کد خبر: ۱۲۷۴۳
۱۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
عکس‌های به یادماندنی حسن هنری از انقلاب مشهد

عکس‌های به یادماندنی حسن هنری از انقلاب مشهد

سال ۵۶، ۵۵ بود که تازه به‌عنوان شاگرد جوشکار در یک کارگاه مشغول به‌کار شده بودم. در آن زمان وقتی تظاهرات و شور مردم را می‌دیدم، خیلی دوست داشتم که یک دوربین عکاسی داشته باشم و از آن وقایع عکس بگیرم.

محسن امیری| کدام‌یک از ما یادش می‌آید که ۵۰ سال پیش، ۲۰ سال پیش یا حتی ۱۰ سال پیش چه شکلی بودیم و چه لباسی می‌پوشیدیم؟ از خانه قدیمی و کاهگلی‌مان داخل کوچه‌های تنگ، حیاط بزرگ مدرسه‌مان که در آن می‌دویدیم، میدان‌های خاکی که با دوستانمان در آن فوتبال و گرگم‌به‌هوا بازی می‌کردیم، پدرمان که خسته با نان سنگک به دست وارد خانه می‌شد و مادرمان که چادر به کمر لباس‌های شسته را روی بند پهن می‌کرد و هزاران تصویر دیگر! تصویر‌هایی از انقلاب و مردم انقلابی‌اش.  

چه کسی دقیقا یادش هست که آنها چه شکلی بودند. شاید بتوانیم در اعماق خاطراتمان کنکاش کنیم و اگر حافظه خوبی داشته باشیم، چند تصویر آن‌هم نه چندان واضح برایمان تداعی شود، اما نمی‌توانیم این تصاویر را به‌راحتی برای آنان که نبودند بازگو کنیم.  پس چه کنیم که آن لحظات و آن آدم‌ها دوباره پیش‌روی دیدگانمان زنده شوند و خاطراتشان رنگ بگیرد؟ دیگر نمی‌شود کاری کرد، مگر آنکه آن زمان...  ‌

می‌خواهیم با مردی صحبت کنیم که قدر لحظه‌های زیبای زندگی‌اش را دانسته و سعی کرده با عکاسی آنها را جاودان کند. حسن هنری مردی خوش‌صحبت محله پروین اعتصامی مشهد همان کسی است که به بهانه دیدن مجموعه‌ای از عکس‌های انقلاب و سال‌های دورش مهمان خانه‌اش شدیم و پای صحبت‌هایش نشستیم. 

۱۱ خواهر و برادر

حسن هنری که در روستای کلاته میرحسین فریمان به دنیا آمده می‌گوید: تاریخ تولدم در شناسنامه ۱۳۳۳ خورده ولی در اصل در سال ۱۳۳۰ به‌دنیا آمده‌ام. پدرم اصالتا فریمانی بود و دو زن داشت. من چهار برادر و شش خواهر داشتم. دلیل آمدنمان را نمی‌دانم ولی پنج ساله بودم که به مشهد آمدیم؛ یادم هست آن زمان در بولواروحدت دیوار بزرگی دورتادور مشهد را پوشانده بود که بعد‌ها آن را با بلدوزر خراب کردند.

 

یاشیکای مدل ۱۲

سال ۵۶، ۵۵ بود که تازه به‌عنوان شاگرد جوشکار در یک کارگاه مشغول به‌کار شده بودم. در آن زمان وقتی تظاهرات و شور مردم را می‌دیدم، خیلی دوست داشتم که یک دوربین عکاسی داشته باشم و از آن وقایع عکس بگیرم. اوستاکارم، عباس عباسی که اهل شیراز بود، به من پیشنهاد کرد که دوربین عکاسی‌اش را بخرم.

آن زمان سه‌هزار تومان به دوربین یاشیکای مدل ۱۲ پول دادم. البته فکر کنم ارزشش بیشتر از اینها بود. بعد از خریدن دوربین از همان موقع مشغول به عکاسی شدم و تمام عکس‌هایم را با همین دوربین گرفتم.

سال ۵۵ سه‌هزار تومان به دوربین یاشیکای مدل ۱۲ پول دادم. البته فکر کنم ارزشش بیشتر از اینها بود

 

برای دلم بود!

آن زمان که عکس می‌گرفتم اصلا فکر نمی‌کردم که روزی اين عكس‌ها ارزشمند شوند و ديدني، من فقط برای دل خودم عکس می‌گرفتم. زمان انقلاب وقایع و صحنه‌های خیلی جالبی می‌دیدم؛ تظاهرات پرستارها، روحانیون و کرولال‌ها و جمعیت زیادی که خیابان‌ها زیر پایشان به لرزه درمی‌آمد. به‌یاد دارم که در نيمه شبی یک فولکس کاملا له شده بود، فکر کنم تانک از روی آن رد شده بود. با خودم می‌گفتم اگر یک دوربین عکاسی داشته باشم، می‌توانم از همه این صحنه‌ها عکس بگیرم و برای خودم نگه دارم.

 

حسن هنری عکس‌های به یادماندنی از روزهای انقلاب مشهد گرفته است

 

دیوارخونی

ورق‌زدن آلبوم عكس‌هاي حسن هنري او را راهي خطر و گريزهاي زمان انقلاب مي‌كند؛ روزهاي تير و گلوله و خون. او از ديروزش اين‌طور مي‌گويد: فلکه طبرسی بود. همه «ا...اکبر ا... اکبر» می‌گفتند. ما چهار رفیق بودیم که همراه با جمعیت می‌رفتیم و شعار می‌دادیم.

یک‌دفعه صدای شلیک شنیدیم و بعد دیدیم که جوانی روی زمین افتاد. به سمتش رفتیم، با تفنگ ژ-3 به سمتش شلیک کرده بودند. از روبه‌رو فقط جای گلوله دیده می‌شد ولی از پشت سوراخی بزرگ به‌وجود آمده بود، صحنه وحشتناکی بود. آن روزها از این صحنه‌ها زیاد می‌دیدیم. یک‌بار در فلکه آب بودیم. ر وبه‌روی حسینه کله‌پزها، داخل کوچه قدم می‌زدیم که دیدیم چند جوان، درحالی‌که می‌دویدند به سرعت وارد کوچه شدند. فهمیدیم دارند از دست مأمورها فرار می‌کنند.

ما هم فرار کردیم. صدای شلیک آمد. خیلی نزدیک بود. حسابی ترسیده بودیم و می‌دویدیم. آن‌قدر در این کوچه و آن کوچه دويديم تا بالاخره یک نفر درِ خانه‌اش را باز کرد و در آنجا مخفي شدیم. وقتی که آب‌ها از آسیاب افتاد و برگشتیم اول کوچه، دیدیم دیوار خونی شده، خونی که ممکن بود، خون ما باشد.

 

با لودر می‌لرزیدم

سه سال در جبهه بودم. دقیقا یادم نیست چه سال‌هایی ولی می‌دانم که یک سالش به زمستان و دو سال دیگرش به ماه‌رمضان خورده بود. در جبهه‌های اهواز بودیم و من هم راننده؛ راننده لودر، آمبولانس و نفربر.

یک‌بار که راننده لودر بودم و دنده‌عقب می‌رفتم، متوجه صدایی شدم. وقتی دقت کردم دیدم که جعبه مهمات خرد شده و من داشتم از روی کلی فشنگ و گلوله‌های آرپی‌چی رد می‌شدم. لودر شروع کرده بود به بالا و پایین‌رفتن و لرزیدن. ولی تن من بیشتر از لودر می‌لرزید. به لطف خدا هیچ کدامشان منفجر نشد ولی قلبم داشت از جایش کنده می‌شد.

سه سال در جبهه‌های اهواز بودم به عنوان راننده؛ راننده لودر، آمبولانس و نفربر

 

عاشق عکس و طبیعت

من عاشق عکس‌گرفتن هستم. دوربینم همیشه و همه‌جا با من بوده و هست. هنگامی که جوان بودم به یکی از روستاهای اطراف مشهد رفتیم. بهار بود، نمی‌دانید چه منظره قشنگی داشت، دشت‌های پر از لاله و شقایق. همان‌جا عکس‌هایی گرفتم که می‌توانم نشانتان دهم.

عکس‌های او را می‌بینم و ادامه می‌دهد: آدم وقتی این طبیعت زیبا را می‌بیند لذت می‌برد و حیفش می‌آید که از آن عکس نگیرد. یادم می‌آید یک بار از یک خروس عکس گرفتم که با یک کبوتر حسابی دوست شده بودند. نمی‌دانم عکسش را کجا گذاشته‌ام ولی صحنه خیلی جالبی بود. چون من پرندگان و حیوانات را هم خیلی دوست دارم.

خاطرات عکس‌های دوست‌داشتنی‌اش که برایش زنده می‌شود مرا تا پشت‌بام خانه‌اش می‌برد و می‌گوید: هفت،هشت کبوتر بالای پشت‌بام دارم. دو جوجه کبوتر را هم داخل خانه پشت بخاری گذاشته‌ام که سرما اذیتشان نکند.  اضافه می‌کند: پرنده‌هایم همیشه آزاد هستند و برای خودشان پرواز می‌کنند، من فقط برایشان غذا می‌برم. اگر جای بیشتری داشتیم مرغ و خروس هم می‌گرفتم.

 

خودم خواسته بودم

اما شغل هنری چیز دیگری است، به قول خودش جوشکار و آهنگر است. کار سختی که درباره‌اش چنین می‌گوید: اوایل که جوشکاری را شروع کرده بودم، به‌شدت دچار سردرد و سوزش چشم می‌شدم ولی از آنجا که برای یادگرفتن این کار خیلی سختی کشیدم دلم نمی‌‌آمد که رهایش کنم. به هر حال این کاری بود که خودم انتخاب کرده بودم. الآن هم وقتی دیگران سفارش جوشکاری دارند، با عشق آن را برایشان انجام می‌دهم.

دنبال نقطه مشترکی برای علاقه به عکاسی و حرفه جوشکاری در ذهنم می‌گردم که زودتر فکرم را می‌خواند و می‌سپاردم به شنیده‌هایش در این سال‌ها که خیلی‌ها می‌گفتند که چرا دنبال عکاسی نرفتم، ولی من هیچ‌وقت به اینکه شغلم عکاسی بشود فکر نکردم. من فقط برای دل خودم عکس می‌گیرم.

 

حسن هنری عکس‌های به یادماندنی از روزهای انقلاب مشهد گرفته است

 

نسل دیروز و امروز

کارکردن با یاشیکا چه سخت بوده و چه آسان، اما هم‌محله‌ای ما خاطره‌ها با آن دارد، تا آنجا که می‌گوید: یاشیکای ۱۲ هم تنظیمات دستی دارد و هم خودکار. کارکردن با آن را خودم یادگرفته‌ام. اما از این دوربین‌های جدید سردرنمی‌آورم. پسرم به‌تازگی یک دوربین دیجیتال گرفته که خیلی دوست دارم کارکردن با آن را هم یاد بگیرم ولی سخت است.

 

داشته‌هایی که به چشم نمی‌آید

رضایت از زندگی حسی است که مال آدم‌های این نسل نیست و می‌توان آن را در دل هم‌دوره‌ای های حسن هنری یافت. برای همین هم هست که می‌گوید: آرزوی برآورده‌نشده‌ای ندارم. هرچه از خدا خواستم بهترش را به من داده.

همیشه دعا می‌کردم که در خانواده و دوست و فامیلمان کسی معتاد نشود، خانواده‌ای درگیر طلاق نشود و کسی خودکشی نکند متاسفانه با اینکه این اتفاقات را در دور و اطراف و محله‌مان زیاد می‌دیدیم اما باز هم خدا را شکر که آرزویم برآورده شد و هیچ‌کدام از دوستان و نزدیکانمان معتاد نشد، کسی خودش را نکشت، کسی خودش را آتش نزد، زن و شوهری از هم طلاق نگرفتند، آرزوهایی که این روزها جوانان به خاطر گرفتاری‌هایشان حتی به آن‌ها فکر هم نمی‌کنند.  

این آرزوهای مردی است که سال‌ها جنگ و رشادت‌های جوانان زمان خودش را دیده و امنیت و سربلندی کشورش را مدیون آن‌ها می‌داند و دعای بعد از نمازش را این‌گونه از خدا می‌خواهد: «خدا عقل و دينمان را نگیرد.»

او مجموعه‌ای پرمحتوا از عکس‌های زمان انقلاب و جنگ دارد که بارها از آن‌ها استفاده شده است. اما وی عکاسی را با چنین انگیزه‌ای شروع نکرد. حسن هنری عکس نمی‌گرفت که زمانی از عکس‌هایش نمایشگاهی برپا کنند. او عکس نمی‌گرفت که زمانی مشهور شود. او عکس می‌گرفت چون قدر زیبایی‌ها را می‌دانست.

قدر شور و اشتیاق مردم را در زمان انقلاب، قدر دلاوری‌های خالصانه را در زمان جنگ، قدر طبیعت زیبایی که در روستای دورافتاده‌ای می‌دید، قدر دوستان و آشنایانی که هنگام خیره‌شدن به لنز دوربین لبخند به لب داشتند و لحظات نابی که هیچ‌گاه تکرار نخواهند شد. او قدر تمام زیبایی‌ها را می‌دانست و می‌داند و ثبتشان کرده است. حسن هنری خودش را هنرمند خطاب نمی‌کند، اما هنرمندانه زندگی می‌کند. 

 

*این گزارش سه شنبه، ۱۱ بهمن ۹۱ در شماره ۴۱ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام