از آمریکا به آدرس فلکه شیرممد نامه مینوشتند!
حسام شایان| شیشهها را بخار گرفته و چیزی از بیرون، معلوم نیست. فقط صدای قطرههای بارانی شنیده میشود که با شدت، به سقف و بدنه ماشین برخورد میکنند. ما در حاشیه میدان عسکریه یا همان «شیرمحمد» در محله گلشور مشهد و داخل خودرویی نشستهایم که چند مسافر ویژه در آن حضور دارند. مسافرانی که برای سالیانی طولانی، نام یکی از میادین قدیمی مشهد، به اسم یکی از آنها بوده.
شاید خیلیها که در این سالها، نام میدان «شیرمحمد» یا «فلکه شیرممد» را شنیدهاند، هرگز از خود نپرسیده باشند که اصلا چرا این میدان به این نام معروف شده و شیرمحمد که بود و چه شد که یکی از میادین شهر به اسم او نامگذاری شد.
مدتی بود که دنبال شیرمحمد شیرمحمدی میگشتیم تا بالاخره از طریق یکی از بستگانش که فعال فرهنگی یکی از مساجد همین حوالی است، متوجه شدیم او مدتی است ساکن شهر جدید گلبهار و میهمان پسرش شده و زندگی را در آنجا ادامه میدهد.
از میدان شیرمحمد تا محله گلشور، گندمکاری بود
چون هوا سرد است و باران هم به شدت میبارد و باز، چون جایی بهتر از داخل ماشین برای گفتوگو با آنها پیدا نمیشود، میروم صندلی عقب خودرو و همسر شیرمحمد به جای پسرش، مینشیند پشت رول و هر دو با گردشی چند درجهای، تقریبا روبرویم قرار میگیرند.
از میدان شیرمحمد تا محله گلشور، گندمکاری بود. چون تنها ساکنان اینجا، ما بودیم به نام شیرممد معروف شد
شیرمحمد با اینکه سرحال به نظر میرسد، ولی کهولت سن باعث شده که نتواند درست و حسابی صحبت کند. اولین سئوال را که میپرسم، همسرش خیلی زود و با اشتیقاق خاصی میرود سراغ اصل مطلب و میگوید:ما سالهای حدود ۴۶ یا ۴۷ بود که دور همین میدان خانهای خریدیم. آن زمان، تمام زمینهای اطراف اینجا، گندمکاری میشد و تا چشم کار میکرد، زمین کشاورزی میدیدیم.
از میدان شیرمحمد تا محله گلشور، گندمکاری بود و مزرعه وجود داشت. یادم میآید قدیمیترین خیابان هم همین خیابانی است که الان از سمت میدان شیرمحمد به طرف میدان جوادالائمه میرود. آن زمان، جاده باریکی بود که رفت و آمد هم در آن خیلی کم انجام میشد، چون تنها ساکنان اینجا، ما بودیم و البته بعدها خانوادههای دیگری هم به ما ملحق شدند.
شیرمحمد، اول کارگر پروژه ساخت راهآهن مشهد بود
همسر شیرمحمد ادامه میدهد: قبل از اینکه بیاییم اینجا، شیرمحمد، اول کارگر پروژه ساخت راهآهن مشهد بود و بعدها هم در یک مصالحفروشی مشغول شد. وقتی آمدیم به این محدوده، یک مغازه عطاری و بقالی راهانداختیم. یعنی قسمتی از خانه را تبدیل به مغازه کردیم و هردو با دل و جان در آن کار میکردیم. آن زمان، اینجا هیچ مغازه و امکاناتی نبود. ما شده بودیم کار راهانداز مردم. هم درمانگاه بودیم و هم بقالی! من و شیرمحمد سواد آنچنانی نداشتیم ولی همه تلاشمان را میکردیم تا اگر امکان داشت، دردی از مردم دوا کنیم.
مثلا داروهای گیاهی به مردم میدادیم و اگر لازم بود، قرصهایی برای رفع درد کمر و ... آنسالها، خواربار اهالی محل که تعدادشان خیلی هم زیاد نبود را همین مغازه تامین میکرد. شیرمحمد کیسههای قند ۵۰ کیلویی و حلبهای روغن و قالبهای یخ را از میدان بار و پنجراه میخرید و با دوچرخه میآورد مغازه. بعدها که ماشین آمد، جنسها را با ماشین میآورد.
هرموقع شب که در خانه را میزدند و نیاز به کمک داشتند، به مردم جواب میدادیم، چون واقعا اگر این کار را نمیکردیم، این حوالی جایی نبود که به داد آنها برسد. خانه ما به غیر از اینکه بقالی محل بود، جایی بود که مراسم عزاداری دهه اول محرم و آخر صفر در آن برگزار میشد.
بلندگو را میذاشتیم روی پشتبام خانه
چند لحظهای سکوت میکند و با همان صدای لرزانش ادامه میدهد:یادم میآید بلندگو را میذاشتیم روی پشتبام خانه و مردم میآمدند اینجا و سینه میزدند و نوحهخوانی انجام میشد. سحرهای ماه رمضان هم شبخوانی انجام میشد. برای همین کارها بود که خانه ما و خود شیرمحمد بین مردم خیلی معروف شده بود و این میدان هم دهان به دهان چرخید و شد:میدان شیرمحمد.
یکبار نامهای از آمریکا آمده بود که روی پاکت و در قسمت آدرس گیرنده، نوشته شده بود: فلکه شیرمحمد
شیرمحمد ساکت و آرام نشسته و به حرفهای همسرش گوش میدهد و گاهی با حرکات سر، آنها را تایید میکند. همسرش میگوید که تا ۲۰ سال بعد از ازدوجشان، خدا به آنها فرزندی نمیدهد تا اینکه بالاخره بعد از سالها انتظار، پسرشان به دنیا میآید.
حامد که تنها فرزند شیرمحمد است، کنار من نشسته و به حرفهای مادرش گوش میدهد. همسر شیرمحمد تعریف میکند که یکبار حامد در دورانی که هنوز خیلی کوچک بوده، دچار بیماری سختی میشود که حتی دکترها هم نمیتوانند برایش کاری انجام دهند. یک روز یکی از اقوام شیرمحمد، حامد را بغل میکند و به حرم مطهر امام رضا (ع) میرود. او با چشمانی گریان، از حضرت میخواهد که شفای این بچه را عنایت کند. در این لحظه، ناگهان حامد به گریه میافتد و متوجه میشوند که شفا یافته...
اینجا هیچی نبود
همسر شیرمحمد دوباره گریزی میزند به سالهای اواخر دهه ۴۰. به زمانی که هنوز جایی که آنها زندگی میکردند از امکانات اولیه هم برخوردار نبود و ادامه میدهد: آن زمان، اینجا هیچی نبود. ما برای آب و برق دویدیم و آن قدر رفتیم و آمدیم که بالاخره شهرداری حاضر شد به ما خدمات بدهد. میگفتند، چون شما خارج از محدوده شهر هستید، آوردن امکانات به اینجا سخت است ولی ما آنقدر پیگیر شدیم که بالاخره توانستیم شعله برق برای خانههای اینجا بکشیم و بعدها هم برایمان آب وصل کردند.
کمکم اینجا جاده کشیدند و پای درشکه هم به این محدوده باز شد. وقتی امکانات این محل کمی بیشتر شد، جمعیت زیادتری برای زندگی آمدند و اطراف میدان شیرمحمد پر از خانه و مغازه شد. یادم میآید وقتی از شهرهای دیگر میخواستند برای اهالی محله نامه بنویسند، نامه را به آدرس خانه ما میفرستادند و ما نامههای مردم را به آنها میدادیم. حتی جالب بود، یکبار نامهای از آمریکا آمده بود که روی پاکت و در قسمت آدرس گیرنده، نوشته شده بود: فلکه شیرمحمد، مغازه شیرمحمد!
من اهل مالآباد و شیرمحمد اهل رادکان بود
از داستان آشنایی این زوج فعال و معروف محله هم که میپرسم، همسر شیرمحمد میگوید:من اهل مالآباد (شهید چمران فعلی) بودم و اصلا همانجا به دنیا آمده بودم و شیرمحمد هم بچه روستای رادکان که در ۷۵ کیلومتری مشهد قرار دارد، بود. وقتی باهم ازدواج کردیم، من ۱۰ ساله و او، حدودا ۲۲ ساله بود. الان شیرمحمد ۸۵ و من هم ۷۳ سال دارم. به لطف خدا تا به حال ۲ بار باهم به سوریه، یکبار حج واجب و یکبار هم عمره رفتیم و اتفاقا یکی دوماه قبل هم رفتیم کربلا.
آقای صابریفر شهردار مشهد بود، آمد اینجا و به شیرمحمد گفت که میخواهیم اسم یکی از ائمه را روی میدان بگذاریم
میخوایم اسم ائمه را روی میدان بگذاریم
داستان تغییر نام میدان شیرمحمد به عسکریه هم جالب و شنیدنی است که او در تعریف ماجرای این کار هم میگوید: فکر میکنم سال ۷۱ یا ۷۲ بود. آقای صابریفر که آن زمان شهردار مشهد بود، آمد اینجا و به شیرمحمد گفت که میخواهیم اسم یکی از ائمه را روی میدان بگذاریم و پرسید که آیا از این کار ناراحت میشوی؟
شیرمحمد گفت: من برای اینکه میدان به نامم باشد، خرجی نکردم! این خود مردم بودند که دوست داشتند میدان را به نام من بشناسند و به این اسم صدا بزنند. تا به امروز میدان به این نام بود، از حالا به بعد هرچیزی که دوست دارند باشد. من مشکلی ندارم.
وقتی از همسر شیرمحمد میخواهم که برای حسن ختام صحبتمان، یک خاطره جالب تعریف کند، میگوید:یکبار زمانی که برای میهمانی رفته بودیم خانه پدریام در مال آباد، شب موقع برگشتن به خانه، دچار مشکل شدیم، چون رانندهای راضی نمیشد به اینجا بیاید و ما را برساند.
بالاخره فردی قبول کرد ما را برساند. او در راه مدام از ما میپرسید:این شیرمحمد چطور آدمی است که میدانی به نامش شده؟! فکر میکرد شیرمحمد رئیس اداره یا آدم خاص و مشهوری است که توانسته یکی از میدانها را به نام خودش کند. ما به او گفتیم که او یک ادم ساده است ولی راننده قبول نمیکرد. بالاخره رسیدیم خانه و آنجا بود که ماجرا را برایش توضیح دادیم. اول باور نمیکرد ولی وقتی مغازه و وضعیت ما را دید، قبول کرد که مردم حوالی میدان شیرمحمد، بخاطر خدماتی که از مغازه حاشیه این میدان میگرفتند، به آن میگفتند:شیرمحمد!
*این گزارش آذر سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

