عبدالحسین دربندی از اولین کارکنان راهآهن مشهد بود
راهرفتن، نگاهکردن و حتی صحبتکردنش نشان از نظم و انضباط دارد. سالها رئیس بوده است، اما نه در اتاقی پشت میز و میان پروندهها. او رئیسی بوده که دفتر کارش روی ریلها حرکت میکرده و از شهری به شهر دیگر میرفته است؛ رئیس یک قطار.
شاید کمترکسی بداند که هرقطار یک رئیس دارد؛ فردی که مسئولیت هماهنگی، مدیریت و نظارت بر امور سفر را برعهده میگیرد. ما در این گفتوگو بهسراغ یکی از رؤسای قدیمی قطار راهآهن مشهد رفتهایم تا از سالهای فعالیتش در این حرفه، خاطرات سفرهای ریلی و تجربههایش برایمان بگوید.
حدود ۳۳سال از روزی که عبدالحسین دربندی بازنشسته شده میگذرد، اما دلش هنوز بین همان ریل و ایستگاههای شلوغ و گاهی پرت، جا مانده است. خاطرات برای او همیشه با صدای سوت قطار، حرکت بین واگنها و سرزدن به کوپهها و با چراغهای روشن گراف حرکت قطار، روی تابلو راهنما گره خورده است.
او که ساکن محله احمدآباد است، فقط یک کارمند بازنشسته نیست، بلکه بهخاطر سابقه و اینکه جزو اولین کارکنان راهآهن مشهد بوده، به حافظه تاریخ شفاهی راهآهن این شهر تبدیل شده است؛ کسی که شاهد رشد، تغییر و شلوغشدن یکی از مهمترین خطوط ریلی کشور بوده است.
واگن اول، سوزنبانی
عبدالحسین دربندی سال۱۳۱۶ در بسطام شاهرود به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود و مادرش خانهدار؛ خانوادهای پرجمعیت با چهار برادر و دو خواهر. کودکیاش در همان فضای ساده بسطام گذشت؛ روزهایی که زندگی هنوز صنعتی نشده بود و امید به پیشرفت در کشاورزی، آنطورکه امروز هست، وجود نداشت. او از همان نوجوانی میدانست که نمیخواهد راه پدر را ادامه دهد.
خودش میگوید: آن زمان کشاورزی نه درآمد درست وحسابی داشت و نه آینده مشخص. میدانستم اگر بمانم، به جایی نمیرسم.
آقا عبدالحسین نزدیک ۹۰سال سن دارد، دستانش کمی میلرزد؛ بااینحال خاطرات روزهای نخستین کار را به خوبی به یاد دارد. بهمن ۱۳۳۴ نقطه عطف زندگی او و تغییر مسیر کاریاش است؛ زمانیکه بهعنوان سوزنبان، کارش را در ایستگاه راهآهن شاهرود آغاز کرد.
دربندی وقتی متوجه شد دو نفر از هممحلیهایش در راهآهن استخدام شدهاند، او هم تلاش کرد راهش را به اداره راهآهن باز کند؛ «از چگونگی ورودشان به راهآهن پرسیدم؛ اینکه چطور توانستهاند وارد این کار شوند و همانجا بود که مسیر تازهای پیش رویم باز شد. با راهنمایی آنها، نام و نشانیام را در راهآهن شاهرود نوشتم. چون سواد داشتم، پذیرفته شدم و دوره آموزشی چهل وپنجروزهام شروع شد.»
واگن دوم، پیوند با مشهد
آقاعبدالحسین بعداز پایان دوره، بهعنوان سوزنبان مشغول به کار شد. او اولین روز کاریاش را اینطور به یاد میآورد: همهچیز برایم جدید بود. ایستگاهها جمعوجور بود و من و یک نفر دیگر در ایستگاه مشغول به کار بودیم. قبل از رسیدن هر قطار، از ایستگاه قبلی خبر میدادند و ما باید جواز راه آزاد را صادر میکردیم و سوزن را در محل مناسب برای تغییر ریل قطار جابهجا میکردیم.
با گسترش خط راهآهن شاهرود تا مشهد، عبدالحسین یکی از افرادی بود که برای خدمت در این مسیر انتخاب شد. شش ماه زودتر از افتتاح رسمی، به مشهد آمد و بهعنوان سوزنبان کارش را ادامه داد. مشهد فقط برای او محل کار جدید نبوده، بلکه زندگی خانوادگیاش هم همینجا شکل گرفت.
همسرش سالهاست به رحمت خدا رفته، اما خاطرات زندگی با او هنوز در ذهن آقا غلامحسین زندهاست. برای او همهچیز از یک دعوت ساده برای ناهار شروع شد؛ یکی از دوستانش او را به خانه خالهاش برد که خیاطی داشت. همانجا آقا عبدالحسین همسر آیندهاش را دید.
ماهیت کار به گونهای بود که بیشتر اوقات در سفر بودم و زمان محدودی را در خانه میگذراندم
میگوید: همسرم خدابیامرز آنقدر مهربان و سختکوش بود که با وجود حقوق کم، با من ازدواج کرد و از من خواست که همزمان با کارم درس بخوانم و در این مدت، خودش با خیاطی، هزینههای زندگی را برعهده گرفت. درس را از سال چهارم دبستان به خاطر اختلاف با ناظم مدرسه کنار گذاشته بودم، اما بعد ازدواج، دوباره به مدرسه برگشتم. حمایت همسرم باعث شد ظرف مدت کوتاهی مدرک ششم ابتدایی را بگیرم و بعد هم تا دیپلم ریاضی و فیزیک ادامه دادم.
واگن سوم، سفر آموزشی خارجی
آقاعبدالحسین همزمان با تحصیل، به انبار کالای راهآهن مشهد رفت و بهعنوان معاون، مشغول به کار شد. رفتوآمد تجار خارجی، بهویژه آمریکاییها، انگیزه تازهای در او ایجاد کرد. او تصمیم گرفت زبان انگلیسی یاد بگیرد.
با یادآوری این خاطره، لبخند بر لبانش نقش میبندد؛ چون این موضوع باعث شد حسابی در کارش پیشرفت کند. دبیر انگلیسیاش هشتجمله به او آموخت تا بتواند با تجار خارجی صحبت کند.
او میگوید: چندروز بعد، وقتی یکی از تجار آمریکایی برای تحویل کالا آمد، به انگلیسی از او خواستم که بنشیند و همراهم چای بخورد. تعجب آن مرد دیدنی بود؛ کسی که تا دیروز حتی یک کلمه هم با او صحبت نکرده بود، حالا انگلیسی حرف میزد. همین جسارت و یادگرفتن زبان انگلیسی بعدها در پیشرفت شغلیام نقش مهمی ایفا کرد.
مدتی بعد، بخشنامهای صادر شد و از مدیران راهآهن در بخشهای مختلف خواستند کارمندان مسلط به زبان انگلیسی را برای دورههای حملونقل بینالمللی معرفی کنند. عبدالحسین را هم معرفی کردند.
او میگوید: چهلنفر از سراسر ایران به جلسه مصاحبه آمدند؛ ولی فقط هفتنفر برای این دوره انتخاب شدند و من یکی از آنها بودم. چهارماه دوره آموزشی را در پاکستان پشت سر گذاشتیم و این سفر باعث رشد کار و موفقیت در زندگیام شد.

واگن چهارم، ریاست ایستگاه نقاب
آقاعبدالحسین بعداز بازگشت، مدتی دوباره در انبار کالا کار کرد، سپس دورههای حرکت و بازرگانی را در تهران گذراند. دو سال معاون ایستگاههای بینراهی بوده و سه سال ریاست ایستگاه نقاب، بین سبزوار و شاهرود، را برعهده داشته است و دوباره به خاطر فرزندانش که در هنرستان شبانهروزی در مشهد مشغول به درسخواندن بودند، به ایستگاه راهآهن مشهد برگشت.
