اهدای عضو؛ آخرین درس مربی به شاگردان
بیدریغ بخشیدند؛ بخششی نه از نوع مال دنیا، که پارههای تن عزیزشان را. درست موقعی که با تمام وجود، آرزو میکردند از روی تخت بیمارستان بلند شود، بگوید، بخندد، بیاید، برود، اما درست همان روزها دکتر، آب پاکی را با این جمله روی دستشان ریخت: بیمارتان مرگ مغزی شده است.
اعضای خانواده، میان اشک و آه باید سختترین تصمیم عمرشان را میگرفتند و بزرگترین امتحان زندگیشان را پس میدادند. آنها تن به خواسته عزیزشان دادند و با این باور عمیق که «خدایا راضیام به رضای تو» بدن سرد عزیزشان در خاک جای گرفت درحالیکه پارههای تن او، زنده و پرقوت در بدن دیگران زنده است و آهنگ زندگی تازهای را برای چند بیمار لاعلاج کوک میکنند. اعضای بدن به شهرهای مختلف فرستاده شد، قلب، چشمها، کلیهها، پوست و....
نزدیک به هشتماه از درگذشت علی یزدیان، ساکن خیابان احسان در محله عسکریه، میگذرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایت روزهای جانبخشی علی یزدیان از زبان خانوادهاش است.
تابستان بهیادماندنی
با آنکه حدود هشتماه از فوت علیآقا میگذرد، هروقت در خانه، صحبت او پیش کشیده میشود، اشکهای همسرش، هایده پاینده، راه میافتد. او، عروسش آسیه آرفون و پسرانش سجاد، حجت و سبحان، هنوز هم باور ندارند که پشت و پناهشان از دست رفته است.
هایدهخانم متولد تهران است و از سهسالگی همراه خانوادهاش به مشهد آمدهاند. مرحوم علیآقا پسرخالهاش بوده است، اما تاهنگامیکه به خواستگاریاش آمد، یکدیگر را ندیده بودند. دراینباره هایدهخانم توضیح میدهد: همسرم متولد ۱۳۴۱ بود و من متولد ۱۳۵۲ هستم. بعد از جدایی خالهام از همسرش، علی هم که آن زمان کودک بود، همراه پدرش رفت. ما سالها او را ندیدیم تا اینکه بعداز برگشتنش از سربازی با خالهام دوباره ارتباط گرفت.
هایدهخانم با گذشت ۳۵ سال از ازدواجشان هنوز هم وقتی دیدار اول با همسرش را به خاطر میآورد، چشمهایش برق میزند؛ «علی همان بار اولی که من را دیده بود به مادرش گفته بود برای خواستگاری پا پیش بگذارد. مادرم در پاسخ خواهرش گفته بود که «دخترم هنوز درس میخواند و کوچک است؛ دستکم بگذارید دوره راهنمایی اش را تمام کند.» خاله از مادرم قول گرفت خواستگار دیگری به خانه راه ندهد.»
خنده کمرنگی روی لبهای هایدهخانم مینشیند و با همان حجب و حیایش میگوید: روزی که رفتم کارنامه سوم راهنماییام را بگیرم، قرار بود فردایش برویم و خریدهای عروسیمان را انجام بدهیم. تابستان سال ۶۹ زندگی مشترکمان را شروع کردیم. حاصل این ازدواج سه پسر به نامهای سبحان، حجت و سجاد است.

یک عشق فوتبالی
مرحوم علیآقا از آن فوتبالیهای دوآتشه بود؛ همانهایی که این ورزش برایشان از آب و نان هم واجبتر است. هایدهخانم دراینباره میگوید: از همان روزی که او را شناختم، متوجه علاقه زیادش به فوتبال شدم. علی همیشه میگفت بچههای الان، عشق به فوتبال را درک نکردهاند.
او برایم تعریف کرد وقتی بچه بود، سه روز تمام به پدرش اصرار کرد برایش لباس ورزشی بخرد، اما خبری از خرید لباس نبود. دست آخر خواهرش یک دست لباس ورزشی برایش خرید. وقتی این خاطره را تعریف میکرد، اندازه ذوقش را نمیتوانست برایم توصیف کند. علیآقا حسابدار یک شرکت خصوصی بود. او در محل کارش تیم فوتبال تشکیل داد و تا قبل از بازنشستگی، کاپیتان تیمشان بود. او حتی چند دوره در جام رمضان، کاپ قهرمانی را به همراه تیمشان گرفت. هرزمان فوتبال از تلویزیون پخش میشد، آن را به دقت نگاه میکرد.
