شهادت - صفحه 2

نهم دی ۱۳۵۷ مراسمی در مشهد برپا شد که پس از آن، جمعیت به سوی استانداری حرکت کردند و تانک‌های ارتش برای مقابله وارد عمل شدند. در این روز گلوله و زنجیر تانک، ده‌ها نفر از جمله الهه زینال پور و مهری زارع عباس آبادی را به شهادت رساند.
بانوی شهید، بتول جلیلی‌هواخواه، یکی از شهدای حج خونین سال۱۳۶۶ است؛ مادری که خواب ناتمام‌ماندن زیارت را دید و چند هفته بعد، در راهپیمایی برائت از مشرکین به شهادت رسید. نام او امروز بر تابلو خیابان «قاضی طباطبایی یک» حک شده است.
در محله احمدآباد مشهد، خانه‌ای قدیمی، خاطرات شهید مهدی نعمتی را در سینه دارد. مادری که هنوز با یاد پسر بیست‌ساله‌اش زندگی می‌کند؛ جوانی که از کتابخانه مسجد محله تا خاکریز‌های فاو رفت و در اردیبهشت۶۵، آسمانی شد.
چندسالی است نام «شهیده زنگویی» بر تابلو شهید‌کامیاب ۶۰ نقش بسته است. او در حج تمتع سال۱۳۶۶، زمانی‌که با مشت‌های گره‌کرده در راهپیمایی برائت از مشرکین حضور داشت، به دست رژیم سعودی به شهادت که آرزویش بود، رسید.
نرگس مهدویان‌دلاوری؛ مادر، دایی، برادران و فرزندش شهید شده‌اند. او این روزها بر اثر کهولت سن خانه‌نشین شده و می‌گوید: دعا کنید خدا این داغ‌ها را قبول کند.
بر اساس احادیث شیعه، آشکار کردن راز جنایت به شهادت رساندن امام‌رضا(ع)، یکی از آخرین وصایای آن‌حضرت به اباصلت هروی بود. او مأموریت یافت که اجازه ندهد این راز در پس پرده باقی بماند.
همسر شهید بخشی می‌گوید: از روزی که مرتضی رفت، دلم آشوب بود. پنجشنبه که زنگ زد، بهش سپردم صدقه بدهد که گفت دادم. روز قبل از آتش‌بس احساس کردم چیزی از وجودم کنده شد تا اینکه خبر شهادتش آمد.
محسن یاسائی بچه محله امیرآباد مشهد، غروب ۳۱‌خرداد‌۱۴۰۴ حین انجام‌وظیفه و مقاومت در‌برابر تجاوزات دشمن در نطنز اصفهان مجروح شد و پس‌از چند‌روز، ۱۳‌تیرماه به شهادت رسید.
همسر شهید سید‌محمد مصطفوی می‌گوید: معجزه را در حادثه تصادفی که پسرم دچارضربه مغزی شد، دیده بودم. آن سه روز که همسرم زیرآوار بود هم چشم‌انتظار معجزه‌ای دیگر بودم اما تقدیر طور دیگری رقم خورد.
سیدمحمد موسوی‌نژاد تعریف می‌کند: گلوله از پشت سر به مادرم خورده و از صورتش خارج شده بود. بدنش هم زیر تانک له شده بود. از روی لباس و سایر نشانه‌هایی که از او می‌دانستیم، شناسایی‌اش کردیم.
خانم شکاری ثابت می‌گوید: غوغایی در ساختمان بود. از حال رفتم. نمی‌دانم چقدر گذشت. چشم هایم را با دلهره باز کردم. دوباره صدا زدم زهرا، زینب و محمدمهدی. یادم نیست خبر شهادت بچه‌ها را چه کسی و چطور به من داد.
ماشاءالله خانم تعریف می‌کند: خدابیامرز حاج محمدابراهیم همیشه می‌گفت: خلیل، عصای دستم بود! رفیقم بود. وقتی او خبر شهادت پسرش را شنیده بود، گفته بود «کمرم شکست.»
دفعه اول خبر شهادت مصطفی هاشم‌زاده را دادند اما بعد او را درمیان زخمی‌های بیمارستان امام‌رضا(ع) یافتند، دفعه دوم اما از‌ طریق برادران سپاه متوجه شدند در عملیات کربلای‌۴ به آرزویش رسیده است.
تاریخ تولد و شهادت «مهدی گلباریان‌طرقی» فقط چهار روز اختلاف دارد. او که در ۲۲ بهمن ۱۳۴۲ متولد شده بود، در ۲۶ بهمن ۱۳۶۱ در منطقه فکه به شهادت رسید؛ شهادتی که مادر این‌گونه توصیفش می‌کند: «بچه‌ام خالص و مخلص رفت.»
علیرضا حسینی‌محراب می‌گوید: پس از انقلاب پدرم در مسجد رضوی بولوار امت عضو بسیج شد و سال ۱۳۶۱ هم توسط شهید کاوه لباس پاسداری به تن کرد. پس از آن بود که مرحله به مرحله پدرم در جبهه فعالیت کرد.
علیرضا قبل از اینکه راهی جبهه شود، رفت عکاسی و یک عکس انداخت با لب خندان. سفارش کرد اگر شهید شدم، این عکسم را بگذارید تا همه بفهمند من با رضایت خودم و لب خندان رفتم.
همه می‌دانستند نفس‌ام‌البنین‌خانم به نفس محمد، بند است و اگر یک روز او را نبیند، دوام نمی‌آورد. اما بازی روزگار شرایط دیگری را برایش رقم زد و هر‌دو پسرش را از او گرفت. او حالا سال‌هاست با محمد زندگی می‌کند و هر شب خواب غلامرضا را می‌بیند.
سروری می‌گفت روزی که به منطقه برگشتم قرار بود فرامرز، ۴۸ ساعت دیگر با هواپیما به مشهد برگردد. من به دخترش گفته بودم بابا همین روز‌ها برمی‌گردد. فرامرز دومین افسری بود که در لشکر به شهادت می‌رسید.
فاطمه علی‌میرزایی، مادر شهید مفقودالاثر محمود برازنده، سال‌ها از پسرش بی‌خبر بود و همیشه وقت کوبیده‌شدن در خانه، تصور می‌کرد پسرش برگشته است تا این‌که بعد از بیست‌سال خبر شهادتش را آوردند.
سیدداوود بی‌طرف حدود دو دهه در سوریه زندگی می‌کرد. وطنش شده بود حرم حضرت‌رقیه (س) و او هم امام‌جماعت حرم شده بود. او نتوانست در سوریه و سقوط حکومت بشار اسد بی‌طرف بماند تا سرانجام به شهادت رسید.