او میگوید: مسئول نقل و انتقال کارکنان را میشناختم. از او خواستم من و تعدادی دیگر از همکاران مشهدی را به شهرمان بفرستد. او هم بعداز بررسی و باتوجهبه تعداد کم کارکنان مشهدی، قبول کرد و در مشهد، مسئول امور حرکت شدم و تأمین ملزومات نوزدهایستگاه را برعهده گرفتم.
واگن آخر، رئیس قطار، آخرین سمت
مهمترین بخش کاری آقا عبدالحسین نیمه دوم فعالیتش در راهآهن بوده است، درست از تابستان ۱۳۵۱ که رئیس قطار شد. با صدور بخشنامهای برای جذب سیرئیس قطار، آقاعبدالحسین هم در آزمون شرکت کرد و پذیرفته شد. از آن پس، بهعنوان رئیس قطار مسافری فعالیتش را شروع کرد و با همین عنوان هم بازنشسته شد.
او روزهای فعالیتش در این منصب شغلی را که سخت و پرچالش بوده است، به یاد دارد و میگوید: مسئولیت رئیس قطار زیاد است و شامل نظارت بر همه سالنها، خدمه، لوکوموتیورانها و بخش فنی قطار میشود.
او درنهایت، بعداز ۳۴سال خدمت بازنشسته شد؛ در روزگاری که برای او تعداد قطارها، مسافران و پیچیدگی شبکه ریلی قابل مقایسه با زمان شروع کارش نبود. زمانیکه از یک قطار عادی و یک قطار سریعالسیر، به دهها قطار ورودی و خروجی در ایستگاه راهآهن مشهد و سایر شهرها رسیده بود.
قطار خاطرات یک راهآهنی
عبدالحسین دربندی آنقدر خاطره و حرف گفتنی دارد که باید در کتابی مکتوب شود. خاطراتی که هرکدام از آنها شنونده را به سالهای دور و شهرها و ایستگاههای جورواجور میبرد. در گفتوگویی کوتاه، برخی از این خاطرات را که بین صحبتمان مطرح شده بود، دقیقتر پرسیدیم و پاسخشان را شنیدیم.
-تفاوت لوکوموتیو با قطارهای امروز را چگونه میبینید؟
قطارهای امروز از نظر ایمنی، راحتی و فناوری قابل مقایسه با گذشته نیستند. در گذشته، امکانات محدود بود و شرایط آبوهوایی بهوضوح داخل واگنها احساس میشد. اما اکنون هر واگن به سیستم مستقل گرمایشی و سرمایشی مجهز است و حرکت قطار نرمتر و ایمنتر انجام میشود. سرعت قطارها افزایش یافته است و خطوط ریلی نیز بهبود شایانتوجهی پیدا کردهاند. ایستگاهها توسعه یافتهاند و امکانات خدماتی گستردهتری ارائه میدهند.
حرکت قطار روی ریل برایم آرامشبخش بود و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، حس تعلق عمیقی در وجودم شکل میگیرد
-سختترین حادثه که در دوران خدمت تجربه کردید، چه بوده است؟
اوایل استخدام، در یک ایستگاه فقط دو نفر بودیم و همه مسئولیتها به عهدهمان بود. هر قطاری که وارد ایستگاه میشد، باید جواز راه آزاد دریافت میکرد. یکبار همزمان یک قطار باری و یک قطار مسافری به ایستگاه رسیدند. جواز قطار باری را صادر کردم و به لوکوموتیوران گفتم تا زمانیکه سوزن خط تغییر نکرده است، حرکت نکند.
بعد برای انجام کارهای قطار مسافری رفتم. وقتی برگشتم، تا سوزن را جابهجا کنم، قطار مسافری تازه با سرعت کم راه افتاده بود. در همان لحظه لوکوموتیوران قطار باری برای کمک به من از همکارش خواسته بود سوزن را جابهجا کند، بیآنکه بداند من داخل ریل هستم.
