معدن گرانیت، مرواریدهای خلج را میبلعد
وارد خیابان خلج که میشوی، چینگکلاغ در فاصلهای دور استوار ایستاده است تا ورودت به این منطقه را خوشامد بگوید. اولین برخورد ما با تریلیهای سنگکش در خیابان خلج است. تریلیها هر کدامشان، قطعهای از عظمت این کوه را با خود همراه کردهاند تا به مقصد برسانند. تکهای از مروارید کوههای خلج!
معدن گرانیت سفید
عرض خیابان کم است. آسفالت ناهموار است. انتهای محدوده مسکونی خلج ۳۹ است. شیب جاده خلج در اینجا که راه ورود به کوههای خلج است، بهسمت منطقه مسکونی است. ماشینهایی که از جاده میآیند، خواهناخواه در سراشیبی قرار میگیرند و ناگزیر سرعتشان افزایش مییابد. همین که آخرین خانههای مسکونی را پشتسر میگذاری، جاده باریکتر میشود.
قسمتی از سمت چپ جاده را با بلوکههای سیمانی بستهاند. انگار مدتهاست این جاده در دست تعریض است. از شهرک صنعتی که عبور کنیم، دو طرف جاده توقفگاه اتوبوسهای درونشهری است.
دو سمت جاده، کوهها ایستادهاند تا زمین را همچنان رام و آرام دربرابر تکانها و چرخشها نگهدارند. انگار لنگر کِشتی را توی آب انداخته باشند تا کشتی در تلاطمهای دریا استوار و پابرجا بماند.
بعد از صنایع دفاع، دامنه نهالکاری شده است که از دست زمینخواران بیرون کشیده شد و برای حفاظت، نهالکاری شد. همچنان سنگکشها درحال ترددند.
میپرسیم: «این ماشینهای سنگکش از کجا میآیند؟» آدرسی که میدهند، میگوید باید کمی بالاتر برویم تا به دوراهی مغان و هفتحوض برسیم. بعد از آن بهسمت چپ، همان جادهای که بهسمت هفتحوض میرود، برویم.
اینجا هرچه پیش میرویم، دورنمای شهر آشکارتر میشود. انگار داریم از دامنه کوه بالا میرویم و با هر قدمی که برمیداریم، ارتفاعمان از سطح زمین بیشتر میشود.
در ابتدای جاده هفتحوض نمای شهر مشهد بهخوبی مشخص است. در گردنه جاده، تابلوی دیگری توجهمان را جلب میکند که روی آن نوشته شده است: «معدن گرانیت سفید، مرواریدالرضا.»
تریلی در جاده خاکی
تابلو ما را به جاده خاکیای دعوت میکند که پر از فرازونشیب است. چند دقیقهای را پای تابلو میایستیم. از دور تریلی سفیدرنگی در میان غبار جاده پدیدار میشود.
درست شبیه آنچه گفتند: «به جاده خاکی که برسید، تریلیها را میبینید که خیلی آرام و آهسته پیش میآیند. انگار که بچهای، تازه راه رفتن یاد گرفته باشد.» تریلی سنگین پیش میراند و به ما نزدیکتر میشود.
قبل از اینکه به ما برسد، در سرازیری ناپدید میشود. تریلی آرام از خفای پشت تپه بیرون میآید و هرچه به ما نزدیکتر میشود، هیبتش بیشتر بهچشم میآید. اتاقک سفیدرنگش زیر نور خورشید برق میزند. خودش را بالا میکشد. سنگی شبیه یک حبه قند عظیمالجثه در میانه تریلی با دو زنجیر بسته شده است.
غیر از معدن سنگ گرانیت دو معدن دیگر در این خط فعال است که مالک یکی آستان قدس است و دیگری شخصی
۵ کیلومتر خاکی تا معدن
با تکان دستِ ما، راننده توقف میکند. از او میپرسیم: «از کجا میآیی؟»، «از معدن سنگ، پنج کیلومتر راه خاکی دارد.» مقصدشان تپهسلام، شهرسنگ و گاهی هم اصفهان است.
سنگهایی که به تپهسلام میبرند، به سنگهای ساختمانی تبدیل میشوند. وزنشان ۲۰ تن میشود. اگر معدن، سنگ داشته باشد، دو یا سه سرویس برای بارگیری میآیند.
