شهادت در نقطه صفر مرزی
اینطور وقتهاست که معما حل میشود. یک چیزهایی توی سرمان جرقه میزند و نقاط مبهم یکییکی روشن میشود. با خود میگوییم: «دیدی، فلان اتفاق بیحکمت نبوده!» چانهبهچانه هم مینشینیم و از معمایی حرف میزنیم که خیلی از رخدادهای زندگی بهخاطر پیچیده کردن آن بهوقوع پیوسته. نمیدانیم کدام اتفاق را پیش بگذاریم و کدام را پس. سرمان سوت میکشد. آهی از عمق وجودمان بلند میشود تا تنها کمی توان پیدا کنیم برای اینکه سرمان را بالا بگیریم و بگوییم: «خدایا حکمتت را شکر!»
صدای مادر محمد توی هوای گرفته اتاق که با پارچهها و روبانهای سیاه پوشیده شده، میلغزد و تکهتکه به گوش میرسد: «مرخصی آخر را کوتاه کرد». صدای پدر گنگتر از صورت بهتزدهاش، توی اتاق میپیچد که اصلا برایش مهم نیست خوابی که دو سال پیش دیده به گوش کسی میرسد یا نه: «یک دشت بود پر از کفن. یک لاله در میانشان بلند شده بود» و زنجمورههای خواهر که خداحافظیهای متفاوت برادر را با همه بچهمحلها به گوش شنیده و به چشم دیده بود، به چند واژه تبدیل میشود تا بگوید: «از پیش قرار بوده شهید شود.»
قرار در بحبوحه روز هفتم
از روزی که جنازه چهار مرزبان شهید مشهد در کوچهها و خیابانهای شهر تشییع شد، بهدنبال نشانی بودیم از شهیدِ مرزبانی که تنها نشانیمان از او محل زندگیاش، شهرک شهیدرجایی بود. از نیروی انتظامی و مرزبانی سراغش را گرفتیم و درنهایت با پیگیری یکی از رابطان محلیمان توانستیم آدرس خانهاش را بیابیم که این گشتنها و پیگیریها به روز هفتم شهادت شهید کشید و قرارمان در بحبوحه درگیریهای همان روز گذاشته شد.
محله پورسینا، خوشسیما، خوشسیمای ۲. کوچهای باریک، پوشیدهشده با پرچمها و بنرهایی که اگرچه سیاهند و معمولا برای تسلیت استفاده میشوند، خبر تبریک شهادت «محمد احمدیالنگ» را به اطلاع میرسانند. روی هر بنر و پرچم، عکس محمد هست؛ عکسی که از روی یکی از عکسهای خدمت او چاپ شده است.

حجله محمد در حیاط خانه
خانه اجارهای خانواده محمد، با وجود همه سادگیاش، یک حیاط باصفا دارد. حجله محمد را همانجا و در کنار باغچه سبز حیاط بستهاند. وارد خانه میشویم و سپس اتاقی که ظاهرش بهتر از سایر قسمتهای خانه است و مخصوص میهمان. لابد روزهایی که محمد از مرخصی میآمده، جایش توی آن اتاق بوده ولی او که در خانه بند نمیشده؛ باید همه همسایهها را میدیده، با بچههای محل احوالپرسی و دیدهبوسی میکرده، عموها و خالههایش را که بزرگترهای محل بودند، میدیده و اگر فرصتی پیش میآمده، چند روزی کار میکرده برای درآوردن پول توجیبی خودش و برای اینکه بیکار نباشد.
پدربزرگ، مادربزرگ، پدر، مادر، دایی و خواهرها در خانهاند؛ خانهای که تازه از ریختوپاشهای مراسم هفت محمد جمعوجور شده.
سربازی را دوست داشت
محمد احمدی، یکی از چهار مرزبان شهید مشهدی، اولینبار دو سالونیم پیش برای رفتن به سربازی اقدام میکند. یک روز که مادر به خانه میآید، میبیند بازوی پسرش بهخاطر واکسن سربازی متورم شده و کارهایش را برای گرفتن دفترچه خدمت سربازی انجام داده است.
حمیده خانی با صدایی پر از التهاب میگوید: «عاشق رفتن به سربازی بود. انتظار روزی را میکشید که وقت سربازی رفتنش فرابرسد. بهچشم میدیدم گلپسرم باید ما را ترک کند و به خدمت برود. خب، همه جوانها سربازی میرفتند. پسرم هم که دوست داشت خدمتش را انجام دهد، پس حرفی نمیماند جز اینکه بگویم خیر باشد ولی تقدیر نگذاشت آن زمان به خدمت برود.»
