کد خبر: ۱۴۸۱۰
۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
معلم مشهدی نگذاشت آموزش در دوران جنگ متوقف شود

معلم مشهدی نگذاشت آموزش در دوران جنگ متوقف شود

شهربانو مقنی‌باشی با شروع جنگ با وجود برخی ناملایمت‌های جسمی در سن ۵۴ سالگی سه روز در هفته، راهی خانه یکی از دانش‌آموزانش می‌شد تا آموزش را در شرایطی متفاوت و به‌صورت حضوری برای بچه‌ها ادامه دهد.

لباس‌های فرم سرمه‌ای و آبی به تن دارند و روی فرش، رو به تخته‌ای کوچک نشسته‌اند و چشم از معلم برنمی‌دارند. یکی دفترش را روی زانو گذاشته است و مشق می‌نویسد. دیگری دستش را بالا برده است تا جواب سؤال را بگوید. گفت‌وگوی بین آنها و معلم، فضای خانه را شبیه کلاس درس کرده است؛ کلاسی که این بار نه در مدرسه، که در خانه یکی از والدین برپا شده است.

شهربانو مقنی‌باشی، معلم بازنشسته محله امام‌رضا(ع)، ۳۲‌سال سابقه تدریس دارد. او با شروع جنگ تحمیلی سوم و پس‌از طولانی‌شدن آموزش مجازی، تصمیم گرفت کلاس درسش را به‌صورت حضوری برگزار کند تا دانش‌آموزان از درس عقب نمانند. این‌طور شد که او با وجود برخی ناملایمت‌های جسمی در سن ۵۴ سالگی سه روز در هفته، راهی خانه یکی از دانش‌آموزانش می‌شد تا آموزش را در شرایطی متفاوت برای بچه‌ها ادامه دهد.

 

کلاس درس خیالی

شهربانو‌خانم تصویری زیبا از بچگی‌اش در شهر خضری دشت بیاض به یاد دارد. موقعی که کلاس چهارم و پنجم دبستان بود، بالش و متکا‌ها را به ردیف می‌چید تا این اشیا، شاگردان خیالی‌اش باشند و او بتواند به آنها درس بدهد. تعریف می‌کند: برای اینکه درس را بهتر یاد بگیرم، این کار را انجام می‌دادم. کاغذی را روی دیوار می‌چسباندم و به متکا‌های خانه درس می‌دادم.

با این همه وقتی دیپلمش را گرفت و در دانشگاه رشته تربیت‌بدنی قبول شد، تصمیم گرفت به‌جای دانشگاه با دخترعمه‌اش که هم‌سن‌و‌سال بودند، مسیر جدیدی را امتحان کند؛ «آن‌موقع حال و هوای معلمی از سرم افتاده بود و می‌خواستم به مشهد بروم تا با دخترعمه‌ام آرایشگری یاد بگیرم، اما سرنوشت برایم به گونه دیگری رقم خورده بود.»

 

رؤیایی که ادامه یافت

دوستان شهربانو‌خانم تصمیم گرفتند در نهضت سوادآموزی به‌عنوان معلم ثبت‌نام کنند و از او نیز خواستند همراهشان برود؛ «علاقه‌ای به معلمی در نهضت نداشتم؛ برای همین روزی که قرار بود با وانت برای ثبت‌نام بروند، با آنها نرفتم، غافل از اینکه آنها اسم مرا هم نوشته بودند. وقتی این موضوع را برای خانواده‌ام تعریف کردم، پدرم مرا تشویق کرد راه معلمی را انتخاب کنم.»

۳۰‌شهریور‌۱۳۷۰ او در قامت یک معلم به روستای کلاته‌سری رفت. این روستا ۲۴‌کیلومتر از شهرشان فاصله داشت و بیشتر اوقات پدرش او را با موتور می‌برد و می‌آورد؛ «روز اول بابای یکی از همکارانم، ما را با ماشین کمپرسی‌اش برد. آنجا متوجه شدم که باید از یک کوه بالا برویم؛ کوهی که قطعا در سال تحصیلی دردسرساز می‌شد.»

