بدتر شده بود. از طرفی اصلا نمیدانستیم کجا هست.
او نگاهی به مادرشوهرش میاندازد و ادامه میدهد: وقتی بیت رهبری را زدند، نمیدانستم که محسن هم آنجا بوده. بهخاطر ازدستدادن آقا ناراحت شدیم. مادر دودستی در صورتشان میزدند و گریه میکردند و میگفتند آقا را شهید کردند.
کمکم خبرهایی به گوششان میرسد که آن روز در بیت رهبری جلسهای بوده است که درراستای آن، شهیدمحسن نجفی هم در ساختمان بوده. چندساعتی طول میکشد تا بهطور قطعی متوجه میشوند که محسن نجفی هم جزو شهدا بوده است. اما آواربرداری ساختمان طولانی میشود و یک ماه بعد، فقط بخشی از پیکر این شهید پیدا میشود.
محمدحسن، فرزند دوم و یازدهساله شهید، تعریف میکند: آن روز سردار پاکپور جلسه داشتند و بابایم همراهشان رفته بود. احتمال میدادند که بخواهند آنجا را بمباران کنند. برای همین میخواستند زودتر کارهایشان را انجام دهند و وسایل را جمع کنند و از ساختمان بیرون بروند، اما فرصت نشد و به شهادت رسیدند.
محمدحسن، نه با بغض و اشک، بلکه محکم و با افتخار اینها را تعریف میکند. خواهرش، حوریه که کلاس هشتم درس میخواند، میگوید: ما به بابا قول دادهایم اگر شهید شد، گریه نکنیم. الان هم پای قولمان ایستادهایم. بابا هم هر وقت هر قولی میداد، به آن عمل میکرد، حتی اگر خیلی وقت میگذشت، باز هم به قولش عمل میکرد.
داغ پشت داغ
حوریه ادامه میدهد: من خیلی دوست داشتم رهبر شهید را ببینم. به بابا گفته بودم میشود یک بار من را پیش ایشان ببرید؟ قول داد که شرایطش را برایم فراهم کند. اعتکاف هم میخواستم ثبت نام کنم. بابا گفت «خودم که آمدم میبرمت ثبت نام کنی.»، اما دیگر برنگشت و وقتی سر مزارش بودم گفتم «دیدی بالاخره یک بار به قولت عمل نکردی؟»
بابا هم هر وقت هر قولی میداد، به آن عمل میکرد، حتی اگر خیلی وقت میگذشت، باز هم به قولش عمل میکرد
حوریه وقتی خبر شهادت بابا را شنیده، نمیدانسته که رهبر معظم انقلاب هم به شهادت رسیدهاند. با امیدواری به مادرش گفته حالا که بابا شهید شده، حتما شرایط دیدارمان با آقا فراهم میشود و ایشان برایمان پدری میکنند، اما وقتی مادر به او میگوید که آقا هم شهید شدهاند، داغی دیگر بر دلش مینشیند.
حوریه خاطرات پدر را مرور میکند. میخواهد خاطرهای از روز تولد محمدحسن را بگوید که محمدحسن با خنده کلامش را قطع میکند و میگوید: نه! آن را نگو.
مادر خاطره دیگری را یادآوری میکند و میگوید: حوریه خودش به کلاس زبان میرود و میآید. اما وقتی محسن اینجا بود، دخترش را تحویل میگرفت و خودش او را میبرد و میرفت دنبالش.
محمدحسن با هیجان، صحبت مادر را ادامه میدهد: بابایم میگفت «وقتی سوار پراید میشوی، باید کت و شلوار بپوشی ولی وقتی سوار بنز میشوی، باید با زیرشلواری باشی.»
حوریه از مادر و برادرش میخواهد بگذارند باقی را خودش تعریف کند؛ میگوید:یک بار بابا با بنز آمده بود دنبالم. همین که نشستم در ماشین، دیدم با زیرشلواری است. در ماشین را باز کرد و پیاده شد. گفتم «کجا میروی؟» گفت «میخواهم بروم با معلم و مدیرت صحبت کنم ببینم درسهایت چطور است.» گفتم نه! با زیرشلواری نروی؛ من آبرو دارم.
مادر میخندد و میگوید: وقتی دیدم محسن دارد با زیرشلواری دنبال حوریه میرود، گفتم آنجا رسیدی کمی سربهسرش بگذار؛ او هم وانمود کرده بود که میخواهد برود پیش معلمش.
