قبل از ساخت تقاطع آزادگان، میدان نمایشگاه آرامستان بود
فاز اول تقاطع چهارسطحی آزادگان از مرداد ماه ۹۸ آغاز و در ۱۴ فروردین ۱۴۰۰ افتتاح شد. تا پیش از آن میدان نمایشگاه قبرستانی بود که قدیمیهای قاسمآباد را در خود جای داده بود. گزارش زیر که به توصیف میدان نمایشگاه میپردازد، زمانی تهیه شده که هنوز آرامستان وسط میدان وجود دارد.
آرام قدم میزنیم تا آرامش آنها را برهم نزنيم. آنقدر غریبانه اینجا دفن شدهاند که دوست نداری خیلی سر و صدا راه بیندازی. هرچند صدای ماشینها و کلنگهایی که بر زمین میدان نمایشگاه کوبیده میشود، غربت این قبرها را بیشتر میکند. از لابهلای درختان تازه آبداده و نمکشیده چند قبر ترکخورده و سیمانی عیان میشوند.
اول خیال میکنیم همین چند قبر است که اینجا وجود دارد ولی بعد که جلوتر میرویم همه چیز نشان از یک قبرستان دارد که انواع و اقسام قبرها را در خود جای داده است. آن طرفتر کارگران شهرداری به کاشتن گل و گیاه مشغولاند اما اینجا در میان سکوت عجیب قبرها بیشتر گلها در حال پژمردن هستند. قبرستانی ميان میدان که حولوحوش ۱۰۰قبر یا شاید بیشتر دارد.
خیلیها در این قبرستان عزیزی دارند!
راحت میتوانی با ديدن پرچمهای وطن قبرهای شهدا را از دور شناسایی کنی که تعدادشان هم کم نیست. پرچمهای دودی و خاکگرفتهاي که بالای سر همه شهیدان اینجا به اهتزاز درآمدهاند و سایهشان بر سر این مرقدهای مطهر است. از گوشهکناراین قبرها گلهای زمختی روییدهاند و از ترک بعضی از آنها صفهای طولانی مورچههای آذوقه به دست در حال رفتوآمد هستند.
راه مورچهها را میگیرم تا میرسم به آن طرف قبرستان، به سمت بزرگراه امام علی. چشمانم از دور پیرمردی را میبییند که بر سر جوی خشکشدهای نشسته است و کمی غمگین به نظر میرسد. به سوی او حرکت میکنم و بین راه از کارگرانی که در میدان مشغول کارکردن هستند، میشنوم: « این قبرستان قرار است تخریب شود و چیز زیادی از عمرش باقی نیست. قرار است شهرداری میدان را پر از گلهای بنفشه و نرگش و یاسمن کند.» تعجب میکنم و یاد حرفهای اهالی محلههای اطراف میافتم که میگفتند خیلیها در قبرستان نمایشگاه عزیزی دارند که سالهاست زیر خاک میدان آرمیده است.چیزی به اندازه قدمت قلعه قاسمآباد.
پدرم همین جا دفن است. هر پنجشنبه وعده خلوتم با اوست و لحظهای در بین قبرها مینشینم و به خیلی چیزها فکر میکنم
به پیرمرد سلام میکنیم و از او که حسین ازغندی نام دارد و از اهالی قدیمی حوالی میدان است، میپرسیم «از قدیمترهای این میدان چیزی خاطرت هست؟ اصلا این قبرستان از کی اینجا بود و چه چیزهایی بر آن گذشت؟» انگار به یاد چیزی افتاده باشد، نگاهش کمی غمگین میشود و پس از چند لحظه سکوت میگوید: پدرم همین جا دفن است. هر پنجشنبه وعده خلوتم با اوست و لحظهای در بین قبرها مینشینم و به خیلی چیزها فکر میکنم.
سه،چهار دهه قدمت
دلم میخواهد بیشتر از این مکان بدانم و کنجکاویهایم او را از این غم سوق میدهد به سوي مراحل تشكيل این قبرستان. میگوید شاید قدمت این قبرستان به سی چهل سال پیش برسد. همان زمانی که قلعه قاسمآباد روستایي نقلی بود که تا پای تکدرخت بزرگ توت این میدان میرسید. آن زمان اینجا همه خاکی بود و از چیزی به اسم نمایشگاه، بولوار یا میدانش هیچ خبری نبود. همه اینجا خاکی بود و راه آسفالت شدهای هم وجود نداشت. یک چشمه هم بود که آب مورد نیاز اهالی را تامین میکرد.
قدیم، قبرستان و حوالیاش باصفا بود
انگار که تصویر آن روزها نشسته باشد در قاب چشمانش، میگوید: همه چیز آن قدیمها جور دیگری بود. اینجا هم مثل روستاهای دیگر از دود و ماشین و سر و صدای تصادفهای بزرگراهی خبری نبود. همه چیز آرام بود. بعد نگاهی به اطرافش میاندازد و میگوید: این حوالی پر از باغهای سرسبزی بود که زیبایی آن را دو چندان میکرد. اما حالا سازمان آب، آب چشمه زیبای اینجا را استفاده میکند و باغهای این حوالی روز به روز خشکتر میشوند.
