شیرینی زندگی با ده نوه
بعضی خانوادهها را میشود از شکل ایستادنشان کنار هم شناخت؛ از دستی که روی شانه دیگری قرار گرفته، از خندههایی که میان نسلهای مختلف ردوبدل میشود و از پدربزرگی که فقط بزرگتر خانواده نیست، بلکه یکی از رفیقهای جمع است. سیدمحمد حسینی شاه نشین سفلی برای فرزندان و نوه هایش چنین جایگاهی دارد؛ پدری صبور و مهربان که حالا درکنار چهار فرزند و ۱۰نوه، بخش مهمی از روزهای زندگی اش را میگذراند. مردی که سالهای جوانی اش را در جبهه و خدمت نظامی گذرانده، اما شیرینترین خاطره اش در میانه جنگ، درآغوش گرفتن فرزند برای نخستین بار بوده است.
لحظه شماری برای رسیدن به خانه
سیدمحمد از سال ۱۳۶۰ که هفده سال داشت تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه بود و از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷ به عنوان نیروی ویژه تکاور عملیات ویژه در نیروی دریایی خدمت میکرد. شرایط خدمت طوری بود که گاهی ۴۵روز دور از خانه میماند و فقط ۱۰روز مرخصی داشت. بااین حال، هر بار که به خانه برمی گشت، خانواده برایش معنای دیگری از زندگی بود. او میگوید: بچهها شیرینی زندگی هستند. زمانی که پدر شدم، لحظه شماری میکردم که ساعت خدمتم تمام شود و خودم را به خانه برسانم.
از همسرش، بی بی جهان پایدار، نیز به نیکی یاد میکند؛ همسری که پنج سال پیش براثر بیماری از دنیا رفت و خاطراتش همچنان در خانه و میان فرزندان و نوهها زنده است.
اولین آغوش پدرانه
سال۱۳۶۵، نخستین فرزند خانواده، فهیمه سادات، به دنیا آمد. برای سیدمحمد که آن زمان فقط ۲۲سال داشت، پدرشدن تجربهای تازه و متفاوت بوده است. او تعریف میکند: در آن سن و سال، پدرشدن متفاوتترین تجربه عمرم بود. وقتی فرزندم را دیدم، هم زمان هم احساس عزت و غرور داشتم و هم به شدت احساس مسئولیت کردم؛ به خصوص همان لحظهای که فهیمه را در آغوشم گرفتم.
بعداز فهیمه، فائزه سادات در سال۱۳۶۹، یحیی در سال۱۳۷۲ و مائده سادات در سال۱۳۷۷ به دنیا آمدند. چهار فرزند، خانواده را بزرگتر و به گفته سیدمحمد، زندگی را پربرکتتر کردند.

هر فرزند، برکت تازه
وقتی از تعداد فرزندان و سختیهای زندگی میپرسیم، پاسخ سیدمحمد روشن است؛ «اصلا پشیمان نشدم؛ چون اعتقاد داشتم فرزند باعث رحمت است.»
او حتی بخشی از تغییر شرایط زندگی اش را به حضور فرزندانش مربوط میداند و میگوید با آمدن بچه ها، زندگی اش برکت بیشتری پیدا کرده است. به خصوص تولد مائده سادات برایش خاطرهای متفاوت داشته است؛ «زمانی که همسرم مائده را باردار بود، خیر و برکت زیادی وارد زندگی مان شد و من هم به همین علت نامش را مائده گذاشتم.»
به باور او، فرزند داشتن حتی در شرایط اقتصادی سخت امروز هم نباید تنها با محاسبه هزینهها سنجیده شود؛ «خدا در قرآن وعده داده که روزی پدر و مادر هم ازطریق بچهها زیاد میشود، چه برسد به خود بچه ها.»
شیرینی عمیق نوه داشتن
برای او تفاوتی در اصل محبت به فرزندان وجود ندارد، اما معتقد است رفتار فرزندان در طول زمان میتواند این محبت را عمیقتر کند؛ «در طول زمان، این بچهها هستند که با رفتار خوبشان، احوالپرسی و محبت، مهر بیشتری در دل مادر و پدر میاندازند.»
