کد خبر: ۹۰۹۶
۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
آقاسید با ارزان‌فروشی همه را کتاب‌خوان کرد

آقاسید با ارزان‌فروشی همه را کتاب‌خوان کرد

سید‌امیر موسوی که هنوز مغازه نقلی هر کسی که برای پید‌اکردن کتابش از همه جا بماند به اینجا می‌آید تا شاید ما اینجا کتابش را داشته باشیم. گاهی اوقات هم به قول خودش هرکس پول نداشته باشد اینجا می‌آید تا شاید کتاب ارزان‌تری پیدا کند.

به گمانم سال ۶۸ بود، ۱۰، ۱۲ سال بیشتر نداشتم، تازه امتحانات پایان سال را تمام کرده بودم، کتاب‌هایم را مثل همیشه پس از تمام شدن امتحانات سال تحصیلی داخل کارتن جای دادم و در انباری گذاشتم، تابستان آن سال هم آمد‌و‌رفت و مثل هر سال، نزدیک مهر که شد کارتن کتاب‌ها را از انباری بیرون آوردم تا به کتاب‌فروشی بفروشم و با پولش کتاب‌های سال جدید را تهیه کنم.

کتاب‌ها را به زین دوچرخه بستم و  به طرف میدان شهدا راه افتادم، نزدیک میدان شهدا جلوی اولین کتاب‌فروشی ایستادم، صاحب کتاب‌فروشی یک شال سبز دور گردنش پیچیده بود و با چند نفر دیگر جلوی درِ مغازه نشسته بود، کتاب‌هایم را دستم گرفتم و وارد مغازه شدم، کل کتاب‌هایم را چیدم روی میز، قیمت روی جلد کتاب‌هایم ۷۰۰‌تومانی می‌شد و اگر همان‌ها را ۵۰۰‌تومان از من می‌خرید پول ۵، ۶‌کتاب از کتاب‌های امسالم درمی‌آمد.

اما صاحب مغازه کل کتاب‌هایم را فقط ۱۰۰‌تومان می‌خرید. وقتی این را گفت خورد توی ذوقم، دست‌هایم را روی کتاب‌هایم گذاشتم، چند تایی را برداشتم و فقط سه کتاب را فروختم آن هم ۵۰‌تومان.

از آن روز عصر هر زمان از میدان شهدا رد می‌شدم آن پیرمرد با مو‌های جوگندمی و شال سبزی دور گردنش می‌دیدم، بیشتر اوقات در مغازه با پیرمرد دیگری نشسته بود و شعر می‌خواند، الحق صدای خوبی هم داشت، زمانی که آواز می‌خواند من هم همان نزدیکی‌ها می‌ایستادم یا سرعت دوچرخه‌ام را کم می‌کردم تا بیشتر صدایش را بشنوم.

بعد‌ها با حاج‌آقا سید آشناتر شدم و فهمیدم همان‌طور که کتاب‌ها را ارزان از مشتری‌ها می‌خریده ارزان هم می‌فروشد، مشتری مغازه‌اش شدم طوری‌که دیگر می‌دانست چه کتاب‌ها و چه نویسنده‌هایی را می‌پسندم و هر وقت مرا می‌دید از کتاب‌هایی می‌گفت که تازه از آن نویسنده‌ها آورده است.

از آن زمان تا حالا ۲۰‌سال می‌گذرد، شهر تغییر کرده، آدم‌ها، مغازه‌ها و کتاب‌ها هم همین‌طور، حاج آقا موسوی را هم دیگر در آن مغازه سه در چهار نقلی نمی‌بینم، اهل محل می‌گویند: ۶‌سالی می‌شود از دنیا رفته است. اما هنوز مغازه نقلی‌اش هست و کتاب‌هایش هم همان کتاب‌های قدیمی هستند شاید با کمی تغییر، بعد از پدر مغازه را پسر بزرگ خانواده آقا سید اداره می‌کند.


شغلم یادگار پدری است

شاید روزی چندین بار به میدان شهدا می‌آیم و می‌روم، اما دیشب که کتاب‌های کتابخانه‌ام را نگاه می‌کردم و چشمم به کتاب‌هایی افتاد که سال‌ها قبل از حاج‌آقا سید خریده بودم، یاد صاحب کتاب‌فروشی افتادم.

در راه از پشت شیشه اتوبوس نگاهی گذرا به همان جای همیشگی می‌کنم. مغازه حاج سید هنوز هم بر‌پاست، روی شیشه با نوار‌چسب شبرنگ آبی نوشته شده: «کتاب‌فروشی پیام» و در گوشه شیشه مغازه‌اش هم نوشته: «جوراب نانو موجود است.» پیاده که می‌شوم راهم را به سمت کتاب‌فروشی کج می‌کنم، این‌بار وقتی وارد می‌شوم پسر بزرگ آقا سید را به جای پدر می‌بینم، سرگرم گردگیری کتاب‌هاست و ۱۰، ۱۲ گلدان کاکتوسی که تازه به آنها آب داده است را در ویترین مغازه‌اش جابه‌جا می‌کند. با او وارد صحبت می‌شوم که از مغازه‌اش بیشتر برایم بگوید.

شغلش مثل هر چیز دیگری که در دنیا دارد یادگار پدرش است، متولد سال‌۱۳۳۶ است، ۲۲ و شاید هم ۲۳ سالش که می‌شود این مغازه را به همراه پدرش اداره می‌کند و بعد از فوت پدر نیز مغازه را او می‌گرداند.


کتاب‌فروشی و درآمدی که مناسب نیست

سید‌امیر موسوی از کتاب‌فروشی می‌گوید و ذوق و شوقی که ابتدای کار داشته، هنوز هم روزی که پدرش مغازه را به دست او سپرد را فراموش نکرده، چند سال بیشتر از انقلاب نمی‌گذشت، پسر بزرگ خانواده بود و نیاز به کاری داشت که با آن سر و سامانی به زندگی‌اش بدهد، آن روز هم مثل بقیه روز‌ها مغازه را باز کرد، اما مدیریت کتاب‌فروشی این بار روی دوش خودش بود.

خودش می‌گوید: اول هر کاری ذوق و شوق هست و گذشت زمان و میزان درآمدی که بیشتر اوقات بر وفق مرادت نیست علاقه را کم می‌کند. او هم دیگر آن علاقه و ذوق و شوق قدیم را ندارد.


کتاب، گل و جوراب 

بالاخره گلدان‌های گل را داخل ویترین مغازه‌اش می‌چیند و بر‌می‌گردد به سمت کتاب‌های داخل قفسه، می‌روم و می‌پرسم همیشه به جز کتاب چیز‌های دیگری هم می‌فروشید؟ می‌گوید: این گلدان‌ها چند روزی بیشتر نیست که اینجاست، بیشتر برای دل‌خوشی است و زیبایی مغازه‌ام.

نگاهم که به سمت جوراب‌های داخل ویترین در کنار کتاب‌ها می‌چرخد منتظر پرسش نمی‌ماند، سؤالم را از چشمانم می‌خواند و ادامه می‌دهد: بعضی اوقات درکنار کتاب‌هایی که می‌فروشم همین جوراب‌ها هم خریدار دارند، اوایل که این مغازه را باز کرده بودیم در کنار کتاب، لوازم‌التحریر هم می‌فروختیم و این جزو اصلی کارمان بود.

به قول خودش الآن لوازم‌التحریر هم گران شده و مردم نمی‌خرند به علاوه اطراف میدان شهدا تا چشم کار می‌کند تجاری است و اگر هم مشتری باشد مغازه‌های لوازم‌التحریری نزدیک‌تر از این مغازه هست و مردم برای خرید به نزدیک‌ترین مغازه می‌روند.

 
کتاب ارزان بخر

از مشتریان کتاب‌هایش می‌پرسم و اینکه بیشتر چه کسانی سراغ کتاب هایش را می‌گیرند، و او هم پاسخ می‌دهد: هر قشری دنبال یک چیز است، جوانان کتاب‌های درسی و دانشگاهی و برخی هم کتب تاریخی را می‌پسندند.

وی ادامه می‌دهد: البته هر کسی که برای پید‌اکردن کتابش از همه جا بماند به اینجا می‌آید تا شاید ما اینجا کتابش را داشته باشیم. گاهی اوقات هم به قول خودش هرکس پول نداشته باشد اینجا می‌آید تا شاید کتاب ارزان‌تری پیدا کند.


کتاب برای تزیین منزل

موسوی اعتقاد دارد برخی از مشتریانش هم فقط برای تزیین منزل، کتاب می‌خرند، خودش هم یک کتابخانه داخل خانه‌اش دارد که کتاب‎ها را درون آن جای داده است. این اعتقادچه درست باشد چه غلط، اما داخل هر قفسه، کتابی هست که در طول سال‌ها خاک بخورد.


ثروت، خیال راحت را از آدم می‌گیرد

موسوی دوست داشت تغییر شغل دهد، می‌گوید یک‌بار هم دوستی به او گفته که چرا این مغازه را مشاور املاک نمی‌کند، وی اعتقاد دارد که این کار‌ها حوصله هم می‌خواهد، او هم به همین مقداری که در می‌آورد راضی است.‌

می‌گوید: ثروت خیال راحت را از آدم می‌گیرد. آدم‌های زیادی را دیده است که همه چیز دارند، اما غصه و حرص دنیا و دغدغه سرمایه‌گذاری پولشان آنها را از پای درآورده و وقتی این آدم‌ها را می‌بیند زندگی بی‌دغدغه‌اش را به همه چیز ترجیح می‌دهد. او به من هم توصیه می‌کند که خودم را درگیر مسائل مالی نکنم.


کاش حال و هوای زندگی‌های قدیمی هنوز هم باشد

اطراف میدان شهدا هم خانه‌ای دارد که به گفته خودش یادگار پدری است، با کمی بالا و پایین ۴۰‌سالی می‌شود که در این محله ساکن است و صمیمیت و حال و هوای آن چهاردیواری‌ها با اتاق‌های تودرتوی و حوض قدیمی داخل خانه را با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض نمی‌کرده، اما الآن جای آنها را خانه‌های نقلی ۵۰ متری گرفته است و نه خبری از سحرگاهش و آب سرد وضوست که بهشت جانت بشود و نه سفره‌هایش و دور‌هم بودنش به آن روز‌ها می‌رسد.

از همسایه‌های آن روز‌ها که صحبت می‌شود می‌گوید بیشتر آنها یا نقل مکان کرده‌اند یا خانه‌شان از ۱۰، ۱۲ سال پیش که طرح میدان شهدا آغاز شد، در طرح تخریب و ساخت افتاده بود و مجبور به تغییر مکان شدند؛ و شاید تنها یک یا دو نفر از ساکنان در این سال‌ها تغییر مکان نداده‌اند.مسیر خانه را در پیش گرفتم. به کتابخانه‌ام فکر می‌کنم، کلی کتاب دارم که باید برای سید بیاورم.


* این گزارش ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ در شماره ۵۵ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام