معلول - صفحه 13

«مرکز درمان و توانبخشی بیماران مزمن روانی جامی»؛ سال ۹۲ به منظور نگهداری زنان ۱۴‌سال به بالا که با حکم بهزیستی دچار بیماری روانی هستند، در خیابان اقدسیه افتتاح شد.
هادی پیوندی توان یابی است که در روز‌های منتهی به نوروز به قول معروف وقت سرخاراندن ندارد. او یک سالن اکواریوم ۳۶ متری گوشه حیاط خانه شان دارد.
هیچ‌چیز هم نداشته باشیم، ژن سرخوشی داریم! سعی می‌کنیم کیفمان همیشه کوک باشد و بخندیم. از همان بچگی خودمان به خودمان امید می‌دادیم. بچه‌ها بد نگاهمان می‌کردند، دستمان می‌انداختند و متلک می‌گفتند، اما ماندن در خانه راضی‌مان نمی‌کرد. باید مثل دیگر بچه‌ها پیشرفت می‌کردیم. من و رضا این قول را خیلی پیش‌تر‌ها به هم داده‌ایم و هنوز هم پای آن مانده‌ایم.
هما‌خانم تعریف می‌کند: سه‌ساله بود که متوجه مشکل بلع او شدم؛ حتی نوشیدن آب برایش سخت بود. آزمایش‌های پزشکی نشان می‌داد دریچه مری او مشکل جدی پیدا کرده است و باید درمان هر‌چه سریع‌تر آغاز شود. ماساژهای مختلف دهان، زبان و حلق انجام شد. خدا برای هیچ بنده‌اش نیاورد، چه برسد برای یک مادر...
نشانه‌های بیماری در بدن سرباز لشکر77 ثامن‌الائمه ظاهر شد. او باز هم سکوت کرد. می‌کوشید این نشانه‌ها را از همه پنهان کند. محمدرضا خاکساری هفتم اسفند سال 83 سربازی را به پایان رساند به این امید که نوروز 84 را در کنار خانواده سپری کند و لحظات خوبی برای همه آن‌ها باشد، غافل از اینکه یک تومور در سرش چندان رشد کرده بود که هر لحظه می‌توانست جانش را به خطر بیندازد.
حادثه نه‌تنها پایانی برای زندگی روزمره علیرضا نشد، بلکه از او مردی ساخت که خیلی زود توانست روی پای خودش بایستد و نوجوانی و جوانی‌اش را از آسیب انزوا و خانه‌نشینی دور کند! علیرضا همت‌آبادی متولد۱۳۵۴ حالا پدر سه فرزند است که عنوان «تنها داور معلول والیبال کشور» را دارد.
کوچه رحمانیه17 از معابر فرعی محله رحمانیه است که چند مدرسه و فضای آموزشی را در خود جای داده و احداث این بناهای آموزشی موجب شده است فضایی برای ساخت مجتمع‌های مسکونی باقی نماند. احداث چند بنای ویژه کودکان و دانش‌آموزان معلول پای این قشر از جامعه را به این معبر باز کرده است. نکته جالب درباره کوچه رحمانیه17این است که فقط اراضی یک ضلع آن ساخته شده است و ضلع غربی خالی از هرگونه بنایی است.
روایت های کوتاهی که در ادامه می خوانید، برش هایی کوچک از حس و حال خوب نوجوان هایی است که با کمک خانواده، راه خود را در زندگی پیدا کرده اند. سردرگم نیستند؛ چون فهمیده اند از زندگی چه می خواهند و باید به دنبال چه باشند. روز آن ها و همه کسانی که در حال سپری کردن این سال های سرنوشت ساز و اثرگذار هستند، مبارک!
دختر نوجوان خوش‌انرژی روایت ما، همان سال‌ها با محسن‌ میرجلالی، بچه مو بلند و درس‌خوان آسایشگاه فیاض‌بخش که مادرش همه دنیایش را برای پیشرفتش می‌دهد، وصلت می‌کند. سال ‌ها بعد از ازدواج، امیرعلی پسر ارشدشان عضو تیم ملی می‌شود و مقام قهرمان قهرمانان آسیا را در رشته بسکتبال به‌دست می‌آورد. امیر‌رضا پسر دومشان هم که در جناح حمله بسکتبال خیلی استعداد دارد، قهرمانی لیگ جوانان خراسان را از آن خود می‌کند و تازگی‌ها به اردوی تیم ملی هم دعوت شده است.
احمد خوش‌نیت متولد سال١٣٦١ در دو سالگی به دلیل تزریق اشتباه آمپول، دچار فلج مغزی یا همان سی‌پی می‌شود. حالا اندام‌های او اختلال حرکتی غیرپیشرونده دارند اما او در تمام این سال‌ها سعی کرده بر محدودیت‌هایش غلبه کند.
مرداد سال گذشته از دختری نوشتیم که در نوزده‌سالگی قطع نخاع شد اما با عزم و اراده پولادین در بیست‌وهشت‌سالگی به عنوان یکی از هفت‌رکورددار تپانچه کشور در جامعه ورزش معلولان درخشید. در آن گزارش که با عنوان «تیر خلاص به دل ناامیدی‌ها» چاپ شد، گفتیم که نسرین شاهی یکی از سه امید مشهدی‌ها برای اعزام به مسابقات جهانی تیراندازی معلولان است. حالا بعد از یک سال او مدال طلای جهان را به گردنش آویخته و ایستاده بر قله آرزوها، از کره‌جنوبی به مشهد بازگشته است.
فاطمه می‌گوید:به‌طور اتفاقی در گروهی مخصوص حافظان قرآن عضو شدم. می‌خواستم از گروه بیرون بیایم اما ماندم. مدتی گذشت و خانمی از تبریز به نام خانم نوظهور که اسم کوچکش یادم نیست فایل‌های صوتی در گروه گذاشت و روند حفظ قرآن خودش را توضیح داد. صوت‌های آن خانم را گوش دادم و علاقه‌مند به حفظ قرآن کریم شدم. همین که صوت ها را گوش دادم با خودم گفتم این خانم توانسته پس من هم می‌توانم. دوست شیرازی من هم خیلی انگیزه داد و شروع کردم.
محمدمعین وطن‌خواه ساکن محله وکیل‌آباد هرچه بیماری‌اش پیشروی کرد، او بر تلاش و قدرت روحی‌اش افزود. به جنگ سرنوشت رفت و اکنون در بیست‌وچهارسالگی، ضمن تسلط به زبان انگلیسی، پنج مقاله علمیISI نوشته که در مجلات معتبر خارجی چاپ شده است. او همواره جزو شاگردان و دانشجویان ممتاز بوده و اکنون در حال یادگیری زبان اسپانیایی است.بیماری محمدمعین پاهایش را تا حد زیادی از کار انداخته است و با ویلچر رفت‌وآمد می‌کند. دست‌ها و چشمانش هم تحت تأثیر بیماری، کارآیی معمول را ندارند اما تلاش، اراده، انگیزه و نظم او چندین برابر افراد عادی است.
داستان هیئت توان‌یابان متوسل به حضرت رقیه(س) که ادعا دارند بزرگ‌ترین هیئت مذهبی این گروه در ایران هستند گاهی روایت شده است اما شاید کمتر کسی بداند این گروه وسیع و گسترده به‌واقع از یک جمع دوستانه چهارنفری در محله گاز پا گرفته است. پاییز است و سه جوان که معلولیت دارند، میهمان یکی از دوستان خود به نام سید محسن نیرومند می‌شوند. سید قرائت دعای توسل را به میهمانانش پیشنهاد می‌دهد. سپس خودش پیش‌قدم می‌شود و آن را قرائت می‌کند. دعا خوانده می‌شود. همه سکوت می‌کنند. معلوم است به دل جمع نشسته است. همه در حال خودند که سید محسن این سکوت را با پیشنهاد دل‌نشین دیگری می‌شکند: «به دلم افتاده است این جمع کوچک آینده خوبی دارد.»
بنت الرقیه(س) در بولوار شهید کریمی15به مدت 10شب حال و هوای دیگری داشت. رفت و آمد از طرف‌های عصر آغاز می‌شد و تا 10شب ادامه داشت. درست از شب شام غریبان امام حسین(ع)بنت الرقیه میزبان بانوان روشندلی بود که از سراسر شهر آمده بودند تا در روضه‌های اباعبدالله(ع) شرکت کنند.این خانه وقف برگزاری مراسم‌های مذهبی برای بانوان است. واقف آن هم مرحوم حاج علی اشکذری است که از اهالی همین کوچه است. خانه از آنچه از بیرون به نظر می‌رسد دلبازتر و زیباتر است و حیاط پر از درخت و گل و گیاه آن همان ابتدای ورود چشم را می‌نوازد.
