مدیر متحول کننده هنرستان سیدجمالالدین اسدآبادی
دلتنگی قرارش نمیدهد؛ باز کفش کلاه میکند و راهی هنرستان میشود. هنرستان سید جمال اسدآبادی؛ میگویند عاشق آنجا است. میگویند جای جای مدرسه را خاطرات پر کرده است. میان بچهها مینشیند و خاطرات ۲۸ سال گذشته را برایشان بازگو میکند. از معاون مدرسه میگوید که شر و شورترین شاگرد کلاسش بوده و همیشه اذیتش میکرده. از برخی معلمهای مدرسه که آنها نیز شاگردانش بودند و همیشه در کلاسهای او آرام مینشستد.
قدم زنان توی کلاسها میرود، گچ برمیدارد و روی تخته سیاه چیزی مینویسد. پنجره کلاس را رو به حیاط باز میکند گویی دانشآموزان این هنرستان علاوه بر درس خواندن در مدرسه زندگی هم میکنند؛ این همان چیزی است که احسن مقدم آرزو داشت به آن برسد.
ایجاد جو صمیمی در مدرسه
غلامرضا احسن مقدم معلم و مدیر بازنشسته هنرستان پسرانه سیدجمال اسدآبادی و ساکن محله عنصری مشهد است. او که اکنون در ۵۶ سالگی به سر میبرد، با ورود به این هنرستان خود را وارد دنیای بچهها کرد، توانست تغییرات رفتاری و آموزشی قابل توجهی در دانشآموزان به وجود آورد تا آنجا که هم اکنون نیز این هنرستان با جو صمیمانه خاصی همواره افراد فرهیختهای را تحویل جامعه مخصوصا منطقه ۷ مشهد دهد.
او سال ۱۳۵۵ با شرکت در آزمون فنی و حرفهای و گذراندن دوره تربیت معلم وارد شغل معلمی شد و با اینکه برای رفتن به مناطق محروم و تدریس اعلام آمادگی کرده بود، اما سال ۵۸ به صورت اتفاقی وارد هنرستان سید جمال اسدآبادی شد و به استخدام آنجا درآمد. سال ۶۴ وارد دانشگاه مازندران شده، مدرک لیسانس خود را گرفت و دوباره به هنرستان برگشت. شد معلم ریختگری و اتومکانیک و تا سال ۶۸ معلمی میکرد و بعد از آن هم شد مدیر هنرستان سیدجمال اسدآبادی. احسن مقدم بعد از ۵، ۶ سال معلمی، مدیر مدرسه میشود. همه او را در خیابان امام رضای ۵۱ میشناسند.
رفتن به جبهه با دانش آموزان
خاطرات او از سالهای خدمت در این هنرستان قدیمی مشهد شنیدنی است. اگر از کسی میشنیدم که معلمی با دانشآموزانش راهی جبهه و جنگ شدهاند قطعا باور نمیکردم. اماوقتی پای صحبتهای احسن مقدم مینشینم، باورم میکنم که او پیشنهاد چند دانشآموز بسیجیاش برای رفتن به جبهه را با اشتیاق قبول کرده و ۴۵ روز را باهم در جبهه گذرانده باشند.
من و دانش آموزان مدرسه، ۴۵ روز در جبهه بودیم و ماشینها را سرویس میکردیم. روغن عوض میکردیم، فیلتر و ...
او تعریف میکند: سال ۶۲ بود و من تازه از کردستان به مشهد برگشته بودم. توی کارگاه کلاس داشتم که ۱۵ تا از دانشآموزان روی سرم ریختند و گفتند ما میخواستیم برویم جبهه، اما پایگاه شرط گذاشته معلمی هم با ما همراه شود. من نیز که تشنه این کارها بودم قبول کردم و به اتفاق بچهها راهی شدیم. ما ۴۵ روز در جبهه بودیم و ماشینهای جبهه را سرویس میکردیم. روغن عوض میکردیم، فیلتر و ... بچهها در بین کار باهم شوخی میکردند و میگفتند اشتباهی سراغ ماشینهای عراقی نروید.
