بوستان زیارت زائران را برای زیارت واقعی آماده میکند
در بزرگ و سفیدرنگش از همان حاشیه بولوار ولایت پیداست؛ جایی که میشود بزرگی نوشته «پارک موضوعی و فرهنگسرای زیارت» را خواند.
نمای بیرونیاش تفاوت دارد با دیگر مکانهای مذهبی، شکلی دارد که جوانها –بهویژه فرهیختگان- را به سمت خود میکشاند. هرچند وصفش بین عموم مردم هم پیچیده، اما از آنجا که تنها چند روزی از افتتاح این مرکز فرهنگی میگذرد مردم هنوز به صورت آزاد نتوانستهاند از آن دیدن کنند.
در ابتدای ورود، وارد محوطهای میشوم که غیر از جای پارک خودروهای معمولی، مکانی را هم به خاطر رفاه حال زائرن و مسافران احتمالی جهت ایستادن اتوبوس در خود دارد. المانهایی مختلف که همه به امام این شهر برمیگردد، در جایجای این محوطه نصب شده؛ مثل یاثامنالائمه، شمسالشموس و... میگویند وقتی مسافران وارد پارک میشوند جلوی هریک از این القاب میایستند تا راهنما در مورد آن لقب و ارتباطش با امام رضا (ع) توضیحاتی بدهد.
سینمای اینجا هم یکی دیگر از آن مکانهایی است که مردم را به سمت خودش میکشد؛ ساختمانی گرد و سفیدرنگ که سمت راست محوطه جا خوش کرده است. سینمایی که پرده نمایش مدورش اطراف تماشاچیان را میگیرد به طوری تماشاچیان هنگام پخش فیلم در دل تصاویر قرار دارند و بازدیدکنندگان میتوانند از تماشای فیلم در آن لذت ببرند.

خارج از سینما و مقابل آن، عکاسخانهای با نمای زیبا و دلنشینش خودنمایی میکند و هرکسی را به سمت خود میکشاند. کمی آنطرفتر المانها و ماکتهای رضوی آنقدر طبیعی و خوب کار گذاشته شده که خود را در صحن سقاخانه حرم احساس میکنم، مخصوصا با چند خادمی که در آن ایستاده و افرادی که برای زیارت در صحنش حضور دارند. اما در حقیقت اینجا همان عکاسخانه پارک موضوعی زیارت است که تصاویر و المانهایی، چون سقاخانه، گنبد طلا و... به صورت سه بعدی در آن کارگذاشته شده به همراه مردمی که برای زیارت آمده و خادمانی که مشغول به خدمت هستند.
ایستگاه آخر، اتاق عهد است. در این مکان اغلب افراد که به آرامش رسیدهاند اشک در چشمانشان حلقه میزند
مسافرانی که بعد از خواندن زیارتنامه و دیدن القاب امامرضا (ع) به یکباره خود را میان این محوطه پیدا میکنند، درحالیکه مدام در حالتهای مختلف از هم عکس میگیرند و اینجای فرهنگسرا را برای همیشه یادگاری میکنند تا قاب شود در خانههایی در گوشه و کنار این سرزمین و شاید دنیا.
نمایشگاه «تجلی آفتاب» مکان دیگری است که میتوان به اتفاق راهنما به آنجا رفت. دیواری پر از تصاویر و قصههای مرتبط با فرهنگ و آداب زیارت. وقتی مقابل یکی از این تصاویر میایستم راهنما گوشی حافظهداری را به دستم میدهد تا وقتی روی گوشم میگذارم، صدایی شروع کند به تعریف کردن قصه آن داستان و مرا تا آخرش با خود بکشاند. کامپیوترهایی هم که در گوشهای از سالن کار گذاشته شدهاند، دارای نرمافزارهای متفاوتی هستند که آداب زیارت و سیره رضوی را تشریح و معرفی میکند. انتهای همین ساختمان بخشی وجود دارد مخصوص کودکان که مسافران کودکدار میتوانند آنها را به آنجا ببرند.
جایی که میزها و صندلیهای مخصوص کودکانش با رنگهای شاد چیده شده و وسایل بازی و نقاشی را میشود در آن پیدا کرد، جای دلبازی است حتی بچهها با راهنمایی مربیای که در آنجا حضور دارد نقاشی با قلم نورانی را هم تجربه میکنند و همینطور میتوانند از سایر بازیها و قصههایی که آنها را با امامرضا (ع) آشنا میکند، بهرمند شوند.
با راهنمایی راهنما از این ساختمان خارج میشوم، او مرا آماده میکند برای مهمترین بخش این فرهنگسرا که همان نمایشگاه مفهومی است. نمایشگاهی که شش ایستگاه دارد. در ایستگاه اول که میایستم با تصاویر مختلفی که روی دیوارههایش نقش بسته، چهرهها و حالتهای روزمره انسانها و خود را میبینم. صدای نریشن در این ایستگاه به من میگوید که در روزمرگی غرق شدهام و بعد مرا از راهرویی عبور میدهد که همه دلمشغولیها و روزمرگیهایم با رنگی خنثی به دیوارهاش چسباندهاند، دلمشغولیهایی که با صداهای مختلف همراه شده و از جلوی چشمانم میگذرد.

