بتول چراغچی از شهدای انقلاب در ۵۱ سالگی در مبارزه با نظام ستمشاهی در مشهد مقدس به شهادت رسید. او اولین شهید خانواده، عمه شهیدولیالله چراغچی و مادر شهیدامیرمحمد روشنروان است.
کبری محمدی، مادر شهیدان غلامرضا و عبدالله صفدرینژاد، چهلسال است در کوچهای زندگی میکند که مزین به نام پسران شهیدش است. هنوز هم در حسرت آخرین خداحافظیاش با هر دو فرزندش مانده است.
مجتمع آیهها در حاشیه بزرگراه شهید کلانتری با وسعت ۶۴ هزار متر واقع شده است. هنگام ورود در ابتدای ورودی، نماد کنگره سرداران و ۲۳ هزار شهید استانهای سهگانه خراسان در ابعاد پنج در هفتمتر خودنمایی میکند.
به همکارش که گفته بود «تو بچه کوچک داری. نرو؛ بگذار من بروم» گفته بود «اینبار من میروم، دفعههای بعد شما.» همینطور هم شد. او رفت و دیگر برنگشت! شهیدمهدی خموشی پنجم آبان امسال در حمله گروهک جیشالظلم به شهادت رسید.
محمدتقیخان پسیان قهرمانی ملی خفته که در راه آرمانهایش جان داده است؛ مردی سادهزیست که سیاهه اموال او پساز مرگ تنها چند استکان، یک قوری چینی بندزده، چند صندوق پر از کتاب، یک دست لباس و یک قالیچه بود!
این رزمنده میگوید: در ۱۸ ماه دوران خدمتم از ساعت ۷ صبح تا آخر شب، تخلیه شهدا را انجام میدادم که کار بسیار دشواری بود و از خود صبح تا آخر شب، چکمههایم را درنمیآوردم، حتی نماز را با کفش میخواندم.
راستگو از دهه۹۰ دیگر توان کارکردن نداشت و زندگیاش بهسختی میگذشت. حتی برای اینکه خرج زندگیاش را دربیاورد کارگری کرد، اما هیچوقت به کاری که برای رضای خدا انجام داده بود، تردید نکرد. او هفته گذشته بر اثر تصادف از دنیا رفت.
اگر به عقب برگردید و محمدحسین بصیر به خواستگاریتان بیاید و بدانید قرار است ۵ سال سخت با او زندگی کنید، باز هم قبول میکنید؟! پاسخ خانم موسویفر این بود: «صد درصد؛ ارزشش از ۴۰ سال زندگی بیشتر بود!»
شهیدرضالیاقت نخستین شهید دانشآموز دفاعمقدس در مشهد بود که در چهارم دیماه سال۱۳۵۹خورشیدی، سه ماه بعد از آغاز جنگ تحمیلی، پیکرش بر دستان مردم مشهد تشییع شد و در آرامگاه خواجهربیع آرام گرفت.
محبوبه خانم، خواهر شهید منوچهر محمدپور حسنآبادی میگوید: تابستانبهتابستان دلم برای خوردن گیلاس ضعف میرود. اما من سر قولم هستم، ۲۶سال است منتظرم برگردد تا با هم دوباره گیلاس بخوریم.
این روحانی مبارز که شهادت پدرش را به چشم دیده است میگوید: تیری به دست پدرم خورد، بعد یکی از چتریهای منور که خیلی داغ است، روی پایش افتاد و تیری هم به سرش خورد.
علیاکبر حسنی وقتی به خانه برگشت دیگر آن پسر ریزنقش سیزدهساله نبود که با هزار کلک، خودش را به خط مقدم جبهه رسانده بود. او اصلا آدم قبل از جنگ نشد!
قصه «صدیقه یاوری» از هشت سال جنگ شاید ده، دوازده روز بیشتر نباشد. او بقیه سهچهار ماه زندگی در سنندج و دیواندره را از ترس و دلهره خمپاره، موشک و راکت، در اتاقهای دربستهای گذراند.
رزمندهها را پشت کامیونش، از جلو حرم تا مناطق جنگی، برده بود. ته بار، یک دفترچه چندبرگی با نوشته آیتالکرسی پیدا کرده بود که بالای صفحه اول آن، این کلمات دیده میشد: دنیا خانه گذر است، نه جای ماندن.
بیبیطاهره تقوی، مادر شهید میگوید: سیدکاظم خیلی رئوف بود. وقتی نگاهش میکردی، انگار یک لبخند مهربان روی صورتش بود، کمک کردنش به دیگران هم با روی گشاده و لبخند مهربان همیشگیاش بود.
نخستین ساکنان مشهد، زائرانی بودند که به شوق زیارت خود را به مشهد میرساندند. به این افراد باید تعدادی از اهالی نوغان، تابران، سناباد، «تروغبذ» و شاید «تروغ» را هم افزود.
شهید محمد احسانپور سال ۸۶ به سربازی رفت. بعد از ماهها برای دو هفته مرخصی رفت و از آن روز به بعد پدر ومادرش چشم به راه بازگشت او به خانه هستند. آنها میگویند که شهادت محمد باورمان نمیشود.
لحظهای که محسن غیور در اثر اصابت خمپاره مجروح شد تا سپیده صبح ده بار اشهدش را بر زبان آورد و در نهایت با روشنایی هوا و صدای حرکت تانکهای بالای سرش چشم باز کرد. قصه هشتساله اسارت او از اینجا آغاز شد.
محمدهاشم یگانه برادر شهید میگوید: محمدرضا در دوازدهسالگی همراه گروه سرود، برای اجرا تا چذابه رفت. پس از برگشت، کار هر روزش این بود که دل مادر و پدرم را بهدست بیاورد تا برای رفتن به جبهه رضایت بدهند.
عباس جوان بنهگز سال۶۳ اولینبار به جبهه اعزام و به مدت ۳۰ روز در منطقه «هفتتپه» مستقر شد. مدتی هم آنجا مبارزه کرد تا اینکه سال۶۵ به شهادت رسید.