سال ۸۰ و غمزدگی تخریبنگاهش را به زمانی کمیجلوتر میدوزد؛ یعنی سال ۸۰ که قرار شد شهرداری پس از ورود بولوار نمایشگاه به این محدوده قبرستان را تخریب کند و جای آن را گلهای زیبا و فضای سبز بگیرند، اما اینجا بیش از یکصد قبر وجود دارد که هنوز هم خانوادههایشان بر سر مزار میآیند و آنها را از یاد نبردهاند.
وقتی با محمودی مسئول روابط عمومی شهرداری منطقه ۱۲ در این باره صحبت میکنم میگوید:برنامه تخریب است، اما باید مدت زمانی که از لحاظ دینی و قانونی برای نبش قبر وجود دارد که معمولا ۳۰ سال است سپری شود تا این اجازه را داشته باشیم و این مشکل کار ما را به تعویق انداخته است.نوشتههایی روی سنگها حک شده؛ همه جملات قصار و خیلی ساده و بیآلایش بدون هیچگونه اغراق و بزرگنمایی و حتی شعر و نوشتهای اضافی. فقط همین: «دار فانی را وداع گفت».
بازگشتی به قبرستان
با شنیدن حرفهای این پیر قدیمی محل برمیگردیم به قبرستان تا این بار دقیقتر به آدمها و سنتهای دیرینهای که روی قبرنوشتهها نمود دارند، نگاهي بیندازیم. بيشتر قبرها متعلق به دهه۴۰ یا ۵۰ هستند. اما میتوانیم در میان اینها سنگهای تازه سیمان شدهای را ببينيم که تاریخ فوت در اواخر دهه۷۰ را نشان میدهند. معلوم میشود تا همین دهسال پیش اینجا برای خودش بروبیایی داشته است. بعضی قبرها هم در حال نابودی بودند؛ طوری که نه اسم را میتوانستیم بخوانیم و نه تاریخ فوت را.
حال و هوای سنگقبرهای دهه ۵۰
سنگ قبرهای دهه۵۰ حال و هوای دیگری دارند. انگار که سفر به شهرها و کشورهای زیارتی خیلی در این دهه با اهمیت بوده که روی سنگها با خط درشت قبل از اسم مرحوم، کربلایی و مشهدی و حاجی نوشتهاند.نگهبان میدان نمایشگاه هر چه میگردیم تا کسی را در این برهوت پیدا کنیم که درباره این قبرستان چیزی بگوید، تیرمان به سنگ میخورد.
سنگ قبرهای دهه۵۰ حال و هوای دیگری دارند. محمد ولد قنبر سنه۱۱۳۷؛ سنگی خاکستری به اندازه چند وجب دست
به اجبار سراغ نگهبان پارک میرویم که خیلی بیحوصله و خسته گلدان به دست راضی میشود چند کلمهای از اینجا بگوید. علیاصغر میگوید: من نه سواد دارم و نه اطلاعاتی که به درد شما بخورد، اما همینقدر میدانم که قرار است اینجا خراب شود، یعنی میخواهند همه قبرها از میدان به جای دیگری منتقل کنند.
مجنون یا عاشق
به راه رفتن در میان قبرها ادامه میدهیم و به سنگی میرسیم که عاشقی و محبت از سر و روی آن ميبارد! سرتاسر این سنگ با رنگ قرمز نقاشی شده است. کمیآن طرفتر حصارهای سبزی بر روی یک سنگ کنجکاومان میکند؛ اینجا سنگ قبر پدر و پسری است که در جزیره مجنون به شهادت رسیدهاند. کمیحال و هوای ما عوض میشود. خدایشان بیامرزد؛ پدر و برادری مهربان و حتما عاشق.....
کمی آن طرفتر نمونه دیگری از سنگ قبرها واقعا ما را برای چند دقیقه متوقف میکند «محمد ولد قنبر سنه۱۱۳۷ خدایش بیامرزد» سنگی خاکستری به اندازه چند وجب دست جلوتر لایههای آجری را ميبينيم که با سیمان سنگ قبری را تشکیل دادهاند. به یک خانه نقلی برای روزهاي اول زندگی میماند. تقریبا روی بيشتر سنگ قبرها از ماههای قمری برای نوشتن سال تولد و فوت استفاده شده است تا ماههای شمسی. دلیلش را هم متوجه نشدیم. واقعا قبرستان عجیبی است؛ روی بعضی سنگها فقط یک اسم نوشته شده است؛ «لیلا فرزند......»
*این گزارش پنج شنبه، ۲ شهریور در شماره ۱۴ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.