ایستگاه دوم با پخش فیلمهایی از انسانهای گرفتار روزمرگیها رنگ و صدا گرفته است؛ مرد تاجری که فقیری را ناامید میکند، ناحقی زنی که از مردش طلاق میگیرد و... ایستگاه دوم ایستگاه انسانهایی است که مغرور شده و خیلیچیزها از جمله رحم و مروت را فراموش کردهاند؛ و بعد باز هم راهرویی و ایستگاه سوم که با دو پرده نمایش بزرگ همه آنقصهها را دوباره بازگو میکند.
قصه آدمهایی که به آخر خط رسیده و دنیا برایشان در حال تمام شدن است و از آن تنها عذاب وجدانی باقی مانده. بله اینجا دنیا تمام میشود و راهرویی خاکی آدم را به سمت قبر میبرد. صدای مراسم تشییع جنازه بلند است؛ صدای بیل خوردن خاک و لاالهالاا... جمعیتی سوگوار به گوش میرسد و شاید همینجا باشد که انسان باور میکند مرده و هیچ راه فراری ندارد.
ایستگاه بعد ایستگاه بهشت است، جایی که انسانها گناه و نادانی خود را باور کرده و متحول شده، خدا و انبیا الهی و امامان را به خاطر میآورند. اینجاست که آدم در پاسخ صدایی که میپرسد «من ربک» پاسخ میدهد و روانه راهرویی دیگر میشود، راهرویی که تداعیکننده آرامشی درونی است. این ایستگاه با گلها و گیاهانی که اطرافش را تزئین کرده، درکنار تصاویر زیبا و خطوط منحنی آرامبخشی که دارد یک بهشت مجازی را ساخته و بوی عطری که یکباره پخش میشود به فضا جلوهای دیگر میبخشد.
آدمها در این مرحله هزارانبار بر توبه خود اصرار کرده و در مقابل رحمت خدا و فرصت دوبارهای که به آنها بخشیده، شکرگزاری میکنند.
و، اما ایستگاه آخر، اتاق عهد است. در این مکان اغلب افرادی که گویا حالا به آرامش رسیدهاند اشک در چشمانشان حلقه زده و حتی به وضوح میشود صدای گریه برخی از آنان را شنید. تصاویر حرم امامرضا (ع) و نقش بستن احادیث ایشان بر دیوارهای اتاق تداعیکننده حضور امامرضا (ع) به عنوان واسطه و ناجی میان روزمرگیهای آدم است.

اینجا همه با امامرضا (ع) عهد میبندند و برای اینکه عهد خود را فراموش نکنند آن را بر دیوار یا کاغذی ثبت میکنند.
دوباره همان صدایهایی که در ایستگاه اول به گوش میرسید، شنیده میشود، من و بقیه بازدیدکنندگان آنچه را که دیدهایم مرور میکنیم و بیرون میآییم همین است که وقتی به سمت در خروجی به راه میافتم هنوز آن تصاویر و صداها با من هستند.
حالا خیلی از دلمشغولیها برایم بی اهمیت شده و انگار دیگر عجلهای برای رسیدن به محل کارم ندارم، نمیخواهم آرامشی را که لحظاتی قبل به دست آوردهام، به این زودی از دست بدهم و همینطور نمیخواهم وارد روزمرگیهایم شود.
*این گزارش اسفندماه سال ۱۳۹۰ درشماره هفتم شهرآرا محله منطقه پنج منتشر شده است.