اسیر - صفحه 4

حیدر رمضانی‌نژاد، جانباز محله فاطمیه از ابتدا تا پایان جنگ، خط مقدم را رها نکرده بود.
معصومه باهوش همسر شهید «برات عباسپورنسری» است. شهید عباسپور ۶۵ درصد جانبازی داشته و ۱۱۶ ماه در زندان بعثی‌ها اسارت را تحمل می‌کند و سرانجام سال ۸۲ به رفقای شهیدش می‌پیوندد.
محمد شوشتری، شهروند محله فرهنگیان و یکی از رزمندگان هشت‌سال دفاع‌مقدس است که در سال‌های ابتدایی جنگ، نگهبانی از اسرای عراقی را برعهده داشت.
سیدرضا حسینی‌نژاد می‌گوید: تلویزیونی به فارسی برای ما برنامه پخش می‌کرد و خلاصه حرفشان این بود که (امام) خمینی به‌زودی فوت خواهد کرد و در ادامه جمهوری اسلامی هم نابود می‌شود!
رشید پسندیده‌رهورد می‌گوید: شب به شهر عشق‌‏آباد رسیدیم. آنجا دو تا زندان داشت؛ یکی مربوط‌به افراد خطرناک که در داخل شهر بود و دیگری برای زندانیان عادی بود که در مسافتی نزدیک به شهر قرار داشت.
عباس نصیری می‌گوید: از ورودی اردوگاه تا داخل آسایشگاه در دو طرف، نیرو‌های نظامی با باتوم، کابل‌های برق و قنداق تفنگ آماده بودند تا به قصد کشت، ما را بزنند. اینجا همان دالان مرگ بود!
ابراهیم ذاکری می‌گوید: شرایط رفاهی اسرای ایرانی در مقایسه با اردوگاه‌های عراق صد به صفر بود. من این را به‌عنوان کسی می‌گویم که هم فرماندهی اردوگاه اسرای عرقی را برعهده داشتم و هم در لباس اسیر چهار سال در عراق در بند بودم.
غلامحسین کمیلی می‌گوید: ما اولین گروه از اسرا بودیم که به رمادی ۳ می‌رفتیم. یک یا دو ماه آنجا بودیم که نمایندگان صلیب سرخ به دیدن ما آمدند و اسامی را ثبت کردند.
تقی تاجیک به‌خاطر اعتراضی کوچک در دوران اسارت، توسط بعثی‌ها شکنجه شد و سرانجام به شهادت رسید.
غلامرضا جعفری، آزاده و جانباز ۵۰ درصد می‌گوید: ساعت ۱۲ همان‌شب عملیات اعلام و مرخصی‌ها لغو شد و برگه مرخصی من در جیبم باقی ماند تا بغداد.
سید‌عباس کاظمی روایت می‌کند: چند بار اسلحه رویمان کشیدند. دست‌هایمان را از پشت بسته بودند. با هر بار شنیدن صدای گلنگدن، چشم‌ها را می‌بستیم و مرگ را پیش رویمان می‌دیدیم. آن روز اسلحه‌کشیدن در حد ترساندن بود.
سال ۱۳۶۱ محمد کرامتیان‌راد چهارده سال داشت که بازی‌های نوجوانی‌اش را کنار گذاشت و برای رفتن به جبهه دوبار مدارکش را پاره کرد.
علی نمازی هفت‌سال از دوران نوجوانی را در اسارت طی کرد. در این مدت درس و مشقش را با کتاب‌های صلیب سرخ و درس‌های معلمان اسرا در اردوگاه‌های عراق خواند.
مهدی عبداللهی، آزاده‌ای است که چهار سال از عمرش در اردوگاه بعثی‌ها گذشت، او سال اول دبیرستان درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت رزمنده شود.
غلامرضا فنودی می‌گوید: یک پا و هر دو دستم تیر خورد و افتادم؛ همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد و تمام. نام ما جایی میان زمین و هوا، در‌میان مفقودالاثر‌ها نقش بست.
عرب در‌حالی‌که همسر و فرزند داشته، در روز سوم جنگ به جبهه اعزام می‌شود، بار‌ها مجروح می‌شود، اما دوباره به میدان باز‌می‌گردد. سرانجام پنجم اسفند سال‌۶۲ در عملیات خیبر اسیر می‌شود.
۱۰ بار اعلام کردند آزادی و هربار با بهانه‌ای ردم کردند. حتی آخرین بار که بعد از چهار ساعت پرواز به ترکیه رسیدیم، باورم نمی‌شد آزادم.
عباس شیبانی، سرهنگ محله سجاد که این روزها به واسطه فشارهای جنگی و اثر گازهای شیمیایی نابینا شده است، روزگاری نگهداری از ۲ هزار اسیر عراقی را به‌عهده داشته، آن‌هم در حالی که سربازانش حتی فشنگ نداشتند.
ایده راه‌اندازی پایگاه بسیج در یک طبقه از منزل مسکونی با حمایت خانواده آقای غلامی، از فکر به عمل رسید.
حمید صابرمقدم می‌گوید: چون هیچ سندی مبنی بر زنده بودنم نبود، از بنیاد شهید سراغ پدر و مادرم آمده بودند و از آن‌ها خواسته بودند تا مراسمی را برای شهادت من بگیرند.