صبح زود از این جاده خاکی خودشان را به معدن میرسانند. اگر سنگ باشد، تا حدود ساعت ۱۱ بارگیری میکنند. برای روزهایی که معدن کار میکند، روال کار همین است و خیلی کم پیش میآید که معدن، سنگ نداشته باشد.
راننده میگوید: «حدود دو سالی است که برای معدن، سنگ حمل میکنم و به ازای هر تن سنگی که جابهجا میکنم، کرایه میگیرم.»
اینجا ۳ معدن فعال دارد
غیر از معدنی که این سنگ گرانیت از آنجا میآید، دو معدن دیگر در این خط فعال است که مالک یکی از آنها آستان قدس است و دیگری مالک شخصی دارد.
میگوید: «کسی که معدن را کشف کند، در وزارت صنایع و معادن ثبت میکند و مجوز برداشت میگیرد. اگر تا دو سال بهرهبرداری کرد، مال خودش است، وگرنه پروانهاش باطل میشود و یکی دیگر میتواند آن را به نام خودش ثبت کند.»
در معدن گرانیتی که او کار میکند، ۲۰ نفری کار میکنند که معمولا از روستای دهغیبی هستند و با حدود چهار یا پنج تریلی هم قرارداد دارند.

باران که ببارد، کار تعطیل است
زمستان بهخاطر اینکه جاده، گردنه دارد و خطرناک است، بارگیری تعطیل است. همین که باران ببارد، چرخها توی گل فرومیروند و گیر میکنند. دستش را به یک طرف نشانه میگیرد و میگوید: «آن معدنِ آستان قدس است که از همینجا معلوم است و حدود هشت سال است فعالیت میکند و هنوز سنگ برای برداشت دارد.»
میگوید: «همه این کوهها سنگ است، ولی سنگ خوب میخواهیم. میگردیم دنبال سنگ خوب.» به بار تریلی نگاه میکند و ادامه میدهد: «این سنگ میرود زیر تیغ و قسمتهای زیادی از آن بریده و ساییده میشود تا مثل سرامیک شود!»
برداشت از معدن تا وقتی که باران نبارد، ادامه دارد، ولی فرقی نمیکند که بهار باشد یا زمستان؛ همین که زمین خیس شود، دیگر امکان تردد تریلیها نیست.
اگر راه بدهند، توی شهر نمیرویم
میگوید: «چند سال پیش اهالی خلج تجمع کردند و کار به نیروی انتظامی کشیده شد. دو سال جلوی تردد تریلیها را گرفتند.» قرار میشود راه دیگری برای تریلیها درنظر بگیرند، اما بالاخره به توافق میرسند و دوباره اجازه رفتوآمد به تریلیها داده میشود.
او ادامه میدهد: «اگر یک راه به ما بدهند، اصلا از داخل شهر تردد نمیکنیم. قرار بود که یک راه خروجی از پشت صنایع دفاع به ما بدهند که هنوز ندادهاند. ما که نفهمیدیم مشکل از کجاست که اجازهاش را صادر نمیکنند و این راه را باز نمیکنند؟»
هنوز صحبتمان با راننده تمام نشده است که تریلی بعدی، شبیه لاکپشتِ پیری از راه میرسد و محتاطانه خودش را بالا میکشد و توی جاده میاندازد و سرعت میگیرد.
دوراهی، سمت چپ
راننده به ما نشانی معدن را میدهد: «جاده خاکی را بروید. به دوراهی که رسیدید، سمت چپ، معدن دیده میشود.»
توی راه قسمتهای مختلف کوه را میبینیم که صیقل خورده و صاف شدهاند. وقتی کوههای بیدفاع از شکل طبیعیشان درمیآیند، باید فهمید که پای سودخواهی درمیان است.
داریم فکر میکنیم چقدر دیگر طول میکشد که کوهها تمام شوند و اصلا چرا باید دیوارها و کفها اینقدر سنگی شوند؟ سنگهایی که در زمستان یخ میزنند و باید رویشان کفپوش انداخت تا سُر نخورند و در تابستان، انعکاسشان از نور و گرمای خورشید، چشمت را میزند.
* این گزارش سه شنبه ۲۳ آبان سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۶۲ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.