معلم نهضت شده بود و باید به چند بزرگ‌سال، پایه اول و دوم را تدریس می‌کرد. مدیر مدرسه به شهربانو پیشنهاد کرد درکنار نهضت به بچه‌های پایه چهارم نیز درس بدهد؛ «چون هنوز نتوانسته بودند برای این پایه معلم پیدا کنند، سه‌ماهی تدریس کردم. با اینکه مدیر همچنان مصر بود خودم تدریس را ادامه دهم، نمی‌دانم چرا قبول نکردم ومعلم جدید آمد.

 

فراتر از درس‌دادن

از سال بعد درکنار تدریس در نهضت، معلم پایه‌های تحصیلی اول، دوم و پنجم نیز شد؛ «تعداد بچه‌های روستا بسیار کم بود. ۹ دانش‌آموز در کلاسم بودند که در سه پایه مختلف درس می‌خواندند. بین آنها یکی از شاگردانم پسربچه معلولی بود که کیسه‌های پارچه‌ای به زانوهایش می‌بستد و در دو دستش کفش می‌کرد تا بتواند به شکل سینه‌خیز خودش را به مدرسه برساند.»

مادر این دانش‌آموز، رختخواب کوچکی در گوشه کلاس گذاشته بود تا او راحت بتواند درس بخواند؛ «وقتی می‌دیدم این بچه با چه مشقتی به کلاس می‌آید به او می‌گفتم بگذار بعداز ساعت مدرسه من به خانه شما می‌آیم و درس را به تو یاد می‌دهم ولی او می‌خواست در مدرسه و کنار بچه‌های دیگر درس بخواند.»

شهربانوخانم که این پسر را می‌دید که چطور از یک ساعت قبل راه می‌افتد تا خودش را به مدرسه برساند، به اداره بهزیستی شهرستان قائن رفت. بار‌ها با مسئولان آنجا صحبت کرد تا اینکه توانست برای دانش‌آموزش یک ویلچر تهیه کند. لبخندی می‌زند و می‌گوید: روز اولی که با ویلچر به کلاس آمد، هر‌دو خوشحال بودیم. خیالم راحت شده بود که او راحت در کلاس حاضر می‌شود.

 

شهربانو مقنی‌باشی نگذاشت آموزش دانش‌آموزان در دوران جنگ متوقف شود

 

سختی‌های مسیر

شهربانوخانم تا سال ۷۷ در این روستا تدریس کرد. مسیر ۲۴ کیلومتری را در زمستان به‌سختی می‌رفت تا به دانش‌آموزانش درس بدهد. قله کوهی که روز اول دیده بود در زمستان همان سال اول نشانش داد که معلمی شغل ساده‌ای نیست؛ «برف روی کوه می‌نشست و موتور نمی‌توانست مسیر کوه را بالا برود. پدرم پایین جای موتور می‌ایستاد و حواسش به من بود که آرام و آهسته از روی برف‌های کوه بالا می‌رفتم. از‌طرفی پدر یکی از دانش‌آموزانم بالای کوه می‌ایستاد تا از آنجا مرا به مدرسه ببرد.»

وقتی در کلاس می‌دیدم دستان بچه‌ها از سرما قرمز شده و نمی‌توانند درست مشق بنویسند، حس خوبی نداشتم

هر‌وقت برف سنگین بود یا هوا مساعد نبود در روستا می‌ماند، اما وقتی هوا خوب بود با همکارش پیاده به‌سمت شهر راه می‌افتادند؛ «گاهی در مسیر تراکتور یا وانتی ما را سوار می‌کرد و تا مسیری می‌برد. یادم است یک‌بار در مسیر باران می‌بارید. وانتی ایستاد تا ما را برساند. پشت وانتش پر از گوسفند بود و من و همکارم بین گوسفند‌ها نشستیم تا زیر باران خیس نشویم.»

