اردوی مشترک آقا معلم آزادشهری برای بچههای ۶ روستا
رادمنش| خشت اول را میگذارد، معلم. وقتی کودکی پایش را برای اولین بار به مدرسه میگذارد، تا روزی که مدرکی زیر بغل گرفته -یا نگرفته- برای آخرین بار از در مدرسه بیرون میزند، یک نفر تاثیرگذارترین آدم زندگیاش «میتواند» باشد و آن یک نفر معلم است. معلم است که میتواند خشت اول شخصیت دانشآموزی را درست بگذارد و پی و پایه ساختمان روحاش را چنان محکم کند که تا آن دانشآموز در کهنسالی هم درسهای مکتب معلمش را پس دهد.
اما همه شاید نتوانند از پس معماری روح بشر برآیند. کسانی میتوانند که رسالتی بر دوش خود احساس میکنند؛ باری بس سنگین؛ و مهری در دل خود دارند، مهری سخت سوزان. آن بار و این مهر است که جان میدهد به نفوذ کلام و نگاه معلمی که هدفش انسان ساختن است.
سید اسعد فیض معلمی است ساکن محله آزادشهر که با همکارانش در آخرین روستاهای بخش تبادکان، در دل روستاهایی مظلوم و مهجور، معلمی میکنند. سعیشان این است که کاری کنند بیشتر از روخوانی درسهای کتاب و جزوه دادن و دیکته گفتن. چند سالی است که ریشههای فرهنگی روستاهای مجتمع شهید شاکر که شامل ۶ روستاست را آبیاری میکنند.
فیض که مدیر این مجتمع است، در دو سال گذشته برای این روستاها ایستگاه مطالعه، کتابخانه راهاندازی کرده است، سهمیه ثابت روزنامه را گرفته و کارهایی دیگر. اما آنچه ما را به روستای «مارشک» میبرد، برگزاری اردویی مشترک برای دانشآموزان هر ۶ روستاست که به میزبانی دانشآموزان روستای مارشک برگزار میشود؛ هدفش هم بهبود و استحکام رابطه کودکان و نوجوانانی که در میان پدران بعضی از آنان اختلافهای کوچک و کهنه باقی مانده است. معلمان میخواستند با برپایی این اردوی مشترک نقطه پایان را بر ته خط دلخوریها کوچک بگذارند.
همه زیر یک چادر
به روستای مارشک میرسیم، خلوت و آرام است. آدرس برپایی اردو را دو سه کیلومتر بیرون روستا دادهاند. راه خاکی را زیر پا میگذاریم تا میرسیم به چادر بزرگی که نشانه است. همه آنجا هستند، تمام دانشآموزان روستای مارشک و روستاهای همجوار.
معلمان و مدیر مجتمع، سید اسعد و فیض هم بین دانشآموزاناند. میرویم سر اصل مطلب و فیض میگوید: روستای مارشک که ۱۲۰ دانشآموز دارد شده است میزبان دانشآموزانی از مدارس روستاهای همجوار، شامل روستاهای جُنک، بلغور، خرکت، درمیان بام و کریم آباد.
هدف این جمع شدن هم در اصل این است که رابطهای بین اینها به وجود بیاید که از همین زمان بچگی که دارند با هم بزرگ میشوند، یک روز قشگ را با هم به یادگار داشته باشند. در مورد چرایی اش میگوید:، چون بعضی از بزرگترهای این بچهها اختلافاتی سر زمین و ملک و مواردی از این دست داشتهاند، در ذهن این بچهها هم مانده، و شاید همه اینها هم حرف باشد، اما توی گوش اینها هست.
این اختلاف در ذهن بچهها هست و من این را احساس کردم و دیدم. به همین خاطر این کار در ذهنم کلید خورد که بچهها بیایند یک روز را خیلی خوب و قشنگ در طبیعت با هم بگذارنند. صبحانه و نهار را باهم بخورند. (این صبحانه و نهار را هم ما برای آنها تدارک دیدیم.)
وقتی بچهها با هم باشند و یک روز را با هم خوش بگذرانند این خاطره خوش به هیچ وجه از ذهنشان بیرون نمیرود و تا آخر عمر برایشان باقی میماند. الان هم اگر نگاه کنید میبینی همه دارند در یک محوطه و یک جا با هم بازی میکنند. بچهها همدیگر را میشناسند، اما هدف ما این بوده که مشکلاتی که در پدران و بزرگترهای اینها بوده که شاید خیلی ریشه و منطقی هم نداشته باشد، بعد از این در کودکان ادامه پیدا نکند.
اولین تجربه بزرگ با هم بودن
او هدف دیگری هم پس این کار داشته که در موردش میگوید: دومین هدف ما این بود که اهالی هم با مشارکت خود، کنار ما باشند و حضور داشته باشند. این خیلی نکته مهمی است. حدود ۴۰۰ نفر در این برنامه حضور دارند.
علاوه بر معاون مدیر کل آموزش و پرورش استان، معاونان نواحی هفتگانه مشهد، همکاران ما در مجتمع شهید شاکر، اعضای انجمن یاد یاران و میهمانان دیگر، اهالی روستا را هم دعوت کردهایم. مطمئنم خاطره این روز در ذهن همه خواهد ماند؛ و این خاطره دست جمعی میتواند در بهبود روابط و صمیمانهتر شدن آن در آینده بسیار تاثیرگذار باشد و از تنشها و اختلافهای کوچک بکاهد.
او به میهمانان اشاره میکند و میگوید: در میان میهمانان استاد امیدخدا که از نقاشان خوب هم محلهای ما هستند تشریف آوردهاند، همچنین استاد زهرایی که از استادان و پیشکسوتان عکاسی مشهد هستند.
فیض خاطرنشان میکند: این که همه دانشآموزان را در یک اردوی مشترک دور هم جمع کرده باشیم، تا به حال سابقه نداشته و اولین تجربه ما با این وسعت، آن هم در فضا باز است؛ که کار را سختتر میکند، اما وقتی خود اهالی حضور دارند، بار سنگینی را از دوش ما برداشتهاند.
بچهها همدیگر را میشناسند، اما هدف ما این بوده که مشکلاتی که در پدران اینها بوده در کودکان ادامه پیدا نکند
راهاندازی کتابخانه در روستا
اما اقدامات فرهنگی این معلم از چند سال پیش شروع شده است. میگوید: سه کتابخانه در سه روستای جنگ، مارشک و بلغور افتتاح کردیم. کار گسترش فرهنگ مطالعه و کتابخوانی را از دو سال پیش شروع کردیم.
بعد در روستای خرکت و درمیان بام هم کتابخانهای در حد خودش افتتاح کردیم. بعد هم طرح کتابخانه سیار را راه انداختیم. راهاندازی ایستگاه مطالعه هم از کارهایی بود که به جذب اهالی به مطالعه، حتی در سطح خواندن روزنامه تاثیرگذار بود.
معلمی؛ تاثیرگذارترین فرد جامعه
از او در مورد معلمی میپرسم که با حس دوگانه افتخار و احساس مسئولیت، این طور پاسخ میدهد: همه میگویند معلم باید بالاترین شغل را در سطح جامعه داشته باشد، خود من هم چنین عقیدهای دارم که معلم باید بالاترین جایگاه برخوردار باشد، اصلا راجع به مسائل معیشتی صحبت نمیکنم.
اگر قرار است کار خودمان را درست انجام بدهیم باید با آن هدف معلمی انجام دهیم. باید عاشق کار خودمان باشیم. من میگویم تاثیرگذارترین فرد در جامعه قشر معلم است؛ بنابراین اگر جایی را میبینم که اشکال دارد، یقه خودم را میگیرم. حداقل اطراف خودم اگر ایرادی ببینم میگویم من یا همکارانم کم کاری کردیم یا آن طور که باید تلاش نکردیم.
در همین مارشک که ۱۰-۱۱ سال پیش آمدم، من یا همکارهای دیگرم همیشه گله میکردیم و میگفتیم وارد روستا که میشویم و سلام میکنیم، بعضی از اهالی حتی سر هم تکان نمیدهند. همان زمان وقتی همکاران ایراد میگرفتند میگفتم بچهها، ایراد از ماست، شاید خیلی هم جدی نمیگفتم آن زمان. اما میگفتم اگر ما بتوانیم کاری که داریم انجام میدهیم را یک مقدار بیشتر و فراتر انجام دهیم شاید تغییر کند. الحمدا... خیلی خیلی خدا را شکر میکنم که این اتفاق افتاد.
او ادامه میدهد: بعد از اینکه مدیر شدم اولین چیزی که در ذهنم جرقه زد این بود که ایستگاه مطالعه را راه بیندازم. میخواستم تکانی بخورد فرهنگ روستا. همین الان هم روزنامه روز را داریم اینجا. روزی ۲۵ نسخه روزنامه به این روستا میآید و آمدن سهمیه روزنامه به این روستا خیلی مهم است.
با همین کارها و با ارتباط برقرار کردن و تعامل ایجاد کردن با اهالی خدا را شکر به هدفم نزدیک شدم. شما الان در روستا با من یا همکاران راه بروید ببینید چند نفر از جایشان بلند میشوند و ببینید رابطهها چقدر صمیمی شده است. همین که خود اهالی برای برگزاری این اردو پای کار آمدهاند و همکاری میکنند بهترین نشانه تغییر است. جایگاه معلم هم با گذشته خیلی فرق کرده است.
برقراری تعامل با مردم، اصل کار است
فیض اظهار میکند: با همین ارتباطی که با مردم برقرار کردیم این اتفاق افتاد. کاری که وظیفه سازمانی و اداری ما نبوده، اما وظیفه و رسالت معلمی حکم میکرد که اینطور باشد. ببینید، با بهانههای مختلف در روستا قدم میزنیم و با اهالی حال و احوال میکنیم.
به خانه دانشآموزان سر میزنیم. چیزی که خیلی خیلی مهم است، ایجاد تعامل با مراکزی است که اینجا هست، از جمله درمانگاه، بهداشت، بسیج، مسجد، دهیاری، شورا، بزرگان روستا، روحانیان، خانواده شهدا و. اینها خیلی مهم است و من خوشبختانه این ارتباط را برقرار کردم.
الان معلم را به عنوان چهرهای میشناسند که اهل همکاری و تعامل است. وقتی بفهمند معلم آمده تا کنار آنها و با آنها زندگی کنم، به معلم مثل یکی از خودشان نگاه میکنند. برای ما هم کار راحت میشود، چون آنها هم به ما در کارها کمک میکنند.
شرمنده معرفت اهالی میشویم
او میگوید: بدون کمک اهالی کارها سخت و بعضی کارها انجام نشدنی است، باید از اهالی روستا تشکر کنم، چون خودشان داوطلبانه میآیند پای کار و ما را شرمنده معرفت و مرام خودشان میکنند. حتی شب تا صبح در سرما ماندند و برای برپایی این اردو کمک کردند.
بدون همکارانم کاری نمیتوانم بکنم
او از همکارن خودش بارها در طول صحبت تشکر میکند: همیشه اول از همکارهای خودم حرف میزنم. معلمهای ما در مجتمع شهید شاکر حدود ۱۵ نفر هستند که همیشه پای کاراند. اگر همکارانم نباشند من به تنهایی نمیتوانم کاری بکنند. کمک آنها باعث شده است که کارها انجام شود، بدون آنها کاری از دستم برنمیآید.
وظیفه مضاعف معلم در روستا
کار کردن در جغرافیا و فضاهای مختلف، وضعیت متفاوتی با هم دارد. این معلم با سابقه در مورد نقش و مسئولیت معلم در روستا میگوید: در روستا خانوادهها به دلیل شرایطی که دارند خیلی نمیتوانند به بچهها برسند، بنابراین نقش و وظیفه معلم خیلی سنگینتر و حساستر است.
بیشترین قسمت تربیت این بچهها با ماست. برای انجام کار تربیتی هم اول باید با دانشآموز ارتباط خوبی برقرار کرد. اگر ارتباط خوبی برقرار نشود دیگر کاری نمیشود کرد، معلم فقط درس میدهد و میرود و ساعات را میگذراند. ادعایی این را نداریم که خیلی بیعیب و عالی هستیم، خودمان را با هیچکس مقایسه نمیکنیم جز خودمان، اینکه نسبت به سال یا سالهای قبل چه تغییری ایجاد کردهایم.
تا زندهایم باید تاثیر بگذاریم
از او میپرسیم چطور این سنگینی رسالت معلمی را بر دوش خود احساس کردید. مکثی کوتاه میکند و میگوید: نمیخواهم شعار بدهم و بگویم معلمی عشق است یا شغل انبیاء است یا ... میخواهم بگویم اگر قرار است کاری کنم تا اسمم به عنوان یک معلم ثبت شود، باید تمام تلاشم را بکنم.
اگر یکی از معلمها به خانه یکی از دانشآموزان برود و یک چای بخورد، آن بچه تا چند روز پیش بچههای دیگر افتخار میکند
همه ما دیر یا زود از دنیا میرویم. تا فرصتی که داریم باید تاثیر خودمان را بگذاریم. اگر ۲۰ سال دیگر، ۵۰ سال دیگر صحبت از معلم شد، باید کسانی باشند که نام ما را به نیکی ببرند. مطمئنم تمام معلمهایی که با ما کار میکنند، اگر ده سال دیگر کسی یادی از آنان بکند، جز با نیکی و خاطرات خوش نخواهد بود.
بپرسید در آینده میخواهید چه کاره شوید؟
به عنوان سوال آخر از او میپرسیم فکر میکند بچهها چه چیزی از چنین معلمی به یادگار میگیرند، که در پاسخ میگوید: اگر از بچهها بپرسید که دوست دارند در آینده معلم شوند، ۹۵ درصد آنها جواب مثبت میدهند و دوست دارند معلم شوند.
چون معلمی به نظر آنها کاری است که هم میتوانند انجام دهند و هم به عنوان شغلی دوست داشتنی به آن نگاه میکنند. الان میبینند که خانوادهشان چقدر به معلم احترام میگذارند، اگر یکی از معلمهای ما به خانه یکی از دانشآموزان برود و یک چای بخورد، آن بچه تا چند روز پیش بچههای دیگر افتخار میکند که آقای فلانی آمد خانه ما. به همه همکلاسیهایش میگوید. این نشان میدهد که اینها خیلی ارزش قائل میشوند برای این شغل و جایگاه معلم.
* این گزارش پنج شنبه، ۹ اردیبهشت ۹۵ در شماره ۱۸۹ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