زندان به جای خدمت
فردای روزی که محمد کارهایش را برای گرفتن دفترچه خدمت انجام داده بود، در حالی که سوار بر موتورسیکلتش بود، تصادف میکند. موتور با مرد سالخوردهای که آلزایمر داشته، برخورد میکند و آن مرد هم بهخاطر کهولت سن جان میبازد. موتور محمد بیمه بود؛ برای همین ۷۵ میلیون دیه او را تقبل میکند.
اصرارهای خانواده محمد برای رضایت ۱۶ میلیون باقیمانده به جایی نمیرسد و از آنجا که پولی برای پرداخت مابقی دیه آن مرد نداشتند، محمد بهناچار به زندان میافتد و ۹ ماه حبس میکشد تا اینکه تلاشهای خانوادهاش نتیجه میدهد و میتوانند دو وام ۱۰ و ۶ میلیونی برای او تهیه و مابقی دیه را پرداخت کنند. محمد بلافاصله پس از بیرون آمدن از زندان به سر کار میرود و به گچکاری مشغول میشود و چند تا از اقساط دو وامش را که درمجموع یکمیلیون و ۷۰۰ هزار تومان میشده، پرداخت میکند ولی بعد از آن دوباره هوای سربازی به سرش میزند.

چند قسطش را پرداخت کرد
مادر محمد میگوید: «چند ماه بعد از آزاد شدن از زندان و پرداخت چند تا از اقساطش به من و پدرش گفت اقساطش را بپردازیم تا بتواند سر وقت به سربازیاش برود. میگفت جبران میکند. وقتی برگردد، کار میکند و همه آنها را خودش میپردازد.
برایمان عجیب بود چطور این پسر که مسئولیتپذیریاش برای ما روشن بود و همیشه سعی میکرد در خانه هم کمکخرجمان باشد، اصرار دارد به سربازی برود. ما از او خواستیم چند ماه دیرتر برود تا لااقل کمی از اقساطش پرداخت شود ولی او دوباره رفت دنبال کارهای سربازی و یک روز که به خانه آمد، واکسن سربازیاش را زده و دفترچه رفتن به خدمتش را گرفته بود.»
بالاخره سربازی!
محمد با انبوهی از خاطرات تلخ تصادف، زندان، پرداخت دیه، تنگدستی خانواده و... سوار بر اتوبوسی میشود که سربازها را به منطقه آموزشی میبرند. مادر از پایین برایش دست تکان میدهد و اتوبوس، جاده را درپیش میگیرد و میرود به زابل.
بعد از آن، محل خدمتش بندرعباس مشخص میشود و بعد از چند بار جابهجایی، در نقاط مرزی مختلف در بندر چابهار مشغول خدمت میشود. نقطه مرزی که بخشی از آن دوسال پیش مرز شد. به اینجای داستان که میرسیم، سمانه، خواهر محمد میگوید: ببینید، همانوقت که محمد میخواست به سربازی برود و قسمت نشد، چنین مرزی وجود ندارد و وقتی آنها را به آن نقطه بردند، مدتی بود این مرز مشخص شده بود؛ برای همین میگوییم محمد باید شهید میشده و این یک اتفاق ناگهانی نبوده است؛ وگرنه چرا از آن تصادف، جان سالم بهدر برد، چطور همه این اتفاقها رقم خورد تا او شهید شود؟
میگفتم مادر نگو، میگفت شهادت لیاقت میخواهد
۸ ماه دیگر از خدمت محمد مانده بود که در اسفندماه به مرخصی میآید؛ مرخصی که با بقیه مرخصیهایش فرق میکند. مادر میگوید: از وقتی به مرخصی آمد، همهاش این حرف را تکرار میکرد که مادر! فکر کن اسم من از اول تا آخر روی دیوارهای این خیابان بهعنوان شهید ثبت شود.
میگفتم مادر نگو! این حرفها را نزن. میگفت شهادت، لیاقت میخواهد. یک روز هم نشست کنار من و شروع کرد به تعریف کردن حرفهای فرماندهشان که بهشان گفته بود هرکدام روزی خواهند مرد، شاید با خفت، شاید با ذلت، شاید هم معمولی ولی چقدر خوب است که آدم شهید شود و با عزت از این دنیا برود! این حرفها را که میزد، دلم میکوبید و میگفتم نگو مادر! ولی انگار این حرفها با ذرات بدن و روحش عجین شده بود، میگفت و میگفت.

هروقت کمین میرفت، حلالیت میطلبید
آن مرخصیاش را هم کوتاهتر کرد. یک روز زودتر از روز موعود از من خواست برای بین راه او و سه همرزم دیگرش که هر چهارنفر با هم شهید شدند، غذا درست کنم. من هم که دیدم اصرارهایم برای ماندنش فایده ندارد، بلند شدم و کمی پلو و مرغ برایشان درست کردم.
