بیش از 46سال است که در همین مغازه اجارهنشین است و میوهفروشی دارد. مغازه زرق و برق خاصی ندارد و آن بالای مغازه هم نام نوهاش روی بنر چاپ شده است. اجارهاش زیاد است ولی بغض میکند و میگوید: تکیهام به خدا و امام هشتم(ع) است. اینجا غریب بودم و سالهای سال است که در این مغازه کاسبی میکنم و وا نماندهام. درباره اینکه چطور 46سال در همین شغل مانده است میپرسم، میگوید: کاسبی این مغازه یعنی با کم ساختم. قدیمیها میگفتند کم بخور مدام بخور.
متولد سال 1354 در دشت برچی ولایت کابل است. زینب سالهای کودکی را در کوچهپسکوچههای همین دشت پشت سر گذاشته است. سپس پدرش به مشهد میآید و سالهاست که ساکن اینجا هستند. از کلاس چهارم به بعد را در مشهد درس میخواند. تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاه فردوسی و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی پشت سر میگذارد. بعد از آن در رادیو دَری با عنوان گوینده، نویسنده و تهیهکننده آغاز به کار میکند. از سالهای نوجوانی و دوران راهنمایی به فعالیت در رادیو علاقهمند میشود.
انجمن نخبگان قرآنی افغانستان (نُقا) سال1392 با همت تعدادی از قاریان قرآن مهاجر تشکیل شده است. این انجمن فعالیتهای گسترده و خوبی دارد.از سال92 تا به امسال در این انجمن قرآنی فعالیتهای زیادی انجام شده است. تمام قاریان مهاجر و بیشتر استادان حداقل چندباری اینجا حاضر شدهاند و برای بهتر شدن کارگاهها و رشد قاریان قرآنی نظرات خوبی ارائه دادهاند. عدهای هم کارگاههای خوبی برگزار کردهاند. استادانی همچون حمید شاکرنژاد , مرحوم حمیدرضا عباسی در اینجا کارگاههایی تشکیل دادند.
شهید علی رحیمی متولد سال ۱۳۶۵ در بامیان افغانستان است و آذرماه ۹۴ در سوریه و در نبرد با داعش به شهادت میرسد. همسر علی آقا، خانم لیلا علیجانی متولد ۱۳۶۶ است. علی آقا سال ۸۶ و در ۲۱ سالگی با خانم علیجانی ازدواج میکند. احسان و عرفان در سالهای ۸۸ و ۹۰ به جمع خانواده دو نفرهشان اضافه میشوند. علی رحیمی ۲۵ مردادماه ۹۴ به سوریه اعزام شد. سربازانی که برای مبارزه با دشمن میرفتند هر سه ماه یکبار برمیگشتند تا هم خانواده را ببینند و هم تجدید قوا کنند. قرار بود آبانماه برای دیدار با خانواده به مشهد بیاید که خبر شهادتش رسید.
خیابان شهید شفیعی36 در گلشهر بسیار معروف است؛ همان « شلوغ بازار» یا « بازار شلوغه» که شاید اصلیترین محل خرید و فروش اهالی محدوده باشد، بازاری که متناسب نام آن همیشه پررفت و آمد و شلوغ است. بیشتر خریداران این بازار مهاجران افغانستانی هستند و تنوع شغلها و فروشگاهها هم بسیار زیاد است. امسال در آستانه استقبال از بهار قرار است این بازار قدمتدار به عنوان راسته گردشگری در همه ورودیهای شهر مشهد معرفی شده و نقشه این مکان بهطور آنلاین برای زائران و مجاوران ارسال شود.
تمام تلاش کادر بیمارستان امام سجاد(ع) این است تا بیماری به دلیل شرایط مالی نامناسب آنجا را ترک نکند. آنها تلاش میکنند تا جایی که قانون اجازه میدهد هزینههای مالی را کسر کنند. بارها پیش آمده اتباع به بیمارستان مراجعه کردند و تنها با ارائه یک برگ عقدنامه درخواست زایمان داشتند. میتوانند آنها را پذیرش نکنند ولی وقتی میبینند از کشور دیگری هستند و مشکلات حاد و خاص خود را دارند، آنها را بستری میکنند و ثبت احوال هم در اینباره همکاری دارد و برای آنها کارتها یا مدارک موردنیاز را تهیه میکند. از لحاظ مالی نیز بارها پیش آمده است که پرستاران با پزشکان صحبت کردند تا هزینه جراحی یا عمل را کم کنند.
منصوریحلیمی از سال93 به جرگه آموزشیاران نهضت پیوسته، هرچند او از سال85 وارد حیطه تدریس شده است. دورههای مختلفی ازجمله مشاوره کودک، زبانآموزی و هلالاحمر را دیدهاست و اکنون خلاصه همه این آموزشها و تجربهها را در کلاس با شاگردانش به اشتراک میگذارد. او که دارای مدرک کارشناسیارشد در رشته آموزش زبان انگلیسی است، سالها سابقه تدریس داشته و پیش از دوره نهضت در دوره دبستان تدریس کردهاست.