احسن مقدم از آن دسته معلمهایی بود که با شاگردانش دوست میشد. او میخواست بچهها باور کنند مدرسه خانه دوم آنهاست. برخی دانشآموزان را میدید که با اکراه مدرسه میآیند در حالیکه هنگام تعطیلی سر از پا نشناخته و از مدرسه بیرون میروند. این برای او آزاردهنده بود. به همین خاطر بود کاری کرد کارستان، تا بچهها مدرسه را به عنوان بخشی از زندگی و به عنوان خانه دوم خود بپذیرند.
احسن مقدم تعریف میکند: یک روز با بچهها دور هم نشستیم و تصمیم گرفتیم چند روزی را در مدرسه زندگی کنیم. یک نفر فرش آورد و یک نفر فلاکس چای، غذا، و همه چیزهایی که برای زندگی در یک مکان لازم بود. ما برنامه روزانهای ترتیب دادیم. هر روز صبح بعد از نماز راهی حرم میشدیم و بعد مدرسه، گردش، درس خواندن، شام، بازی، خواب و دوباره روز از نو و روزی از نو. بعد از این اتفاق بچهها این موضوع را درک کردند که مدرسه تحمیل نیست بلکه محل زندگی آنها است.
دانشآموزی که از ترس پزشک شد
احسن مقدم در حالیکه خاطراتش را مرور میکند ادامه میدهد: یک دانشآموز مهاجر افغانی داشتم که بی انظباطی کرده بود. به محض شنیدن این موضوع من و بچهها بسیج شدیم برای پیدا کردن او، اما قضیه فرار او جدی شده بود و هرگز به مدرسه نیامد. پیگیریهای من نیز برای پیدا کردنش به نتیجه نرسید.
بعد از ۸ سال زمانی که مدیر مدرسه شده بودم به مدرسه آمد و خودش را معرفی کرد. او که مرد جوان و خوش قامتی شده بود گفت: آن روز از ترس و خجالت به خانه رفتم و دیگر روی برگشت به مدرسه نداشتم بعد از مدتی هم راهی افغانستان شدم و در آنجا مشغول به تحصیل شدم.
حالا هم دانشجوی رشته پزشکی هستم و برای دریافت آخرین مدرکم در مدرسه آمدهام تا بتوانم لیسانسم را بگیرم. این خاطرهای است که هرگز آن را فراموش نمیکنم. رسم شعله پزون و شعلهخورون نیز از پیشنهادات این مدیر خلاق و سرزنده مدرسه بود که سالیان پیش در یک کار دستجمعی با دانشآموزان اتفاق افتاد و این رسم هنوز هم در هنرستان پا برجاست.
طرحی برای نجات مشهد از خفگی
در برگهای خاطراتش تلخیهایی هم وجود دارد. خاطره تلخ از دست دادن یکی از بهترین دانشآموزان هنرستان هنوز هم از یادها نرفته است. احسن مقدم میگوید: دانشاموزی داشتم که به صورت ناگهانی فوت کرد. حوالی سال ۶۵ بود. پدر این دانشآموز بعداز چند روز به مدرسه آمد و ۱۰۰ هزارتومان برای کمک به مدرسه پرداخت وقتی علت را جویا شدم فهمیدم این خواسته همیشگی دانشآموز بوده که خانوادهاش به هنرستان کمک کنند. آن زمان با آن پول آزمایشگاهی در هنرستان ساختیم تا یاد آن دانشاموز برای همیشه زنده بماند.
بازنشستگی بهانهای برای بیکار نشستن این معلم قدیمی خیابان امام رضا نیست. او طرح بزرگی تهیه کرده برای نجات مشهد از خفگی. مشکل کمربند سبز مشهد و عدم توجه مسئولان به آن امروز بزرگترین دغدغه او است. او دهها ساعت روی این طرح فکر کرده، همه جوانب آن را درنظر گرفته و فکرهای جالبش را روی کاغذ پیاده کرده است. در این طرح قرار است مشهد از دود نجات پیدا کند، اما تا به حال کسی به حرفهای او توجه نکرده است.
به نظر میرسد پیوندی بین این معلم و مدیر قدیمی و هنرستان سیدجمال اسدآبادی ایجاد شده که به هیچ طریقی گسستنی نیست. صحبتهایمان که تمام میشود دوباره هوای هنرستان و قدم زدن در محوطه هکتاری آن به سرش میزند کفش و کلاه میکند و دوباره راه میافتد، میان بچهها، شاگردان قدیمش که حالا همکاران اویند و ...
*این گزارش مهر سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.