محله چهاربرج - صفحه 2

محله

چهاربرج

محله چهاربرج در گذشته چهار برج دیدبانی داشته است. اولین ساکنان چهاربرج نیرو‌های نظامی بودند که حدود ۳۰۰ سال پیش برای مقابله با حمله ترکمن‌ها و ازبک‌ها در این قلعه ساکن شده بودند. این محله از سال ۹۲ به محدوده شهری پیوست. چهاربرج با برخورداری از یخدان، خانه تاریخی و موزه، محور گردشگری بولوار شاهنامه است.

محله چهاربرج
‌درختان توت با عمر بیش‌از صدسال، بخشی از هویت محله چهاربرج هستند. درختانی که تعدادشان از بیست‌اصله عبور می‌کند و علاوه‌بر زیبایی‌بخشی به این کوچه، شیرینی و آجیل اهالی را در گذشته تأمین می‌کرده‌اند.
آمنه درستکار می‌گوید: اگر بگویم رنج و درد نبوده است، دروغ گفته‌ام. مگر می‌شود جابه‌جایی یک مرد آن هم با صد‌کیلو وزن سخت نباشد؟ مگر می‌شود بستری شدن‌های دو‌سه‌ماهه در این بیمارستان و آن بیمارستان رنج نداشته باشد؟
حاج حسن رضوی تعریف می‌کند: من شب‌های زیادی کشیک روستا بودم و شیفت می‌‎دادم، آن شب شیفت صدم من بود که داشت داستان می‌شد، با چراغ‌قوه و از روی پشت‌بام خانه پدری نگاه کردم و فهمیدم به کدام کوچه رفت.
قدیمی‌های محله چهاربرج می‌گویند مسجد حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) در کنار یک نهر آب و یک درخت ساخته شد.
اکرم دبیری می‌گوید: حدود هشت سال پیش، سرگردانی زائران را که دیدم، با همسرم مشورت کردم و گفتم اگر موافق است، آنها را به خانه‌مان دعوت کنم. او هم استقبال کرد و اولین زائران به خانه ما آمدند.
فاطمه ستایش، زهرا زنده‌دل و زینب اخوت، از محلات فردوسی و چهاربرج، خبرنگاری را به‌صورت غیرحرفه‌ای از حدود سه‌چهار سال قبل ضمن ارتباط با مردم و انجام گفتگو‌های عادی شروع کردند.
مسیل انتهای بولوار شاهنامه، یکی از نازیباترین مناظر توس است. عظیم حمامی می‌گوید: وجود چنین کالی هنگام ورود به شهر توس، زیبنده و در شأن شاعر بزرگی، چون فردوسی نیست.
بانو عصمت بهشتی، آیینه تمام‌نمای صبر و شکیبایی بود. نماد و اسوه مادری مهربان و از‌خود‌گذشته. مادری که هشت پسر داشت.روز‌هایی بود که پنج فرزندش در میدان جنگ بودند، اما او خم به ابرو نیاورد.
با دست‌های زمخت مهربانش آجر‌های کهنه‌ را می‌شمارد، آجر‌ها به شماره پنجاه  که می‌رسد، پیرزن به پیرمرد سالخورده‌ای که با یک تسبیح بلند روبه‌رویش ایستاده با لهجه شیرینی می‌گوید: «بابای مرضی، یه دنه تسبیح بنداز!»
سید‌حسن رضوی تعریف می‌کند: زمانی‌که توت‌ها می‌رسید، هر صحرا مشغول تکاندن درختانش می‌شد. توت، مصرف غذایی داشت و حتی اهالی با نان و توت روزه می‌گرفتند. نان هم با آرد جو تهیه می‌شد، نه گندم. اینجا زن و مرد کنار هم کار می‌کردند و کسی بیکار نبود.
پهلوان حسن حسن‌پور را توسی‌ها خیلی خوب می‌شناسند. یکی از نامداران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ که معرفی‌نامه‌اش، قهرمانی مردان جهان را یدک می‌کشد.
اهالی، حاج‌محمد‌حسین عباسی را به نام «آچارفرانسه»، «کارراه‌انداز» یا «آمبولانس محله» می‌شناسند. در دوره‌ای که جاده‌های خاکی چهاربرج هنوز رنگ ماشین به خودش ندیده بوده، چهارچرخی داشت تا به دادِ در‌راه‌مانده‌ها و مریض‌دار‌ها برسد.
حاج علی‌اصغر نجارزاده و پسرش هاشم سال‌ها در گود چوخه توس کشتی گرفته‌اند و هر دو سابقه حضور در جبهه را دارند. حاج علی‌اصغر می‌گوید: در تنگه چزابه گیر افتاده بودیم و مهمات نداشتیم. برای همین بیشتر درگیر جنگ تن‌به‌تن می‌شدیم.
من جزو اولین کسانی هستم که اوایل سال‌های ۵۰ به اینجا آمدم. یک جاده از مردارکشان به سمت شهر می‌رفت که آن هم مالرو بود. یعنی اصلا آن زمان ماشینی وجود نداشت که بخواهد به این قسمت بیاید.
خانواده میرزا مصطفی رضوی، از ابتدای شروع جنگ خودشان را وقف آن کردند تا در پایان با یک شهید و دو جانباز شناخته شوند.
پهلوان‌برات محمدی و همسرش طاهره فرزانه از قدیمی‌های مردارکشان هستند. آن‌ها برایمان از زمستان‌هایی می‌گویند که تنها سرگرمی اهالی شاهنامه‌خوانی و خواندن قصه حسن کرد شبستری بود.
حدود ۶۰ نفر از اهالی محله چهاربرج هر جمعه دور هم جمع می‌شدند تا مسجد «علی‌بن‌ابی‌طالب (ع)» را برای ماه محرم آماده کنند، از پسر بچه ۸ ساله تا پیرمرد ۸۰ ساله.
خواهر، برادر، پسرعمو و دخترعمو ازجمله عناوینی است که اکثر اهالی محله چهاربرج هنگام صدازدن یکدیگر به کار می‌برند. شاید اگر برای اولین‌بار در محله چهاربرج قدم بگذارید، از دیدن این همه فامیل یک‌جا تعجب کنید.
شهید کاظم دهقانی کوچک‌مرد بزرگی که یک روز بند پوتین‌هایش را محکم بست و از دل محله چهاربرج رفت تا تنها چند ماه بعد و درست شب عید سال ۶۱ پیکر دو‌نیم‌شده‌اش به خانه برگشت.
با طرح این پرسش که «می‌شود قدری از زمین باباجان را وقف مدرسه کنید»، ازسوی یکی از نوادگان مرحوم علی‌اکبر صدیق، هشت فرزند مرحوم تصمیم گرفتند قدمی بزرگ بردارند.