شکستهبند محله کاشانی دستش سبک است
یاسمن برازنده| امروز تعداد پزشکان زیاد شده است اما قدیم اینطور نبود. در فیلمها و سریالها کم ندیدهایم و در داستانهای قدیم کم نخواندهایم که طبابت کار آسانی نیست. آن دوره که مثل حالا نبود، بسیاری از مردم نزد پزشکان تجربی مداوا میشدند. دانشی که از پدر به پسر رسیده بود. هنوز هم از این افراد در محلههای ما زندگی میکنند. اشخاصی که بخشی از علم پزشکی مانند شکستهبندی را به صورت تجربی یادگرفتهاند. اتفاقا خیلی از مردم به این افراد اطمینان کامل دارند و در بسیاری از موارد اگر کاری از دست شکستهبند برنیاید بعد به پزشک مراجعه میکنند.
خوب یادم هست بچه که بودم یک روز هنگام بازی خواهرکوچکترم از روی صندلی افتاد، صدای گریهاش خانه را برداشته بود. جیغ میزد و مادرم را صدا میکرد. مادرم مریم را در آغوش گرفت و به سرعت او را به خانه همسایه برد. وقتی هم که به خانه برگشتند دست خواهرم دور گردنش بسته شده بود. بعدها فهمیدم پیرمرد همسایه شکستهبند بوده است. خدا بیامرزد چندسالی است عمرش را داده به شما. «حاجرضا زرعی» یکی از شکستهبندهای قدیمی شهرمان است که با نگاه به دست پدر و شاگردی او شکستهبندی را آموخت.
خانه قدیمیاش را در طرح میدان شهدا خراب کردهاند و حالا به کوچهپسکوچههای محله کاشانی کوچ کرده است و بیش از نیم قرن است که شغل پدر را ادامه میدهد. گرچه امروز کمتر کسی حاجرضا را میشناسد، اما در روزگاری که مردم کمتر به پزشک مراجعه میکردند، همه او را میشناختند، اگر امروز هم به کوچهپسکوچههای شهدا سری بزنی و آدرس حاجرضا شکستهبند را بپرسی همه نشانیاش را میدانند، بهخصوص قدیمیهای محله عبادی و نزدیک میدان شهدا.
برای آشنایی بیشتر با این شکستهبند قدیمی که در ِخانهاش به روی همه باز است، کوچههای قدیمی و پیچدرپیچ کاشانی را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم، به در کوچکی که انتهای یک کوچه بنبست است میرسم، در باز است، وارد خانه میشوم، حاج رضا با گشادهرویی به من خوشامد میگوید و میپرسد چه شده است؟ خودم را معرفی میکنم و از او که مشغول بازی با نوه خردسالش است، میخواهم چند لحظهای وقتش را به من بدهد، مهماننواز و مهربان است و هرکس او را میبیند قبل از شروع به صحبت اخلاق خوبش را تشخیص میدهد و به همکلامی با او علاقهمند میشود.
از او میپرسم چند سال است که این کار را انجام میدهید، میگوید: از دوران نوجوانی که عدهای برای درمان به پدرم مراجعه میکردند، گاه بعد از بازی و شیطنتهای بچگی، پیش او مینشستم و به این صورت چم و خم کار به مرور زمان دستم آمد.
از حاجرضا که حدود ۷۱سال دارد میخواهم از قدیم بگوید، در همین هنگام نوه حاجرضا خود را در آغوش پدربزرگ میاندازد، پدربزرگ مهربان هم تمام صورت نوه کوچکش را بوسهباران میکند و با کمی خوشوبش کودکانه که من متوجه حرفهایش نمیشوم او را میخنداند و بعد رو به من میکند و از زمان مکتب رفتنش میگوید: آن زمان وقتی به مکتبخانه میرفتم، هر شاگرد باید یک زیرانداز همراه خود میآورد که روی آن مینشست و در پایان کلاس آن را با خود میبرد. آن زمان همه چیز نظم خود را داشت و حتی تنبیه و تشویق هم هر دو مزه داشت!
از او میپرسم دلتان برای کدام یک از آداب و رسوم قدیم تنگ شده است، میگوید: دوست داشتم امروز نیز در خانه قورمهدان داشتیم، کیسهای که در جایی خنک از سقف آویزان میکردیم. اگر گوسفندی میکشتیم تا چند ماه قورمه داشتیم و بهترین غذایمان یعنی اشکنه قورمه همیشه برقرار بود. حاجرضا در ادامه حرفهایش اضافه میکند: نوشیدن آب از کوزه نیز مزهای داشت که خیلی از جوانهای امروز آن را تجربه نکردهاند.
او با یادآوری شغل قدیمش ادامه میدهد: در کنار کار شکستهبندی، مغازه نجاری نیز داشتم که پس از کمسو شدن چشمانم دیگر نتوانستم کار ظریف و پرنقش و نگاری بر روی چوب انجام دهم و از آن موقع بود که شکستهبندی کار دائم من شد و مشتریهایم نیز بیشتر قدیمیترهای محله و گاه نسل جوان هستند.
این شکستهبند از اینکه دیگر کسی نیست که بعد از او این کار را انجام دهد ناراحت است. از همسایهها درباره این پیرمرد مهربان و صمیمی میپرسم، همه میگویند دستش سبک است و کارش حرف ندارد!
حاجرضا، این طبیب قدیمی معتقد است یک حرکت نادرست یا بلندکردن یک وسیله سنگین بر اثر بیاحتیاطی باعث گرفتگی کمر میشود که با کمی استراحت خوب میشود. از حاجرضا، شکستهبند قدیمی مشهد که به گفته خودش چند شکستهبند دیگر مثل او نیز هنوز این کار را انجام میدهند، خداحافظی میکنم و با مرور حرفهای خوش گذشتهاش از خانه پرصفای او بیرون میآیم.
*این گزارش شنبه ۱۷ فروردین ۹۲ در شماره ۴۹ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.