علیآقا با همین علاقه زیاد، در زمین فنسکشی محله عسکریه تیمی از بچهها و بزرگترها تشکیل داده بود. آنها را دور هم جمع میکرد و آموزش میداد و حتی مسابقه برگزار میکرد. از نظر هایدهخانم پاینده، همسرش بین اهالی محله محبوب بود؛ «وقتی از سر کار به خانه برمیگشت، در کوچه که بود از صدای بچههایی که سلامش میکردند و مدام میپرسیدند علیآقا کی برویم فنس، بازی کنیم، میفهمیدم که علی به خانه آمده است.»
هنوز هم وقتی هایدهخانم توی آشپزخانه مشغول پختوپز یا مقابل تلویزیون درحال نگاهکردن برنامههای موردعلاقهاش است، صدای علیآقا را که مشغول خوشوبش کردن با بچههاست، میشنود. هنوز انتظار میکشد هر لحظه همسرش کلید را در قفل در بچرخاند و وارد خانه شود.

مربی ورزش مدرسه
در محله، همه او را بهعنوان مربی ورزشی شهرک عسکریه میشناسند. از چهارسال قبل که کوچکترین پسرش به دبستان رفت و متوجه شد که مدرسه مربی ورزش ندارد، برای آموزش ورزش بچهها داوطلب شد. با پذیرفتهشدن درخواستش، رابطه دوستانه او با بچههای محله از قبل هم بیشتر شد.
سبحان آرام کنار مادرش نشسته است و به حرفهای ما گوش میکند. غم سنگین نبود پدر را در چشمهایش میشود خواند. او کلاس چهارم است و در یک آن به میان حرفهایمان میآید و میگوید: به پدرم افتخار میکردم که مربی ورزش مدرسهمان است. وقتی میدیدم بچهها پدرم را دوست دارند و دورش حلقه میزنند، قند توی دلم آب میشد.
حالا نه مدرسهرفتن و نه فوتبالبازیکردن، هیچکدام برای سبحان جذابیتی ندارد. هرجا میرود، پدرش را به یاد میآورد که با یک لبخند بزرگ روی صورتش به او فوتبال آموزش میداد.

کارت باارزش اهدای عضو
روایت کارت اهدای عضو این خانواده به سالها قبل برمیگردد. آنطورکه هایدهخانم روایت میکند، اول او بوده که برای گرفتن کارت اهدای عضو اقدام کرده است. برایمان اینطور توضیح میدهد: سال۱۳۷۵ به واسطه خواهرشوهرم که در بیمارستان کار میکند با موضوع اهدای عضو آشنا شدم.
فرمهایی آورده بود و توضیح داد که درصورت مرگ مغزی و تأیید پزشکان، اعضای بدن به دیگران اهدا میشود. به نظرم کار خوبی بود. همان زمان فرم را از خواهرشوهرم گرفتم و پر کردم. بعداز مدتی، کارت اهدای عضو برایم آمد. وقتی همسرم متوجه شد، از این کار خوشش آمد و برای گرفتن کارت اقدام کرد.
از زمانیکه کارتش آمد، دائم میگفت چه خوب میشود که بتوانم بعد از مرگم اعضای بدنم را اهدا کنم. دوست دارم بدنم بعد از فوت به دانشگاه علوم پزشکی اهدا شود تا دانشجویان بتوانند از آن برای درسشان استفاده کنند. بعد از دیدن سریال پایتخت هم که اعضای بدن باباپنجعلی اهدا شد، میگفت کاش برای من هم چنین اتفاقی صورت بگیرد. با آنکه من هم این کارت را داشتم، هیچوقت حرفهایی را که همسرم میزد، به زبان نمیآوردم. بسیار مشتاق بود که مرگش به گونهای باشد که بتواند اعضای بدنش را اهدا کند.
وقتی در کوچه بود بچهها مدام میپرسیدند علیآقا کی برویم فنس، بازی کنیم
آخرین دیدار
در این سالها هیچوقت بیماری خاصی نداشت و روز و روزگارش با ورزش و کار سپری میشد، تا شهریور سال گذشته که زندگی دیگری برای علیآقا رقم خورد. تا قبل از این اتفاق، شهریور برای هایدهخانم و خانوادهاش ماه شیرین و شادی بود، زیرا قرار بود برای دامادی پسر خواهرش به رفسنجان بروند.