آن زمان لباسهای فرم زمستان، کت چرمی سنگینی بود که کمربند بزرگی داشت. هنگام حرکت، کمربند کت به چنگک کنار ایستگاه گیر کرد و من چهاردستوپا میان ریل آویزان شدم. ترمزبان قطار مسافری متوجه وضعیت شد و وقتی دید من علامت توقف دادهام، بلافاصله ترمز گرفت و جان سالم به در بردم.
-قطار در دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی خیلی مهم بود. از آن دوران چه خاطرهای دارید؟
در یکی از مأموریتها رئیس قطار مسافری بودم و باید نیروهای رزمنده را از مشهد به اندیمشک منتقل میکردم. تازه از سفر رسیده بودم و خسته، اما بهدلیل کمبود نیرو، این مأموریت را پذیرفتم. قرار بود پساز رساندن نیروها، قطار خالی بازگردد تا بتوانم استراحت کنم، اما وقتی به مقصد رسیدیم، حدود هفتاد مجروح جنگی را نیز به قطار ما سپردند تا به عقب منتقل کنیم.
در مسیر، دوکیلومتر مانده به ایستگاه تِلهزنگ، سه هواپیمای عراقی بالای سرمان ظاهر شدند و بارها اطراف قطار پرواز کردند. قطار با موج انفجار، لرزش شدیدی پیدا کرده بود. در آن لحظه شهادتین خواندم. میدانستم هفته قبل در همان منطقه قطاری هدف قرار گرفته و واگنهای آن از بین رفته است. لوکوموتیوران از من پرسید که قطار را متوقف کنم یا به حرکت ادامه دهم. تصمیم گرفتم قطار در حرکت بماند، چون توقف میتوانست آسیب بیشتری به مسافران وارد کند.
وقتی به ایستگاه رسیدیم، مسئول ایستگاه مانع ادامه مسیر شد و خبر داد پل روبهرو در حمله هوایی تخریب شده است. خبر سنگینی بود. در همان روزها نیز یکی از نزدیکانم درگذشته بود و باید خودم را به مراسم ترحیمش در مشهد میرساندم. با مرکز تماس گرفتم و شرایط را توضیح دادم. درنهایت با جابهجایی قطارها توانستم بهموقع به مقصد برسم.
-قطارهای زائران مشهد با سایر قطارها فرق دارد؟
از نظر فنی، تفاوتی میان قطارها وجود ندارد. آنچه اهمیت دارد، نگاه کارکنان به مسافران است. زائرانی که مسیر مشهد را انتخاب میکنند، ناخودآگاه انتظار توجه و احترام بیشتری دارند. تجربه نشان داده است حتی یک جمله ساده ازسوی رئیس قطار یا کارکنان میتواند آرامش و رضایت زیادی در مسافران ایجاد کند.
-واقعا عدهای هستند که به قطار سنگ پرتاب کنند؟
بله، متأسفانه بارها با این اتفاق روبهرو شدهایم و هربار گزارشی از خسارتها تنظیم و به مسئولان ارائه میکردیم. در یکی از سفرها هنگام عبور از کنار روستایی، دیدم چوپانی مقدار زیادی سنگ در لباسش جمع کرده است و به سمت قطار پرتاب میکند. یکی از سنگها به پنجره کوپهای برخورد کرد که یک خانواده پرجمعیت در آن حضور داشتند. شیشه شکست و مسافران آسیب دیدند. قطار را متوقف کردم و با همکاری همکارانم، فرد خاطی را به شاهرود بردیم و تحویل پلیس دادیم تا این رفتارها کمتر تکرار شود.
-بهخاطر شرایط شغلی حتما زیاد از خانواده دور بودهاید؟
ماهیت کار به گونهای بود که بیشتر اوقات در سفر بودم و زمان محدودی را در خانه میگذراندم. بااینحال تلاش میکردم مسئولیتهای خانوادگی را فراموش نکنم. همراهی و صبوری همسرم، نقش مهمی در حفظ آرامش خانواده داشت. همیشه پیش از سفر سعی میکردم نیازهای خانواده را فراهم کنم تا نبودنم کمتر احساس شود.