در منطقه5 خیل عظیمی از بانوان ایرانی وجود دارند که به همسری مهاجران افغانستانی درآمدهاند. مهاجربودن همین مردان هم کمی عجیب است و آنها بیشتر متولد ایران هستند و چه بسا پدرشان متولد این خاک بوده است. با اینکه 3روز پس از ابلاغ مجلس شورای اسلامی در 18مهرماه سال 98، قانون تعیین تکلیف تابعیت فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان غیرایرانی ازسوی رئیسجمهور ابلاغ شد، اما هنوز خیلی از مادران ایرانی که همسر مهاجر دارند، نتوانستند برای فرزندان خود شناسنامه دریافت کنند و برای ثبتنام در مدرسه، دانشگاه، شغل و ازدواج فرزندانشان با مشکلات زیادی مواجه هستند.
در آستانه دومین سالروز شهادت علیمحمد محمدی و روز پدر در نیمروزی زمستانی و سرد راهی خانه محمد محمدی میشویم. علیمحمد محمدی در عملیات آزادسازی خانطومان سوریه در تاریخ 15 بهمن 1398 به دست داعشیها به ضرب گلوله به شهادت میرسد. پسری که به گفته پدر بسیار مهربان بود و باایمان. حرف دروغ بر زبانش جاری نمیشد و بهشدت از غیبت پرهیز داشت، خصلت مهربانیاش چنان بود که پدر به وقت تعریف از خاطرات خوش با او بودن، چشمانش به اشک مینشیند. محمد محمدی از دانه کردن تسبیح، یک زندگی هشت نفره را میچرخاند. شش پسرش کمکم بزرگ شده و هر کدام از همان نوجوانی به دنبال کسب و کاری میروند.
نیکبخت میرزاپور نماد یک مادر فداکار است و عاشقانه خود را وقف نگهداری از بچههایش کرده است. دل بزرگی دارد. این را میشود از تک تک جملاتش فهمید وقتی از ابتدا تا انتهای گفتوگو دائم به مادران دیگر توصیه میکند تا آزمایش ژنتیک را جدی بگیرند. چهار فرزند او مبتلا به بیماری آتاکسی فردریش هستند که روی مخچه اثر میگذارد. معلولیتی که ناگهان بعد از سن بلوغ یکی یکی گریبان محمد، مرضیه، جعفر و صدیقه را میگیرد.
فائزه حسینی هنوز 6سالش نشده بود که با تشویق اطرافیان متوجه شد که با دیگر هم سن وسال هایش فرق می کند. در یازده سالگی بی آنکه بداند نقاشی هنر است و می تواند حرفه محسوب شود، اولین سفارش طراحی را پذیرفت. پدرومادرش تبعه هستند و از کشور افغانستان، اما خودش متولد ایران است و بزرگ شده این خاک و بوم. شانزده ساله و ساکن محله طلاب است. او نقاشی را از کودکی شروع کرد. در همان شش هفت سالگی و زمانی که می خواست خواندن و نوشتن را یاد بگیرد، فهمید که چقدر در این زمینه مستعد است و می تواند پیشرفت کند.
شهید محمد صدیق رضایی آذر ماه 92 خانواده را قانع میکند و به سوریه میرود. به بهانه زیارت حرم حضرت زینب(س) خانواده را راضی کرد و رفت. هر2 یا 3ماه رزمندهها مرخصی داشتند و برای 15 روز به خانه برمیگشتند. بار اول که پدر آمد بعد از 11 روز ساکش را بست و رفت. بیقرار بود و طاقت ماندن در خانه را نداشت هرچه مادر میگفت تو قول داده بودی یکبار برای زیارت بروی پدر میگفت باید برود و از دیگر همرزمانش عقب نماند. از مادر خواست مراقب خودش و بچهها باشد.
با چند تکه موکت و فرش محل نشستنش را پشت سندان آماده کرده است و هر روز ساعتها روی همین چند تکه فرش و موکت رنگ و رو رفته مینشیند و با چکش به تکههای آهن سر و شکل میدهد تا روزی حلال برای همسر و فرزندانش ببرد. پشت سندان نشسته و با چکش در حال محکم کردن چفت و بستهای زنجیر است. مهارتی که در دستانش است فوقالعاده مینماید. دستش خطا ندارد و آهن سرد و بیروح را آنچنان رام میکند که فقط با چند ضربه همان شکل دلخواهش را میگیرد.
نهم دی، آرزوی پنجساله طاهره برآورده میشود. پارهاستخوانهای بقچهپیچشده پدر را در آغوش میگیرد و با او درددل میکند. میگوید: بعد از سالها بیخبری پدرم را دیدم. سهم من از قامت استوارش چندتکه استخوان کوچک بود. شبیه نوزاد قنداقپیچشده معصومی بود. به آغوشش کشیدم و اینبار من برایش لالایی خواندم. همان لالاییهایی که در کودکی برایم میخواند.
حسین نظری، فرزند محمد، ٢١تیر١٣٥٦ در افغانستان متولد شد و ١٦ اردیبهشت ١٣٩٥ در منطقه خانطومان سوریه به مقام رفیع شهادت رسید، اما نام و نشانی از او باقی نماند. پس از پنجسال چشمانتظاری همسر و دو فرزندش، سرانجام نهم دی امسال خبر تفحص پیکر او به گوش خانوادهاش رسید.
همه چیز از پرکنی شروع میشود. البته این خوشهها پیش از این سفر خود را آغاز کردهاند. سفری از دل دشتهای وسیع استان آذربایجان شرقی. جایی که به قول جعفر شوریده قطب کشت گیاه جارو در ایران به حساب میآید و بهترین آب و هوا را برای پرورش این گیاه دارد. او چند بار در سال، چند تن بار سوار بر کامیون به این کارگاه میآورد. کارگاه که میگویم منظورم اتاقی کوچک با سقفی بلند در گوشه این حیاط چند وجبی است. اتاقکی که تا سقف پر شده از خرمن خرمن گیاه جارو.
خیابان نبوت36 یکی از معابر قدیمی در محله گلشور است. از میدان امت آغاز میشود و در تقاطع خیابان شهیدسلیمی به پایان میرسد. حضور اولین ساکنان در این خیابان به دهه40 میرسد که روی زمینهای کشاورزی خانه درست کردند و رفتهرفته تعدادشان بیشتر شد. پس از چندسال با شکلگیری معبر و اتصال منازل به شبکههای آب، برق و گاز، خانوادههایی از دیگرمحلات مشهد، بهویژه دیگر شهرهای استان مانند تربتحیدریه، سبزوار و کاشمر نیز به این محدوده مهاجرت کردند و ساکن شدند.
داستان تسبیحفروش معروف خیابان امامرضا (ع) و کارآفرینی را میخوانید که تسبیحهای دستساز و صنعتیاش در بازار سوغات مشهد و بازارهای مذهبی کشورهای همسایه حرف اول را میزند. محمد فیروزی، کوچکترین پسر حاججعفر (نوه پسری حاجمیرزای تسبیحفروش) است که به نمایندگی از پدر و برادرانش با ما به گفتگو نشسته است.
هنر میتواند زبان درد و مشکلات باشد. بخشی از درد و رنج در قالب بعضی آثار هنری تا ابد میمانند و ماندگار میشوند. هنوز تابلوی گرنیکا حرفهای زیادی دارد تا به چشمهایی که او را مینگرند بگوید. گرنیکا تصویری است از دهکده جنگ دیده که با انگشتان هنرمند پیکاسو جاویدان شده. جنگ، مرگ، آوارگی و مهاجرت همیشه باعث جوش و خروش دل هنرمندانی بوده است که قادر نبودند درد خود را به راحتی بیان کنند و هیچ چیز را بهتر از ظرف هنر ندیدهاند. شاید به همین علت است که بچههای مهاجر افغانستانی اغلب دستی هم بر آتش هنر دارند. شاید خودشان را آرام میکنند و شاید هم ما را به دیدن دردشان فرا میخوانند. طاهره خاوری یکی از هنرمندان افغانستانی است که در زمینه گرافیست و تصویرسازی مهارت خاصی دارد.
طاهره امینی متولد 1364در مشهد است. از چهارسالگی در گلشهر زندگی میکند. در خانوادهای هنرمند و دست به قلم و بوم بزرگ شده اما تنها فرد خانواده است که دغدغه و کارش هنر است و توانسته در این زمینه تحصیل کند. سالهای طولانی جنگ در افغانستان باعث شده است تا خانوادهاش به ایران مهاجرت کنند. او میگوید: «از همان کودکی زمانی که قلم و کاغذ پیدا میکردم اولین کارم کشیدن نقاشی داستانهایی بود که خوانده بودم.»
از نسل سوم مهاجران افغانستانی ساکن در ایران است. او و پدرش هر دو متولد این آب و خاک هستند. حدود 25سال سن دارد و تقریبا در بیشتر برنامههای مختص مهاجران در کسوت تصویربردار حضور دارد. او از زمان دیپلم به بعد تصویربرداری را به عنوان شغلش انتخاب کرده اما سودای کارگردانی در سر دارد. 5سالی میشود که فیلم کوتاه و مستند میسازد و در این مسیر توانسته افتخارات زیادی کسب کند. فیلم کوتاه «زنگ بیصدا» به کارگردانی و تهیهکنندگی محمد مهدی احمدی بهتازگی در جشنواره مشترک وزارت نیرو و یونسکو مقام سوم را به دست آورده است.