تلاشهای خواهر هایدهخانم برای همراهی علیآقا در این سفر بینتیجه ماند و هایدهخانم و پسر کوچکترش تصمیم گرفتند تنهایی به این مراسم بروند. او از آخرینباری که همسرش را دید، برایمان اینطور نقل میکند: برایمان تاکسی گرفت و به راننده تأکید کرد تا نزدیکترین جایی که امکان دارد برود؛ زیرا وسیله زیاد داشتم. نگران بود که اذیت شویم. چند بار با یکدیگر در طول مسیر صحبت کردیم. به من اطمینان داد که راحت است و عروسمان هوایش را دارد. ناراحتی یا دردی نداشت.
آسیه آرفون، همسر سجاد، یازدهسال است که از کرمان به مشهد آمده و به جمع این خانواده اضافه شده است. از مهربانی و پشتوانه بودن پدرشوهرش برایمان میگوید. غم را میشود از لابهلای صحبتهایش حس کرد. آسیهخانم آن روز تلخ را اینگونه بیان میکند: یک روز پدرشوهرم در شکمش احساس ناراحتی کرد. با یکی از اقوام که پزشک است، تماس گرفتیم. با شرح حالی که شنید، توصیه کرد پدر را به بیمارستان ببریم. در بیمارستان عکس و سونوگرافی گرفتند و چیزی در عکس و آزمایشها نبود؛ بههمیندلیل مرخصش کردند.
عروس این خانواده میگوید: تا نیمهشب کنارش بودم و با هم صحبت کردیم. پیشنهاد دادم من و همسرم کنارش باشیم، اما قبول نکرد. صبح روز بعد، میخواستم از خانه بیرون بروم، گفتم بهتر است اول به پدر سلام کنم و بعد بروم. وقتی آمدم بالا، دیدم در باز است و پدرشوهرم در آشپزخانه افتاده است. همسرم را خبر کردم و بعد هم اورژانس آمد و او را به بیمارستان منتقل کردیم. متصدیان اورژانس گفتند در طول مسیر ایست قلبی کرده و سه تا از رگها گرفته و برای مدتی کوتاه اکسیژن به مغز نرسیده است؛ بااینحال او را در بیمارستان بستری کردند.
بیا برگردیم خانه
آنها نمیدانستند به مادرشان چطور خبر بدهند. او تازه به رفسنجان رسیده بود. پسرها با خالهشان تماس گرفتند و بستریشدن پدرشان را خبر دادند. هایدهخانم به محض مطلعشدن بلیت گرفت و به مشهد بازگشت. در تمام طول مسیر به این فکر میکرد که همسرش فوت کرده است و آنها نمیخواهند حقیقت را به او بگویند.
هایدهخانم میگوید: نمیدانید چه کشیدم تا به مشهد رسیدم. راه دوبرابر همیشه طولانی بود. وقتی رسیدم، پسرها به استقبالم آمدند. مستقیم به بیمارستان رفتیم. به هر طریقی بود، پرستارها را راضی کردم که بالای سرش بروم.
بغض برای حرفزدن مجال نمیدهد. اشک مثل ابر بهار روی صورتش جاری میشود. کمی که آرامتر میشود، میگوید: به همسرم گفتم من برگشتهام که تو را با خودمان ببریم خانه. تو هم بلند شو؛ حاضر شو برویم.
اما علیآقا انگار قصد برگشت به خانه را نداشت. تا ۹روز بعد، دل هایدهخانم فقط به دیدن همسرش ازطریق مونیتور بیمارستان خوش بود. امید داشت همسر ورزشکارش هر لحظه به هوش بیاید و همراهش به خانه برگردد. تصاویری را که از آخرین دیدارشان داشت، در ذهنش مرور میکرد و مکالمههایی را که با یکدیگر داشتند، با خودش زمزمه میکرد.
سجاد راضی نمیشد. من و حجت با او صحبت کردیم. به او گفتیم که پدرش چقدر آرزوی اهدای عضو داشته است
امیدی که ناامید شد
هرروز امیدوارتر از روز قبل، از پرستارها میزان هوشیاری همسرش را سؤال میکرد، به امید اینکه بهبودی در وضعیتش ایجاد شود؛ تا اینکه یک روز مانند هرروز، آیفون اتاق مراقبتهای ویژه را زد. پرستار به او گفت که بیمارشان دچار مرگ مغزی شده و نیاز است که همه اعضای خانواده ساعت۱۴ همان روز در بیمارستان جمع شوند. مادر خانواده به بقیه خبر داد. هنگامیکه در اتاق جمع شدند، پرستاری وضعیت علیآقا را تشریح کرد. آنها حتی پیشنهاد کردند که مرحوم را به بیمارستان دیگری منتقل کنند، اما پرستار برایشان توضیح داد اگر دستگاهها از علیآقا جدا شود، زنده نخواهد ماند.
هایدهخانم میگوید: سجاد راضی نمیشد. من و حجت با او صحبت کردیم. به او گفتیم که پدرش چقدر آرزوی اهدای عضو داشته است. حجت گفت بگذار پدر به آرزویش برسد.
بالاخره سجاد با قلبش کنار آمد و همگی برای اهدای عضو رضایت دادند. علیآقا برای پیوند به بیمارستان منتصریه منتقل شد. پوست، قرنیه و کبد برای اهدای عضو برداشته و پیکر جانبخش به خانوادهاش تحویل داده شد.
هایدهخانم نپرسیده که اعضا به چه افرادی اهدا شده است. به قول خودش: دلش را ندارم که بدانم چه کسانی گیرنده اعضا هستند، اما همین که میدانم اعضای بدن همسرم هنوز بین ما هست و در یک نقطهای از این آب و خاک درحال ادامه حیات است خوشحالم. همسرم به آرزویش رسید.

عمل به وصیت پدر
سجاد و حجت، دو پسر بزرگ علیآقا هنوز هم با فوت پدرشان کنار نیامدهاند. غم در کلامشان موج میزند. آنها فوتبال را از پدر یادگاری دارند. خاطرههایشان در این زمینه مشترک است؛ مثلا روزهایی که با پدر به سالن ورزشی میرفتند. با توپ پلاستیکی و چندآجر، دروازه درست کرده و بچههای محله را سرگرم میکرد. از ذوقوشوق پدرشان میگویند که چطور برای بچههای تیم محلهشان جایزه تهیه میکرد.
سجاد درباره آخرینباری که پدرش را دیده است، برایمان میگوید: تا آخرین لحظهها با هم بودیم. هرروز بعداز اتمام کارم به دیدنش میرفتم. با خودم میگفتم مثل آن فامیلمان که در کما بود، به هوش میآید و میبرمش خانه.
درباره روزی که پرستار برای اهدای عضو با آنها صحبت کرده است، اینطور توضیح میدهد: از خاطرم رفته بود که پدرم کارت اهدای عضو گرفته. برادرم گفت که پدرمان آرزو داشت اهدای عضو انجام بدهد و ما باید او را به آخرین وصیتش و آرزویش برسانیم.
سجاد درخصوص تأثیر کاری که پدرش انجام داده است، میگوید: همسرم و یک نفر دیگر از اقواممان در بیمارستان برای پرکردن فرم اهدای عضو اقدام کردند.
حجت، پسر دیگر این خانواده، میگوید: هرکدام از اقوام ما متوجه اهدای عضو شد، گفت پدرتان چه کار ارزندهای کرده است. بدون شک او زنده است. حتی دانشآموزان مدرسه هم از این کار پدرم باخبر شدند و آنها هم گوشه ذهنشان، اهدای عضو میماند و شاید در آینده برای این کار خیر اقدام کنند.
او ادامه میدهد: بچههای محله لطف داشتند و فنس ورزشی را به یاد پدرم نامگذاری کردند. این کارشان سبب میشود نام او همیشه زنده بماند.
چطور کارت اهدای عضو بگیریم؟
شاید با خواندن این مطلب به فکر بیفتید کارت اهدای عضو دریافت کنید، اما نمیدانید چطور به خانواده بزرگ اهدای اعضا بپیوندید. دو مسیر ساده برای این کار وجود دارد.
- میتوانید با مراجعه به نشانی بیمارستان منتصریه و با پرکردن فرم، کارت عضویت دریافت کنید.
- میتوانید حضوری به بیمارستان منتصریه واقعدر خیابان امامخمینی۲۵ روبهروی ساختمان صبا مراجعه کرده و فرمها را از بخش روابط عمومی دریافت و پر کنید.
* این گزارش سه شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۱ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ منتشر شده است.