چهار فرزند سیدمحمد، برای او ۱۰نوه به دنیا آوردهاند؛ نسلی که حالا بخش مهمی از زندگی او را شکل میدهد. خودش هم اعتراف میکند که پیش از پدربزرگ شدن، حرف کسانی را که میگفتند نوه از فرزند شیرینتر است، باور نمیکرد؛ «فرزند بادام و نوه مغز بادام است. هردو عزیزند، ولی نوه شیرینتر است. من زمانی که نوه نداشتم، این حرف را باور نمیکردم و میگفتم محال است نوه از فرزندت شیرینتر باشد؛ اما برای خودم همین طور شد.»
دلیلش را هم این طور توضیح میدهد:، چون نوه بیشتر شبیه پدربزرگ و مادربزرگ میشود. بارها دیدهام که پدر و مادر با فرزندشان قهرند، اما به خاطر دیدار نوهها آشتی میکنند.
چهار فرزند سیدمحمد، برای او ۱۰نوه به دنیا آوردهاند؛ نسلی که حالا بخش مهمی از زندگی او را شکل میدهد
وقتی اشک پدر را دیدم
فهیمه سادات، دختر ارشد خانواده، پدرش را با یک جمله توصیف میکند: «پدرم یک عشق واقعی است.» او از سالهای زندگی در کنار پدرش، بیش از هر چیز مهربانی و صبر او را به یاد دارد و میگوید: در این همه سال عصبانیت و بدخلقی پدرم را ندیدهام.
یکی از ماندگارترین خاطرات فهیمه نیز به روز عروسی اش برمی گردد؛ روزی که لباس عروسی به تن داشته و پدرش او را در آغوش گرفته است. چشمهای سیدمحمد خیس شده بود؛ لحظهای که برای فهیمه اهمیت زیادی دارد، چون پیش از آن هرگز اشک پدرش را ندیده بود.
پدری که همیشه کنار فائزه بود
فائزه سادات که خودش حالا چهار فرزند دارد، بهترین ویژگی پدرش را در سه واژه خلاصه میکند: مهربانی، دلسوزی و فداکاری. او میگوید: پدرم در تمام سختیها و مشکلات کنارم بوده و هر زمان به کمک نیاز داشتم، حمایتم کرده است.
خاطره ماندگار فائزه هم همانند خواهرش به شب عروسی اش برمی گردد؛ شبی که برای فائزه، همان نگاه و اشکهای پدر، یکی از ماندگارترین تصویرهای زندگی است.
پلی استیشن بازی کردن با پدربزرگ
پارسا باقری، سیزده ساله و فرزند فهیمه سادات، پدربزرگش را بیشتر با شوخیها و خنده هایش معرفی میکند و میگوید: پدربزرگم آدم شوخی است و همیشه ما را میخنداند.
پارسا میگوید یکی از سرگرمیهای مشترکشان بازی پلی استیشن است؛ زمانی که کنار هم مینشینند و حسابی وقت میگذرانند. اما شاید مهمترین ویژگی باباجون از نگاه او مهربانی باشد؛ «هرگز، هیچ وقت عصبانیتش را ندیدهام.»
پسر باباجون
محمدعلی صفری، دوازده ساله و فرزند فائزه سادات، پدربزرگش را «باباجون» صدا میزند. پدربزرگش هم گاهی او را «پسر بابا» صدا میکند. محمدعلی میگوید: خیلی دوستش دارم. محبتش خیلی زیاد است.
با هم دوستیم
پریسا باقری، بیست ساله و بزرگترین نوه سیدمحمد، رابطه اش با باباجون را چیزی فراتر از رابطه معمول پدربزرگ و نوه میداند. او بابابزرگش را «باباجون» صدا میزند و سیدمحمد هم در پاسخ، او را «عشق من» خطاب میکند.
پریسا میگوید: با هم دوستیم. بهترین لحظات کنارهم بودنمان وقتی است که باهم حرف میزنیم و خوشیم. لحظاتی که در تمام این سالها برایم خاطره یک پدربزرگ مهربان را ساخته است.
* این گزارش دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۴ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ منتشر شده است.