چندروز بعد برای همه اهالی محل و دوستانش پیامک فرستاده بود که حلالم کنید. با خودم میگفتم این کارها چیست. یک روز فکر کنم ۱۸ فروردین بود، ساعت ۹:۳۰ صبح، مثل هر روز به من زنگ زد. دست از لباس شستن کشیدم. آن روز حرفمان خیلی طولانی شد و تا ساعت ۱۱ حرف زدیم. بعد خداحافظی کرد.
یک ساعت بعد دوباره زنگ زد. گفتم محمدجان! کار دارم. کمی سفارش کرد و بعد گفت امروز کمین دارم و برایم دعا کنید و بعد خداحافظی کرد. همیشه وقتی کمین داشت، زنگ میزد و حلالیت میطلبید. از کویر سرخی حرف میزد که حتی یک درخت هم در دوردستهایش دیده نمیشود، حتی تعریف میکرد چطور در این کمینها یک عده تیر میخورند و زخمی میشوند.
گفتم محمدم کجاست؟
آن روز هم خداحافظی کرد و حلالیت طلبید که بعد فهمیدیم از خیلیها حلالیت طلبیده. ساعت ۵ بعدازظهر همان روز در کمین شهید شده بود که ما خبر نداشتیم. فردای آن روز ساعت ۲ دیدم خواهرم آمده و به تِتهپِتِه افتاده. وقتی نتوانست چیزی بگوید، اشاره کرد بروم دم در. بیرون یک مامور مرزبانی بود که گفت محمد تیرخورده و وضعش وخیم است. برایش دعا کنید. وقتی گفت دکتر جوابش کرده، گفتم راستش را بگویید. محمدم کجاست؟ آنوقت مامور مرزبانی تسلیت گفت و بعد از آن نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.
محمد و دوستش با هم عهد میبندند هر کدام شهید شدند، آن یکی به خانواده دیگری سربزند
حکم شهادتش از ۲ سال پیش آمده بود
نبی، پدر محمد که تا این لحظه سکوت کرده، بغض میترکاند و میگوید: درست شب قبل از تصادفش، خواب دشتی پر از جنازههای کفنپوش را دیدم که یک لاله سرخ در میانشان روییده بود. فردایش که محمد تصادف کرد، گفتم نکند بلایی سرش بیاید. بعد گفتم شاید آن لاله، همان بندهخدایی بوده که محمد به او زده و بعد همهچیز را فراموش کردم تا اینکه این اتفاق افتاد. وقتی همه حرفهای محمد را که از شهادت و لیاقت میزد، کنار این خواب میگذارم، میبینم محمد دوسال پیش حکم شهادتش آمده بوده و همه این اتفاقها برای این افتاده تا او به این سعادت نائل شود.
قرار گذاشته بودند هرکدام شهید شدند، دیگری جایش را پر کند
خواهر محمد میگوید: محمد و یکی از همرزمانش که اهل قوچان بود، با هم خیلی دوست بودند. ماجرای دوستیشان هم برمیگردد به روزی که بچههای مشهد او را اذیت میکنند و محمد جلوی همه آنها میایستد و از سرباز قوچانی حمایت میکند. البته او اصالتا قوچانی است ودراصل ساکن جاده قدیم است.
خلاصه با هم دوست میشوند و تصمیم به عقد اخوت میگیرند. محمد برایمان تعریف کرده بود که یک روز که دست برادری با هم داده بودند، به یاد خاطرات کودکی، دستهایشان را با تیغ میبرند تا خونشان وارد بدن هم شود، برادر خونی شوند. بعد با هم عهد میبندند هر کدام شهید شدند، آن یکی به خانواده دیگری سربزند و جای خالی او را برای خانوادهاش پر کند. برای همین است که همرزمش از زمان شهادت تا به حال بارها به ما سرزده و میزند.

از اسلحه محمد ۶ تیر خارج شده بود
او از لحظه شهادت محمد هم برایمان تعریف کرده. توی دیدبانی بوده و همه چیز را به چشم دیده که چطور با اشرار درگیر میشوند و او همراه با سه مرزبان دیگر شهید میشود. بعد از این ماجرا هم نوبت میرسد به جمع کردن اجساد و اسلحههایشان. به ما گفت از اسلحه محمد ۶ تیر خارج شده بود.
حرف آخر
همه حرفها را زده اندو خاطراتشان از محمدی را که به قول مادر «آخرین بار بدقولی کرد و نیامد» بازگو کردهاند و از کسی هم انتظاری ندارند، دغدغه پرداخت اقساط بانکی محمد توی حرفهایشان هست. کاش مسئولان بنیاد شهید، مرزبانی یا هر ارگان دیگری که به آن مربوط میشود، این دغدغه را که بر غم از دست دادن فرزند مضاعف شده، جدی بگیرند و باری از مشکلات این خانواده بردارند.
* این گزارش در شماره ۱۴۴ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۳۱ فروردین ماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.