-اگر به عقب برگردید، باز هم کار در راهآهن را انتخاب میکردید؟
بدون تردید بله. با همه سختیها و بیخوابیها، این حرفه، بخش بزرگی از زندگی و هویت من بوده است. هرآنچه در زندگی به دست آوردهام، نتیجه همین مسیر است. راهآهن برای من فقط محل کار نبود؛ خانه دومم بود. حرکت قطار روی ریل برایم آرامشبخش بود و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، حس تعلق عمیقی در وجودم شکل میگیرد.

قدم زدن با رئیس قدیمی در محوطه راهآهن
امروز برای آقا عبدالحسین، یکی از قدیمیترین نیروهای راهآهن مشهد، روزی متفاوت است. قرار است برای ثبت تصاویر گزارش و گفتوگویی که از خاطرات و سالهای خدمتش روایت میکند، بار دیگر به محوطهای قدم بگذارد که بخش مهمی از جوانی و عمر خود را در آن سپری کرده است.
هماهنگیهای لازم با روابط عمومی راهآهن انجام شده است و این حضور، خیلی زود از یک عکاسی ساده فراتر میرود و به سفری در دل خاطرهها تبدیل میشود.
در آغاز این دیدار، مصطفی نصیریورگ، مدیرکل راهآهن خراسان رضوی، بههمراه جمعی از مسئولان، از آقا عبدالحسین استقبال و از سالها خدمت او قدردانی میکند.
هدیهای که بیش از همه او را خوشحال میکند، آلبومی از عکسهای قدیمی راهآهن است؛ تصاویری که هرکدام بخشی از تاریخ راهآهن مشهد و یادآور روزهای کاری او هستند. پس از آن، همراه با آقای معراجیفر، مسئول روابط عمومی راهآهن، گشتی در محوطه وسیع راهآهن مشهد آغاز میشود.
دیدن خانههای قدیمی و جدید کارکنان که زمانی محل زندگی او بودهاند و همچنین سولههایی که سالها پیش برای شستوشو و تعمیر قطارها ساخته شدهاند، خاطرات دور را در ذهنش زنده میکند. لبخندی که بر لبانش مینشیند و اشکی که گوشه چشمانش را پر میکند، نشان میدهد این بازگشت تا چه اندازه برایش معنا دارد.
بازدید از سالن اصلی راهآهن، واگنهای قدیمی و موزهای که در ضلع شرقی ایستگاه قرار دارد، بخش دیگری از این مرور خاطرات است. نخستین لوکوموتیو مشهد، ابزارهای قدیمی تعمیرات و تجهیزات سالهای دور، هرکدام دریچهای به گذشته میگشایند.
در این میان، دیدار با فرزندان برخی از همکاران قدیمی که امروز خود در راهآهن مسئولیت دارند، لحظات این بازدید را صمیمانهتر میکند. سپس راهی قلب تپنده ایستگاه، یعنی اتاق کنترل، میشویم؛ جایی که حرکت قطارها روی نمایشگرها و سامانههای پیشرفته رصد میشود. آقاعبدالحسین درمیان این فضای مدرن، کنار چراغ ایستگاه «نقاب»، همان جایی که سالها پیش، خدمت خود را از آن آغاز کرده بود، میایستد و قاب دیگری از این دیدار ثبت میشود.
در پایان، به کنار ریلها میرویم. آقا عبدالحسین وارد یکی از واگنهای قطار مشهد ـ تهران میشود و مقابل دوربین میایستد تا آخرین عکس این بازدید گرفته شود. او در پایان این گشت چندساعته، اگرچه خسته به نظر میرسد، رضایتی عمیق در نگاهش موج میزند؛ رضایتی که گویی حاصل یک عمر خدمت صادقانه به مردم، شهر و کشورش است.
* این گزارش شنبه ۲۳ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۱ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.