شادی هنری می‌گوید: پدر برای سامان‌دهی وضعیت نوانخانه شهرداری و احداث آسایشگاه فیاض‌بخش فعلی از جان مایه گذاشت؛ او باوجود معلولیت و شرایط سخت جسمانی 24ساعت شبانه‌روز پیگیر کار ‌ساکنان نوانخانه بود. سپس پیگیر زمینی شد که ازسوی آستان قدس رضوی برای احداث آسایشگاه دراختیار هیئت‌امنا قرار داشت؛ در نوانخانه‌ در کنار دفتر نگهبانی، اتاقی برای خودش درست کرده بود و بسیاری از شب‌ها هم در همان اتاقک می‌خوابید.‌ پدرم آن‌قدر روی هدفش متمرکز شده بود که به وضعیت جسمانی خودش بی‌توجه بود، طوری که درست چند ماه قبل از افتتاح آسایشگاهی که بنا بود مدیرعاملی آن را به عهده بگیرد، در چهل‌و‌هفت‌سالگی فوت کرد.
عفت‌السادات موسوی، خیّر، فعال‌اجتماعی و برگزارکننده جشن‌های نیکوکاری، سعی دارد در فضایی شاد و مفرح از مهمانان خاص خود پذیرایی کند. می‌گوید: رسم عمومی برای کمک‌کردن به افراد بی‌خانمان، معلول و نیازمند، در کشور ما این‌طور است که با ایجاد فضایی غمناک و برجسته نشان دادن سختی زندگی، گرسنگی و بیماری فرد نیازمند، از مردم و خیران می‌خواهند به این فرد معلول یا نیازمند که زندگی سراسر تلخ و پراز اندوهی دارد، کمک کنند. من معتقدم که با این روش کار نیکوکارانه، فرد نیازمند، تحقیر و حتی دچار شرمندگی خواهد شد و خود این فرد نیازمند قلبا راضی به این‌گونه کمک نیست. این حرف را با توجه به تجربه 23ساله در فعالیت‌های اجتماعی و نیکوکارانه می‌گویم، به همین دلیل به‌دنبال روشی نو و جدید برای کمک به نیازمندان و افراد بی‌بضاعت بودم، به طوری که عزت و شخصیتشان حفظ شده و به آن‌ها نیز کمک شود.
به سراغ یکی از مراکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست و بد‌سرپرست رفتیم. بین فرهنگ ۳۳ و ۳۵ پلاک طلایی رنگ خیریه گلستان رضا خودنمایی می‌کند. از در که وارد می‌شویم درخت کهنسال وسط باغچه سایبان کودکان شده و میز پینگ پنگ همنشین بادهای تابستانی است. آهسته قدم برمی‌دارم سنگفرش این خانه پوشیده از دل‌های شکسته و قلب‌های زخم خورده است. مبادا با نگاه یا کلامی نسنجیده و ترحم‌آمیز درد دیگری بر دلشان بیندازم. با ورودم به داخل خانه یکایک بچه‌ها بلند می‌شوند و سلام می‌کنند.
سارا علی‌خجه روایت آشنایی‌اش با همسرش حمید ارجمند را این‌گونه بیان می‌کند: رابطه وقتی جدی شد که دو تایی رفتیم کلاس تئاتر. ما دو نفر باید مقابل هم بازی می‌کردیم و آنجا بود که من اول عاشق حمید شدم. مهرش عجیب به دلم افتاد. عشق در نگاه اول بود. حمید کم کم ماجرا را فهمید و بعد او هم عاشق شد. یادم هست می‌آمد در ایستگاه اتوبوسی که من باید می‌ایستادم، می‌ایستاد و وقتی مطمئن می‌شد که من سوار شده‌ام، می‌رفت آن طرف خیابان و در ایستگاه منتظر اتوبوسِ خودش می‌نشست. ما می‌خواستیم با هم ازدواج کنیم اما نمی‌گذاشتند.
بعد از شهادت حسن آقا روزگار بسیار سختی برای رقیه خانم پیش می آید. نازنین زهرا عمل می کند و شش توده استخوانی را از استخوان پاهایش خارج می کنند. لگنش را می شکنند و اصلاح فرم می کنند. عمل مهمی داشته و روزهای سختی را پشت سر گذاشته است. رقیه خانم می ماند و دو بچه معلول و یک دل شکسته تا اینکه با انسانی شریف آشنا می شود.