محله رضائیه - صفحه 2

محله

رضائیه

محله رضائیه با ۵۰ هکتار وسعت، جزء ده محله کوچک مشهد است. این محله که در فاصله کوتاهی تا بارگاه منور رضوی قرار دارد، از قدیم به خاطر نزدیک بودن به حرم مطهررضوی یکی از محل‌های مورد علاقه سکونت زائران و مجاوران بوده و به همین‌دلیل بعد از انقلاب رضاییه نامیده شده است. بخشی از این محله در گذشته حسین‌آباد قائنی‌ها نام داشته است.

محله رضائیه
محمدرضا تقی‌پور که بیشتر سال‌های جوانی‌اش را در جنگ گذرانده و جانباز شده، رزمی‌کار و مقام‌دار رشته‌های تیراندازی و کوهنوردی است. او کار فرهنگی و خادمی مسجد را به تمام مشاغل رده بالا به ترجیح داده است.
سال ۱۳۵۷ اوج اعتراض‌های مردمی به رژیم ستم‌شاهی پهلوی بود؛ اعتراض‌هایی که با وقایع و کشتار‌های خونینی همراه شد. وقایعی که سه شاهد ساکن محله رضائیه، مهر تاییدی می‌شوند بر مبارزاتی که تا ابد آثارش جاوید خواهد ماند.
صدای چرخ‌های کارگاه آقای مرشدی و پسرش، امید را به زندگی چند زن سرپرست خانوار کوک زده است؛ زنانی که خوشحالند حالا دیگر نیاز نیست دغدغه‌های هرروزه مالی را در بغض‌های مداومشان گریه کنند.
علی میرزایی‌مقدم روز‌های بازنشستگی‌اش را می‌گذراند. او قبلا کتاب‌فروش بوده است و کنارش جانماز و مهر می‌فروخته است.می‌گوید: یک روز داخل حجره کتاب‌فروشی نشسته بودم. طلبه جوانی برای خرید قبا وارد مغازه شد.
حمید دباغ مرشد گود زودخانه وحدت است. او می‌گوید: سرت را باید خم کنی تا بتوانی از در عبور کنی. این رسم همه زورخانه‌هاست که در‌ها را کوتاه می‌سازند تا سرت همیشه خم باشد. تواضع، اصل اول و مرام همه پهلوان‌ها و زورخانه‌هاست.
سیدمهدی شهرستانی، می‌گوید: در یکی از عملیات‌ها در تیررس دشمن بودم و برایشان یک نشانه متحرک شده بودم از هر طرف مرا می‌زدند. اما با نگاه ویژه حضرت زینب (س) از محل خارج شدم.
رضا مخملباف، مربی چهل‌و‌شش‌ساله محله رضائیه، تمام وقتش را وقف ورزش نونهالان و نوجوانان این محله کرده و توانسته مقام قهرمانی بدون شکست را در سال‌۹۳ کسب کند.
محله رضائیه که فاصله کوتاهی تا بارگاه منور رضوی قرار دارد، از قدیم به خاطر نزدیک بودن به حرم امام رضا (ع) یکی از محل‌های مورد علاقه سکونت زائران و مجاوران بوده و به همین خاطر هم بعد از انقلاب رضاییه نامیده شده است.
محمد فلاحی از نوجوانی تا همین چند‌سال پیش بنّا بود و دیوار‌های خیلی از خانه‌های محله رضائیه با دستان او رج‌چینی شده‌است. او در هفتاد‌سالگی خاطرات محله را به‌خوبی به یاد دارد.
این دانش‌آموز ۱۱ ساله که دچار آسیب مغزی شده، می‌گوید: هر‌زمان فوتبال از تلویزیون پخش می‌شد، گزارشگری می‌کردم و عین مجری‌ها درباره بازی‌ها صحبت می‌کردم. خانم مدیر پیشنهاد کرد خبرنگار مدرسه بشوم.
پدرش به باشگاه کشتی می‌رفت و یک‌بار نازنین‌رقیه نصرالله‌زاده هم همراه او به گود کشتی باستانی رفت. از همان‌جا عزمش برای شروع ورزش رزمی جزم شد.
یکی از کسانی که مامور دفن اجساد در قبرستان عیدگاه بود، برایم تعریف کرد: «زمانی که اجساد داخل یکی از کامیون‌ها را داخل گودال خالی می‌کردند، جوانی که هنوز زنده بود، تلاش کرد خودش را بالا بکشد، اما فرمانده، او را با شلیک یک گلوله شهید کرد.
محسن پورنامدار می‌گوید: ۴‌آذر سال‌۱۳۴۴ بابا شدم و درست سه‌روز بعد به شکرانه این اتفاق، هیئت را تأسیس کردم. آن زمان هیئت به نام امام‌هادی (ع) خیلی کم بود و نام ایشان غریب بود.
طوبی تربتی، قابله قدیمی محله رضائیه می‌گوید: تمام عمرم را در برووبیای به‌دنیا آوردن بچه و نشستن بالای سر زائو گذراندم. خیلی کار کردم. انگار یک‌نفس را تا به امروز دویده باشم.
جواد جاهدی می‌گوید: ما در کارگاه خود فقط انگشتر حرز جواد مردانه در اندازه‌های کوچک، متوسط و بزرگ تولید می‌کنیم که دعای آن را هم از بازار به قیمت ۱۰ تا ۲۰ تومان می‌خریم.
شمار بچه‌هایی را که به دنیا آورده، نمی‌داند، اما می‌داند که خیلی‌ها «مادر» صدایش می‌کنند. این مادر طوبی تربتی است؛ قابله هشتاد‌و‌دوساله محله رضائیه که هنوز سرزنده است و حرف‌های شنیدنی بسیاری دارد.
دورهمی انجمن ضایعه نخاعی‌های مشهد نبش خیابان وحدت‌۶ در محله رضائیه است؛ جایی که معلولان ویلچرنشین از نقاط خیلی دور و نزدیک می‌آیند و با دیدار یکدیگر دلتنگی‌هایشان را کم‌رنگ می‌کنند.
کمتر کسی هست که ساکن بولوار وحدت و رضائیه باشد و سیدباقر عزیزی را نشناسد. شاید نه به اسم و فامیل و بیشتر به‌عنوان سید چایی‌فروش.
حسین طلوع صادق‌زاده می‌گوید: کارگاه قالیبافی پدرم در خانه بود و ما بچه‌ها باید همگی به او کمک می‌کردیم. من تا سال چهارم دبیرستان نصف روز قالیبافی می‌کردم و نصف روز مدرسه بودم.
روز‌های آخر بود که یک روز گلوله‌ای از کنار صورتم رد شد و زخم کوچکی برداشت. به گوش چهارتن از بچه‌های هم‌محلی‌مان رسیده بود که محمد ترکش خورده است. آن‌ها ۱۰ روز زودتر از ما ترخیص شدند و وقتی به محله رفتند، خبر شهادتم را به خانواده‌ام رسانده بودند.