بعد‌از هفت‌سال تدریس در نهضت، سال‌۷۷ به‌عنوان معلم ابتدایی در شهرستان زیرکوه بخش قائنات استخدام آموزش‌و‌پرورش شد؛ «سال قبل در این شهرستان زلزله شدیدی آمده و مدرسه خراب شده بود؛ به همین دلیل کلاس‌های درس در کانکس برگزار می‌شد. یک ماه از سال تحصیلی نگذشته بود که هوا بسیار سرد شد. وقتی در کلاس می‌دیدم دستان بچه‌ها از سرما قرمز شده و نمی‌توانند درست مشق بنویسند، حس خوبی نداشتم. گاهی در کلاس با آنها نرمش می‌کردم تا گرمشان شود.»

او ادامه می‌دهد: دو هفته بعد، دور کانکس را دیوارچینی کردند تا کمی جلو سرمای هوا را بگیرند و مدتی بعد هم بخاری آوردند تا بچه‌ها سرما نخورند.

 

شهربانو مقنی‌باشی نگذاشت آموزش دانش‌آموزان در دوران جنگ متوقف شود

 

اهالی روستا حکم خانواده را داشتند

یک سال بعد، ازدواج کرد و، چون همسرش نیز فرهنگی بود، هر‌دو در روستا‌های اطراف شهرستان قائن برای تدریس ماندند؛ «برخلاف تصور همه که زندگی در روستا را دوست ندارند، بهترین خاطرات من به دوران خدمتم در روستا برمی‌گردد. موقعی که مهربانی روستایی‌ها و احترامی را که برای معلم قائل بودند، می‌دیدم، دلم نمی‌خواست آنها را ترک کنم و به شهر بروم.»

شهربانو‌خانم که خاطرات آن روز‌ها را مرور می‌کند، می‌گوید: در روستا برق، آب لوله‌کشی و بسیاری از امکانات رفاهی نبود، اما محبت مردم، همه این کمبود‌ها را جبران می‌کرد. اگر کسی مهمانی داشت، از مکه آمده بود یا عروسی و دامادی داشت، اول ما را دعوت می‌کرد. کافی بود بفهمند ناخوش‌احوال هستیم؛ چندین‌بار در روز سر می‌زدند؛ غذا می‌آوردند و همانند یک خانواده در‌کنار ما بودند.»

او تا سال‌۹۱ و به مدت ۲۱‌سال در روستا‌ها خدمت کرد تا اینکه به شهرستان قائن رفت؛ «از همان دوران جوانی هر وقت به مشهد می‌آمدم، دلم می‌خواست همسایه امام‌رضا (ع) باشم. چند‌بار با همسرم درخواست انتقالی به مشهد دادیم ولی موافقت نمی‌شد تا اینکه سال‌۹۴ با درخواست هر‌دو ما موافقت شد و به آرزویمان رسیدیم.»

مهر سال‌۱۴۰۳ بعد‌از هفت‌سال معاونت و سه‌سال مدیریت نهضت و بیست‌سال تدریس در مقطع ابتدایی، بازنشسته شد. دو‌سه‌ماهی در خانه استراحت کرد ولی دید نمی‌تواند از فضای آموزشی دور باشد و هر‌دو هفته به دوستانش و مدرسه سر می‌زد تا اینکه سال تحصیلی ۱۴۰۴ دوباره تصمیم گرفت به فضای آموزشی بازگردد.

 

وقتی خانه تبدیل به مدرسه شد

او که در دوران کرونا تجربه تدریس مجازی را پشت سر گذاشته بود، با تعطیلی چند باره مدارس به‌دلیل آلودگی هوا از ابتدای سال تحصیلی، کلاس‌هایش را در نرم‌افزار «شاد» برگزار می‌کرد. اما با آغاز جنگ تحمیلی سوم و اختلال در اینترنت، به این نتیجه رسید که ادامه این وضعیت به روند یادگیری دانش‌آموزان آسیب می‌زند و نمی‌توان برای مدت طولانی، آموزش را فقط به فضای مجازی سپرد.

شهربانو‌خانم می‌گوید: اول فکر کردیم می‌توانیم مثل قبل کلاس‌ها را به شکل مجازی ادامه دهیم، اما با طولانی‌شدن شرایط، دیدم بچه‌ها از درس عقب می‌مانند. با هماهنگی والدین، چند‌روزی در خود مدرسه کلاس برگزار کردیم، ولی به‌دلیل اتفاقی که برای بچه‌های میناب افتاده بود و بخشنامه آموزش‌و‌پرورش، امکان حضور در مدرسه وجود نداشت. همان موقع چند‌نفر از والدین پیشنهاد کردند اگر موافق باشم، کلاس را در منزل یکی از آنها برگزار کنیم.»

یکی از مادران که نماینده کلاس بود، خانه خود را برای این کار در‌اختیار دانش‌آموزان قرار داد؛ «همسر این خانم بیشتر ساعت‌های روز سر کار است و خودش هم فقط یک دختر دارد. وقتی پیشنهاد را مطرح کرد، قبول کردم. تنها شرط من این بود که والدین رضایت داشته باشند و بچه‌ها با رضایت‌نامه در کلاس حاضر شوند.»

 

وجدانم اجازه نمی‌دهد!

شهربانو‌خانم با وجود زانودرد و توصیه پزشک مبنی‌بر پرهیز از بالا‌رفتن از پله‌ها به‌دلیل پارگی مینیسک، سه روز در هفته به منزل این دانش‌آموز می‌رود تا دو ساعت به دانش‌آموزانش درس بدهد؛ «پاهایم درد می‌گیرد، اما وجدانم اجازه نمی‌دهد بچه‌ها را به حال خودشان رها کنم. روز اول از ۳۴‌دانش‌آموز کلاس فقط یازده نفر آمده بودند و برای بقیه به صورت آنلاین درس دادم، اما از چند‌روز بعد تعداد دانش‌آموزان بیشتر شد.»

در هفته آخر، تعداد دانش‌آموزانی که در این کلاس خانگی حضور پیدا می‌کردند به ۲۷‌نفر رسید. به گفته این معلم، بیشتر غایبان، یا چند فرزند دانش‌آموز دارند یا مسیر منزلشان تا محل برگزاری کلاس طولانی است.

شهربانو‌خانم تخته کوچکی دارد که آن را به دیوار تکیه می‌دهد و کلاس درست شبیه روز‌های مدرسه آغاز می‌شود. بچه‌ها دور هم می‌نشینند، سؤال می‌پرسند و پای تخته می‌آیند. او می‌گوید: ریاضی درسی نیست که فقط با فیلم و جزوه، آموخته شود. بچه‌ها باید تمرین کنند، سؤال بپرسند و اشکالشان همان لحظه برطرف شود.

این فرهنگی بازنشسته می‌گوید: همه دانش‌آموزان امکان استفاده مداوم از اینترنت را ندارند. بعضی خانواده‌ها چند فرزند دانش‌آموز دارند و تهیه بسته‌های اینترنتی برایشان هزینه‌بر است. بعضی‌ها هم اینترنت مناسبی در‌اختیار ندارند و بخشی از کلاس را از دست می‌دهند. دلم نمی‌خواست شرایط اقتصادی خانواده‌ها باعث شود بچه‌ها از درس عقب بمانند.

این بچه‌ها امانت خانواده‌ها دست ما هستند. اگر چند هفته از درس دور بمانند، جبران برایشان سخت می‌شود

او می‌گوید خستگی راه و درد زانو در‌برابر نگرانی‌اش برای دانش‌آموزان اهمیت چندانی ندارد؛ «این بچه‌ها امانت خانواده‌ها دست ما هستند. اگر چند هفته از درس دور بمانند، جبران برایشان سخت می‌شود. در این شرایط، من فقط سعی کردم نگذارم آموزششان متوقف شود.»

شاید جلسات اول، برای دانش‌آموزان، این نوع آموزش عجیب بود؛ اینکه کلاس در فضای خانه برگزار می‌شود، اما به‌مرور و با شرایط جدید کنار آمدند و حتی انگیزه بیشتری پیدا کردند. مقنی‌باشی می‌گوید همراهی خانواده‌ها نقش مهمی در ادامه این روند داشته است و اگر شرایط مشابهی پیش بیاید، او باز هم برای درس‌دادن حضوری به بچه‌ها آماده است؛ چون مهم‌تر از هر چیز این است که بچه‌ها از درس عقب نمانند.

 

شهربانو مقنی‌باشی نگذاشت آموزش دانش‌آموزان در دوران جنگ متوقف شود

 

یک خانه، یک کلاس

مهدیه صادقی، مادر حسانه نوری، نماینده اولیا و کسی است که خانه‌اش را در‌اختیار دانش‌آموزان قرار داده تا کلاس در سه هفته پایان سال تحصیلی به شکل حضوری برگزار شود. او با اینکه پنج‌ماهه باردار است، فضای خانه‌اش را برای حضور ۳۴‌دختر‌بچه آماده کرده است. می‌گوید: شغل همسرم طوری است که از صبح زود تا شب سرکار است و از طرفی ساختمانی که در آن زندگی می‌کنیم، خانوادگی و متعلق به خودمان است؛ بنابراین مادران برای حضور دخترانشان در منزل ما مشکلی نداشتند.

او مبل‌های خانه را کنار کشیده است تا بچه‌ها راحت بنشینند. مهدیه خانم توضیح می‌دهد: برخی از مادران پیشنهاد می‌دادند با‌توجه‌به شرایطم که باردار‌م، این مسئولیت را قبول نکنم، اما حضور بچه‌ها هیچ آزار و اذیتی ندارد و خوشحالم که توانسته‌ام قدم کوچکی برای یادگیری آنها بردارم.

خانم مقنی‌باشی معلمی دلسوز است که با جان و دل برای تدریس به بچه‌ها وقت می‌گذارد

صادقی ادامه می‌دهد: خانم مقنی‌باشی معلمی دلسوز است که با جان و دل برای تدریس به بچه‌ها وقت می‌گذارد. بار‌ها موقع تدریس مجازی می‌شنیدم که چطور درس زندگی به بچه‌ها می‌دهد. هنگامی‌که موضوع تدریس در خانه را با او مطرح کردیم، با روی باز قبول کرد و با اینکه خانه ما طبقه دوم است و او مشکل زانودرد دارد، بدون اینکه ذره‌ای سرزنش کند، از پله‌ها بالا می‌آید.

 

آموزشی که متوقف نشد

دختر میترا ارزمان‌زاده، شش سال پیش، دانش‌آموز مقنی‌باشی بوده است. او از روز‌های متفاوت درس‌خواندن دخترش در کرونا می‌گوید: سال‌۹۸ دخترم کلاس اول بود. از اسفند آن سال که مدارس به‌دلیل شیوع بیماری کرونا تعطیل شد، مدام نگران بودم که یک بچه پایه اول، چطور می‌تواند از‌طریق مجازی باسواد شود.

او ادامه می‌دهد: خانم مقنی‌باشی آن‌قدر خوب از طریق فضای مجازی با بچه‌ها کار می‌کرد که دلمان گرم شد. او حتی جشن الفبا را برای بچه‌ها در همین فضای مجازی برگزار کرد.

ارزمان‌زاده، این معلم را تحسین می‌کند و می‌افزاید: بعد‌از پایان سال تحصیلی نیز او گروهی را که در فضای مجازی درست کرده بود، تعطیل نکرد و تا شهریور‌ماه، هفته‌ای یک یا دو بار برای بچه‌ها نمونه سؤال و فیلم آموزشی می‌فرستاد تا با تمرین و تکرار، درس را فراموش نکنند.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۱۹خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام