محله امام رضا

محله

امام رضا

محله امام‌رضا(ع)

یک قرن پیش بود که قرارشد خیابان جدیدی در ضلع‌های شمالی‌وجنوبی حرم‌مطهر ساخته شود. خیابانی که اکنون ۹۰ سال ازعمرش می‌گذرد و حوادث تلخ‌وشیرین بسیاری را به خود دیده است.نام این خیابان ابتدا به «تهران»معروف شد،بعد به امیراسدالله‌علم تغییریافت و بعد ازپیروزی انقلاب، به‌نام امام‌رضا(ع) نامگذاری شد.

محله امام رضا
نوجوان‌های اعضای گروه جهادی شهید امیرعلی حاجی‌زاده حدود یک‌سال است دو بار در هر ماه برای خانواده‌های نیازمند غذای گرم می‌پزند. آنها همه کار‌ها ازجمله شناسایی خانواده‌ها، خرید مواد اولیه، پخت، بسته‌بندی و توزیع غذا را خودشان برعهده گرفته‌اند.
شاید خیلی از اهالی میدان پانزده خرداد (فلکه ضد) ندانند که سعید تقی‌نیا، غزل‌‏سرا‌ی خوب مشهد، که دستی در خوشنویسی و نقاشی هم دارد و یک مجموعه داستان کوتاه و یک رمان هم برای چاپ آماده کرده مغازه‌داری در همسایگی آن‌هاست.
آنچه که مسجد مالک‌اشتر را در تاریخ شفاهی این شهر ماندگار کرده سهم این مسجد در مبارزات دوران انقلاب است. برای خیلی از آن انقلابی‌های استخوان‌دار حتی در شهر‌های دیگر هم اسم و رسم این مسجد آشناست.
حضور در اجتماع‌های مردمی شبانه برای محمدحسن احمدیان و وجیهه خطیبی اتفاق تازه‌ای نیست. حالا نه‌تنها حضورشان به ۱۱۵ شب در خیابان رسیده است، بلکه تلاش کرده‌اند خانواده و دوستان را نیز در این مسیر با خود همراه کنند.
هاشم شکوهی شاعر سرشناس اهل‌بیت (ع) و انقلاب ۱۴دی ۱۳۹۴، درگذشت. پیشینه خانوادگی‌ او با اهل بیت گره خورده است و آبا و اجداد آقای شاعر نسل در نسل در نقاره‌خانه حضرت مشغول خدمت بوده‌اند.
احمد ثقفی می‌گوید: دو سال پیش به ترمینال رفته بودیم تا عازم سفر شویم. در ترمینال آب جمع شده بود. همان‌جا تصمیم گرفتم موضوع آب گرفتگی فضای بیرونی ترمینال را با شهرداری درمیان بگذارم. مدتی بعد پیگیری هایم نتیجه داد.
امیررضا کریمی از روز بعد شهادت قائد امت اسلامی، بخش زیادی از اوقات فراغتش را در اجتماع مردمی گذرانده است. او تنها به تعداد انگشتان دست نتوانسته به اجتماع برود و بیش از نود شب در میدان بوده است.
شهربانو مقنی‌باشی با شروع جنگ با وجود برخی ناملایمت‌های جسمی در سن ۵۴ سالگی سه روز در هفته، راهی خانه یکی از دانش‌آموزانش می‌شد تا آموزش را در شرایطی متفاوت و به‌صورت حضوری برای بچه‌ها ادامه دهد.
بعضی آدم‌ها با رفتنشان تمام نمی‌شوند، در نقل‌قول‌ها زنده‌اند و هر بار که اسمشان می‌آید، یک «خدابیامرز» نثارشان می‌شود. برای محمود خالقی‌هژبری، روضه‌خوان منزل پدری یکی از همان آدم‌هاست.
مرضیه مکاری، فرهنگی است و بااینکه مدتی را در روستا‌های اطراف مشهد تدریس کرده است، باز هم خودش را در همه سال‌های عمرش ساکن محله امام‌رضا (ع) می‌داند؛ محله‌ای که به نظر او اعتقادات دینی در آن بسیار پررنگ است.
قدمت جلسه قرآن هفتگی «پیروان حضرت محمد (ص)» در محله امام‌رضا(ع) به ۷۳‌سال پیش می‌رسد و حالا توسط نسل دوم افرادی که این دوره قرآن را تأسیس کردند، به‌شکل مستمر برگزار می‌شود.
حضور پررنگ کودکان و نوجوانان همراه والدینشان در اجتماع مردمی سبب شد دو‌نفر از فرهنگیان محله به مسئول پاتوق دخترانه مسجدالرضا(ع) پیشنهاد دهند که برای دانش‌آموزان کلاس رفع اشکال درسی برگزار کنند؛ پیشنهادی که با استقبال همراه شد.
بغضش می‌ترکد و اشک‌هایش جاری می‌شود. سعی می‌کند خودش را کنترل کند؛ «کرج زیر آتش موشک است. شاید من و همسرم ترس به دلمان راه ندهیم، اما هر‌بار‌که بچه‌ام از صدای بمباران از خواب می‌پرد، دلم را جای دل مادران غزه می‌گذارم.
۲۸‌سال است که در محله امام‌رضا(ع) هر شب ماه مبارک رمضان، در حاشیه خیابان، مراسم افطاری ساده برپاست. فرقی هم نمی‌کند غریبه باشی یا آشنا، یا حتی چند‌بار در صف بایستی و ظرف آش رشته‌ای بگیری. خادمان پذیرای همه روزه‌داران هستند.
«شفیق» تخلص علی‌اکبر خویشاوندی است و این‌طور که خودش می‌گوید، این عنوان را به این دلیل انتخاب کرده تا شفیق شعرهایش باشد.
زندگی‌ نیما رحیمی با صدای سوت داور، برخورد توپ به تور دروازه و تمرکز پیش از تیراندازی با اسلحه بادی گره خورده است. ورزش برای او رؤیایی است که هر‌روز جدی‌تر دنبالش می‌کند و توانسته مدال‌های رنگارنگی کسب کند.
سعید تقی نیا هم نویسنده است و هم شاعر و هم مغازه‌دار؛ شاید بار‌ها برای خرید ظروف یک‌بار مصرف به مغازه‌‌اش در فلکه ضد سر زده‌ باشید، اما اگر می‌دانستید شاعر است بی‌شک پاهایتان لختی درنگ می‌کرد تا ظرفی شعر از او به یادگار بردارید.
خیابان خرمشهر ۱۹ تا دهه ۶۰ «خیام» نام داشت، اما به این دلیل که خیابان دیگری در شهر به این نام پلاک‌گذاری شده بود، نامش تغییر یافت. معابر اطراف این خیابان، نام مناطق جنگی مانند شوش، دارخوین را بر خود دارند و این معبر نیز هویزه نامیده شد.
شهید کاوه خیلی سربه زیر بود، اصلاً باروم نمی‌شد آن کسی که این همه آوازه دارد و دشمن برای سرش جایزه تعیین کرده، این‌قدر جوان و لاغر، با سر و وضعی کاملاً ساده و معمولی باشد.
مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قاب‌های شیشه‌ای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی پررنگ است؛ صاحب مغازه، پیرمردی بود که همه «عمو» صدایش می‌کردند و این هنوز در ذهن جوادآقا ماندگار شده است؛ چون هیچ‌کس اسمش را نمی‌دانست.