کار راهانداز و مهماندار
محمدجعفر احمدزاده، دایی شهید، ادامه میدهد: محسن هرجا بود، همه را میخنداند. بعضی وقتها لباسهایی خاص میپوشید. همین که او را میدیدیم، خندهمان میگرفت. شب چله همه را دعوت کرده بود خانهاش. زیرشلواری قرمز پوشیده بود؛ همین که از در وارد شد، همه خندهمان گرفت. او هم میگفت این را پوشیدهام تا شماها بخندید. بعد هم اینقدر شوخی میکرد و جوک میگفت و سربهسر همه میگذاشت که از اول تا آخر میخندیدیم.
بغض گلوی دایی را میگیرد و ادامه میدهد: خیلی سفرهانداز و مهماندار بود. به هرمناسبت و بهانهای، فامیل را دور هم جمع میکرد. بهشدت هم کار راهانداز بود. هرکس گرفتاریای داشت، محسن کارش را راه میانداخت. بعداز شهادتش فهمیدم چندین خانواده بیبضاعت را حمایت و پشتیبانی میکرده. برای دوروبریهایش هم کم نمیگذاشت. فکر نمیکنم کسی باشد که برای نیاز مالی به او رو انداخته باشد و «نه» شنیده باشد. هرطور بود، کار همه را راه میانداخت. حتی یک بار متوجه شدم از طرف یک موکب با او تماس گرفتند. نیاز به پول داشتند. کار آنها را هم راه انداخت.
او ادامه میدهد: در مراسم تشییع و تدفین محسن، افرادی بودند که خیلی اشک میریختند و ما آنها را نمیشناختیم. زن و شوهر جوانی بودند که دختری تقریبا چهارساله داشتند. از آنها پرسیدم چطور با محسن آشنا شدند. تعریف کردند که در هتل کار میکردند و مشکلات مالی داشتند. محسن خیلی کمکشان کرده بود. اینقدر به او ارادت داشتند که وقتی بچهشان به دنیا آمده بود، از محسن خواسته بودند برایش اذان بگوید.
محمدآقا میگوید: پدر این بچه اشک میریخت و میگفت هر بار به دخترم نگاه میکنم، یاد آقامحسن میافتم و میگویم چه کسی را از دست دادیم.

با خاطراتت چه کنم؟
پدر و مادر شهید که از شوک ازدستدادن اولاد، سکوتی سنگین دارند، در زمان شنیدن این حرفها، سرشان را با حسرت تکان میدهند. نگاهی به عکس خندان شهیدشان میاندازند، دستشان را بر پایشان میزنند و باز با حسرت، سرشان را تکان میدهند.
بغض مادر میشکند. با صدایی لرزان ادامه میدهد: از شهادتش ناراحت نیستم، اما اینقدر از خودش خاطره به جا گذاشته است که هرجا چشم میاندازم، خاطراتش جلو چشمم است.
بیت رهبری را که زدند، مادر دودستی به صورتش میزد و میگفت آقا را شهید کردند.نمیدانستیم محسن هم آنجا بوده
او تعریف میکند: محسن اصلا تحمل ناراحتی ما را نداشت؛ هر بار میآمد و سر میزد، اگر میدید ناراحتیم، تا ما را نمیخنداند، نمیرفت. برای دوا و دکترمان هم خیلی زحمت میکشید و هوایمان را داشت.
جوادآقا، برادر شهید، میگوید: ما هفتخواهر و برادر هستیم. محسن یکی به آخری بود. ظاهرا کوچکتر از ما بود، اما مدیریت خیلی از مسائل خانواده را انجام میداد. همهجوره هوای پدر و مادر خودش و همسرش را داشت. اگر در خانواده و فامیل اختلافی پیش میآمد، محسن پادرمیانی و حلش میکرد. اگر مشکل مالی بود، رویش حساب میکردیم. در مسائل کاریاش هم واقعا نمونه بود؛ دلسوز و مسئولیتپذیر.
سردار محمد پاکپور، فرمانده کل سپاه، را در استانهای کرمانشاه، کردستان و سیستانوبلوچستان همراهی میکرد. من که برادرش بودم، خبر نداشتم، اما وقتی فیلمهایی از حضورشان در آنجاها و زحماتشان را دیدم، هم حسرت خوردم هم افتخار کردم.
اکرمخانم که خواهر بزرگتر شهید است، میگوید: با اینکه محسن از بقیه کوچکتر بود، اینقدر آگاه و روشنفکر بود که ما خواهرها در هر موضوعی با او مشورت میکردیم.
کافی بود پاسپورت داشته باشیم
او یاد سفرهای کربلا میکند و میگوید: محسن هروقت میخواست به کربلا برود به بقیه هم میگفت بیایند. نصف بیشتر کاروان خانواده ما میشدند. اگر کسی به خاطر مشکل مالی نمیتوانست بیاید، محسن میگفت نگران پولش نباشید. او هزینهاش را میداد؛ ما هروقت داشتیم، برمیگرداندیم. فقط کافی بود پاسپورت داشته باشیم.
حوریه با تلفن همراه کنارمان مینشیند و فیلمی از سفر کربلای۱۴۰۳ را نشان میدهد: پدرش در اتوبوس با شوخیهایش همه را میخنداند. فیلم را جلوتر میبرد. در مسیر مسجد کوفه که دارند پیاده میروند، شبیه مسئول کاروانها، تابلویی را در دستش دارد تا افراد گروه پراکنده و گم نشوند. اما پدرش اینقدر همراهیان را میخنداند که بعضیها دلهایشان را گرفته و خم شدهاند.
اکرمخانم میگوید: سفرهایمان به کربلا که با محسن میرفتیم، هم زیارت بود هم سیاحت. اینقدر با شوخیهایش همه را میخنداند که طی سفر، غم و غصهها را فراموش میکردیم.
خدا خواست عزت پیدا کند
برای لحظهای اشک در چشمان همسر شهید جمع میشود. آنها را پاک میکند و میگوید: محسن اینقدر اخلاقش خوب بود که جای خالیاش برای همه حس میشود. او به زندگی مشترکشان اشاره میکند و میگوید: یادم نمیآید در این ۱۷ سال با هم بحث و دعوا داشته باشیم. حتی یک بار صدایش بلند نشد.
آقامحسن حتی در زمانهایی که مشهد نبوده، تولد همسرش را فراموش نمیکرده و با پست برایش کادو میفرستاده است. الهامخانم میگوید: از آبان سال گذشته، محسن میگفت دوست دارم یک سفر دونفره برویم. هر کار کرد، جور نشد و آخر هم به شهادت رسید.
او آیه۲۶ سوره آل عمران را میخواند «.. و تعز من تشاء و تذل من تشاء...» و معتقد است خدا میخواسته محسن را عزیز کند. بعد هم تعریف میکند: وقتی با هم ازدواج کردیم، محسن در کار توزیع کپسول اکسیژن بود، اما در آزمونهای استخدامی جاهای مختلف ازجمله آتشنشانی شرکت میکرد. به کارهای نظامی هم علاقه داشت و ازطریق دوستان بسیجیاش به دفتر مهندسی شمال شرق معرفی شده بود. آنجا بهعنوان مسئول پشتیبانی مشغول کار شد و ۷سال طول کشید تا رسمی شد.
به گفته همسر شهید چندسال پیش وقتی سردار پاکپور به مشهد آمده و محسن را دیده بود، مهر او بر دلش نشسته بود و خیلی از کارهایش را به محسن میسپرد. دوسهسال پیش، سردار از محسن خواسته بود به تهران برود و از زمان جنگ دوازدهروزه در تهران بود. شهیدنجفی در جلسه شورای دفاع، همراه سردار پاکپور بود که به فیض شهادت نائل شد. الهامخانم میگوید: محسن لیاقت شهادت را داشت. خوش به سعادتش.
حالا این همسر شهید و فرزندانش، گرچه در خلوت خودشان، دلتنگیهایی دارند، محکم و استوار ایستادهاند. حوریه یواشکی با پولهای توجیبیاش برای نیازمندان غذا تهیه کرده، شبیه پدرش. محمدحسن شبها در اجتماعات حاضر میشود. نهتنها از شهادت پدرش ناراحت نیست، بلکه شجاعانه میخواهد راه او را ادامه دهد. آنها این شبها، محکمتر از قبل، شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل را سر میدهند و نهتنها خونخواه پدرشان، بلکه خونخواه همه شهدا هستند.
* این گزارش چهارشنبه ۲ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۹ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.