اسیر - صفحه 3

خانواده شهیدجاویدالاثر قاسم شیرعلی‌نیا آخرین بار او را در فیلمی از اسرای خیبر دیدند، جوان برومندی که دست شکسته‌اش وبال گردنش بود و پای زخمی‌اش را روی زمین می‌کشید.
روایت نگهداری اسرای عراق در مشهد را محمدصادق خاکساری یکی از ساکنان محله امام خمینی (ره) می‌گوید. او سروان بازنشسته لشکر ۷۷ ثامن‌الائمه (ع) است. خاکساری آن دوران مسئول این اردوگاه بود.
سربازان عراقی ما را از تونل وحشت عبور می‌دادند و با کابل به جانمان می‌افتادند. محرابی، سرباز ۱۶ ساله‌ای بود که زیر شلاق این کابل‌ها، یکی از چشمانش از حدقه درآمد.
قصه همسایگی ابراهیم فضائلی، سرهنگ سید‌محمود علوی و سرتیپ علی‌اکبر شهرکی به چهل‌سال پیش برمی‌گردد، از نخستین روز‌های شهریور سال ۶۰ که در اردوگاه موصل با هم در یک آسایشگاه زندگی می‌کردند.
حسین عرب طی هشت‌سال و چهارماه اسارات، زبان‌های انگلیسی و عربی را از برخی از اسرا آموخته و سپس خود در نقش معلم آن‌ها را به سایر اسرا درس داده است.
حامد سامی‌نژاد فقط ۱۵ سالش بود که از پشت میز و نیمکت هنرستان به جبهه رفت. در دومین عملیاتی که شرکت کرد، باران گلوله بر سرش بارید، میان مهلکه ماند و شهید شد.
وحید عباسیان معتقد است در‌کنار هویت خشت‌و‌گلی خانه‌های قدیمی که همه به‌دنبال آن هستند، هویت‌های اجتماعی و فرهنگی گذشته هم اهمیت بسیار دارد که باید به آنها توجه شود.
عباس پارسایی، آزاده دفاع مقدس درباره لحظه اسارتش تعریف می‌کند: با دیدن عراقی‌ها، نقشه عملیات را از جیب شهید رفیعی درآوردم و با نارنجک منفجر کردم. فرکانس بی‌سیمش را هم به هم زدم. هم‌زمان با نزدیک‌شدن ماشین‌های تیربار عراقی، اسیر شدم.
ابراهیم بهرامیان‌نسب، آزاده محله فاطمیه از خاطرات ۱۰ ساله اسارت همچون: شلاق خوردن از زندانبان‌های بعثی تا جدل با منافقان و مطالعه رمان‌های مطرح جهان می‌گوید.
محمدرضا یزدی پناه یک‌سال بعد از شروع جنگ اسیر می‌شود و به مدت ۱۰ سال در زندان مرکزی سازمان اطلاعات عراق و در زندان‌های ابوغریب و الرشید و العماره محبوس می‌ماند.
محمد صادقی ۸۵ ماه سابقه حضور در جبهه دارد، از این میان ۵۷ ماه آن را در زمان جنگ سپری کرده و مدتی هم در اردوگاه اسرای عراقی در پادگان تربت جام خدمت کرده است.
محمد‌رضا معبودی‌نژاد جزو اولین اسرای ایرانی است که به دست عراقی‌ها اسیر شده است. شب پیش از حمله رسمی عراق به ایران (۳۱ شهریور‌۵۹) نوبت نگهبانی او بود.
حدود سه هزار نفری می‌شدیم که ما را ۹‌روز در سوله‌های تنگ و تاریک بعقوبه بدون آب و غذا رها کردند. در این ۹‌روز حتی یک لحظه هم در‌ها را باز نکردند و تنها راه تهویه هوا پنجره کوچکی بود که در بالای سوله قرار داشت.
سرهنگ محمد باری، از فرماندهان جبهه و جنگ، از روز‌های سرد دی‌ماه ۶۰ تا ۲۹‌مرداد‌۶۹ همراه هشت‌سربازش اسیر شد؛ اسارتی که دردش از درد‌های بسیار زمان رزمندگی‌اش چندین‌برابر بدتر بود.
علی‌اکبر رحمانی، افسری بود که در زمان آتش‌بس جنگ تحمیلی، اسیر شد و به مدت دو سال، بی‌آنکه نامش جزو آمار صلیب‌سرخ باشد، سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش را از سر گذراند
«سیدعباس حسینی» در هنگـامی که قطعنامه صلح بین ایران و عراق به امضا درآمده بود، در عملیات مرصاد اسیر و دو سال به عنوان اسیری مفقودالاثر در یکی از اردوگاه‌های عراق محبوس می‌شود.
محمدعلی حاجت‌بیگی رزمنده محله راهنمایی می‌گوید: آخرین قوطی لوبیا را به‌سمت تانک آن‌ها پرتاب کردیم. عراقی‌ها فکر کردند، خمپاره است و از تانک بیرون ریختند و فورا دست‌ها را بالای سر گرفتند.
زهره برامکی‌یزدی تعریف می‌کند: ۲۳ اسفند، عملیات بدر بود که ترکش خورد و اسیر شد. همه پانزده‌نفری که با هم بودند، اسیر شده بودند. در این فاصله هر شش‌ماه یک بار نامه‌ای می‌آمد که بدانم زنده است.
ملاصالح قاری؛ جانباز و آزاده دفاع مقدس که در خرمشهر به بلبل خمینی معروف بود، در دوران اسارت به اجبار مدتی مترجم صدام می‌شود.
محسن بناخسروی آزاده دفاع مقدس می‌گوید: هر روز به امید آزادی از خواب بیدار می‌شدیم تا اینکه بالاخره ۱۵ شهریور ۱۳۶۹ درست در روز تولدم به خاک‌مان برگشتم تا من از آن سال مفهوم تولد و آفرینش را بهتر حس کنم.