کد خبر: ۱۰۹۹۷
۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۴
سه دهه رفاقت دانش‌آموزان هنرستان «باهنر» با جنگ گره خورده است

سه دهه رفاقت دانش‌آموزان هنرستان «باهنر» با جنگ گره خورده است

کوچه مسجد رانندگان و هنرستان شهیدباهنر، پر از خاطرات دانش‌آموزانی است که در تلاطم جنگ و روز‌های سخت آن، از جوانی خود مایه گذاشتند و برای خدمت به انقلاب تلاش کردند.

کوچه مسجد رانندگان و هنرستان شهید باهنر که در دهه ۶۰ به‌عنوان دبیرستانی مطرح در مشهد فعالیت می‌کرد، پر از خاطرات دانش‌آموزانی است که در تلاطم جنگ و روز‌های سخت آن، از جوانی خود مایه گذاشتند و برای خدمت به انقلاب تلاش کردند مثل این دانش‌آموزان مجاهد در تاریخ انقلاب کم نبوده و نیستند، اما آنچه دبیرستان باهنر را متمایز می‌کند، رفاقتی ۳۰ ساله بین فارغ‌التحصیلان دهه ۶۰ آن در قالب جلسه انصارالزهراست که هنوز هم هر هفته برگزار می‌شود.


دانش‌آموزانی که با جنگ گره خوردند

جلسه انصارالزهرا این چهارشنبه هم قرار است مانند هر چهارشنبه برگزار شود. خودم را به محل قرار می‌رسانم و قبل از اینکه قرائت حدیث کسا آغاز شود، با جهانپور، مسئول کنونی جلسه انصارالزهرا چای می‌خوریم و او از تاریخچه این جلسه برایم می‌گوید. آن‌قدر همه گرم برخورد می‌کنند که احساس راحتی و صمیمیت به من دست می‌دهد. او روز‌های شروع فعالیت در مدرسه باهنر را این‌گونه بازگو می‌کند: این جلسه از سال ۶۲ به‌همت عباس پارسایی تشکیل شد.

بچه‌های انجمن اسلامی و بسیج مدرسه پنج‌شنبه‌ها روزه می‌گرفتیم و هر هفته خانه یک نفر، افطاری ساده‌ای می‌دادیم. آن زمان تنها دبیرستانی بودیم که تشکیلات بسیج و انجمن اسلامی‌اش یکی بود. در مدارس دیگر گروه‌بندی و جناح‌بندی داشتند و اختلاف‌نظر‌ها و تفرقه‌هایی در آنها وجود داشت ولی ما منسجم و جدی کار می‌کردیم. بیشتر فعالیت‌ها در رابطه با جنگ بود. این جلسه، هفت شهید تقدیم انقلاب کرده است. فعالیت‌هایمان خیلی متنوع و زیاد بود. حتی ما یک گروه سرود و تئاتر هم آماده کرده بودیم که به لشکر‌های استان خراسان اعزام می‌شدند و برای رزمنده‌ها برنامه اجرا می‌کردند. رضا عطاران هم جزو همین بچه‌های تئاتری بود و هنوز هم گاه‌گاهی با بچه‌های جلسه ارتباط دارد.

ویژگی‌های یک جلسه خوب

اعضای جلسه کم‌کم با خانواده‌هایشان از راه می‌رسند. حضور زن و مرد و کودک و نوجوان در این جلسه یعنی همگی از بودن در جلسه لذت می‌برند. از جهانپور دلیل این استقبال را می‌پرسم. او دوربودن از سیاسی‌بازی و جمع‌شدن زیر سایه ولایت را مهم‌ترین عامل همراهی سلیقه‌های مختلف با این جلسه می‌داند و می‌گوید: همه ما در زمان جنگ کلاس اول تا چهارم دبیرستان بودیم. بعد از جنگ کم‌کم بچه‌ها تشکیل خانواده دادند و مشغله‌ها زیاد شد. همه اینها کافی بود جلسه رو به تعطیلی برود.

سال ۶۶ با بچه‌های قدیمی تصمیم گرفتیم دوباره جلسه را رونق بدهیم. اسمش را گذاشتیم انصارالزهرا 

سال ۶۶ با بچه‌های قدیمی تصمیم گرفتیم دوباره جلسه را رونق بدهیم. اسمش را گذاشتیم انصارالزهرا و آن را به‌صورت خانوادگی برگزار کردیم. از آن زمان تاکنون، جلسه بدون وقفه برگزار می‌شود. الان با خانواده‌هایمان حدود ۱۲۰ نفر شده‌ایم و حتی گاهی در خانه‌ها جا نمی‌شویم. محیط جلسه برای همه اعضای خانواده طراحی شده است.

روز‌های جلسه را به چهارشنبه انتقال دادیم تا پنج‌شنبه‌ها اعضا در کنار خانواده‌هایشان باشند. تابستان‌ها بیشتر جلسه‌ها را بیرون شهر برگزار می‌کنیم و جنبه تفریحی نیز پیدا می‌کند. بار‌ها به‌صورت اردویی به شهر‌های مختلف یا باغ‌هایی که دوستان هماهنگ می‌کنند، رفته‌ایم.

در بین دانش‌آموزان به معدل‌های خوب جایزه می‌دهیم. مسابقه کتاب‌خوانی برگزار می‌کنیم و خانواده‌ها پرسش‌ها را پاسخ می‌دهند و از نفرات برتر تقدیر می‌کنیم. به مناسبت‌های مختلف از جمله روز دختر و عید غدیر و امثال آن به بچه‌ها هدیه می‌دهیم. خانم‌هایمان صندوق قرض‌الحسنه‌ای بین خودشان راه انداخته‌اند. حتی به‌واسطه حضور در جلسه، بین فرزندان دو خانواده وصلت شد.

چند سال قبل، یکی از افراد جلسه با مشکل مالی مواجه شد، طلبکارانش را جمع کردیم و پس از گفت‌و‌گو مشکل تا حد زیادی حل شد. دو هفته پیش پدر یکی از دوستان مریض بود و ما پنج شش نفر جمع شدیم و به عیادت او رفتیم. همه اینها از برکات حفظ این جمع است.

 

روایتی از سه دهه رفاقت نسلی از دانش‌آموز هنرستان باهنر منطقه 8

 

روز‌های اسارت و اثبات دوباره دوستی‌ها

حمیدزاده، مسئول روابط عمومی قطارشهری مشهد هم به جمع ما می‌پیوندد و می‌گوید: دیدوبازدید هفتگی و خانوادگی ما خیلی وقت‌ها بین افراد یک فامیل هم وجود ندارد. اگر کسی هفته‌ای نیاید، مسئولان جلسه و دیگر اعضا پیگیری می‌کنند و او را به حال خودش رها نمی‌کنند. از همان قدیم این‌گونه بود.

در زمانی که پارسایی یکی از دانش‌آموزان مدرسه اسیر شد، به خانه او می‌رفتیم و جلسه را برگزار می‌کردیم. رابطه پارسایی با ما آن‌قدر زیاد بود که در زمان اسارتش، تعداد نامه‌هایی که به مدرسه می‌نوشت و اصغریان، مدیر مدرسه در مراسم صبحگاه قرائت می‌کرد، گاهی بیشتر از آنهایی بود که به خانواده‌اش می‌فرستاد.

 

خون دل مادران

آقای حمیدزاده خاطره‌ای را بازگو می‌کند: در بازگشت از منطقه، چمدان من زودتر از خودم به خانه رسید. نمی‌دانم از کجا رنگ قرمز یا شاید هم خون روی یکی از لباس‌هایم می‌ریزد که مادرم فکر می‌کند من شهید شده‌ام. چون خودم هم می‌خواستم چند روز بعد بیایم، دیگر به خانواده زنگ نزدم.

مادرم با حال پریشان می‌رود مدرسه و مدیر به او می‌گوید این خون فرزندت نیست و او شهید نشده است، اما مادرم باور نمی‌کند و بی‌تابی‌هایش باعث می‌شود مدیر او را دلداری دهد و از ما و فعالیت‌هایمان تعریف کند و بگوید به فرزندتان افتخار کنید که هم درس می‌خواند و هم در جبهه حضور دارد. حال مادرم در زمانی‌که من به مشهد برگشتم، وصف‌نشدنی است. مادر‌های ما در زمانی‌که نبودیم واقعاً خون دل می‌خوردند.

 

یادی از دوستان سفرکرده

بهشتی، خطاط آن زمان انجمن اسلامی از پارچه‌نویسی‌هایش در زمان راهپیمایی‌ها می‌گوید: مدرسه در روز‌های راهپیمایی وانتی با بلندگو و تجهیزات کامل آماده می‌کرد و دانش‌آموزان راهی مراسم می‌شدند. خودمان هم پارچه‌نویسی می‌کردیم. مسئول شعار‌ها هم حمیدزاده بود. همه دانش‌آموزان مدرسه را راه می‌انداختیم و در سرما و گرما راهی خیابان می‌شدیم. هرکدام از ما که اعزام می‌شدیم، دیگر بچه‌ها کار‌ها را تحویل می‌گرفتند و انجام می‌دادند.

وقتی برمی‌گشتیم، ما کار‌های ستادی و تبلیغاتی را از آنها تحویل می‌گرفتیم و آنها به منطقه اعزام می‌شدند. در هر صورت تعطیلی و کندی اصلاً در کار ما معنی نداشت. بهشتی آهی می‌کشد و از روزی می‌گوید که خودش روی دیوار مدرسه جمله «شهدا شمع محفل بشریت‌اند» را می‌نوشت و بعد پرکشیدن دوستانش را به تماشا نشست. برای افرادی مثل من که چیزی از آن دوران ندیده‌ایم شاید این جمله فقط یک شعار باشد، اما مردم دهه ۶۰ خیلی بهتر از ما معنای این جمله را می‌فهمند.

بهشتی به همراه ۱۱ نفر از رفقایش، در والفجر ۸ به جاده‌ام‌القصر اعزام شدند. در درگیری‌های منطقه، ۹ نفر از آنها شهید شدند و فقط سه‌نفر برگشتند. برای برگشت، در انبوه شلیک تانک‌ها و آرپی‌جی‌ها پشت آمبولانس کنار پیکر شهدا دراز کشیدند تا به عقب برگردند. آن لحظه و حال و هوای آن سه نفر در کنار پیکر خونین شهدا را چه کسی می‌تواند تصور کند؟ آن‌قدر آتش دشمن زیاد بود که در راه برگشت هم اشهدشان را می‌خواندند؛ چون هر لحظه امکان داشت یکی از آن خمپار‌ها به آمبولانس اصابت کند.


* این گزارش در شماره ۷۱ شهرآرا محله منطقه ۸ مورخ ۹ مهرماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام