راسته سينماهاي مشهد در ارگ بود
محبوبه بوژمهرانی | «در کوچه ارگ در محله امام خمینی مشهد که بعدها به کوچه حمام ارگ معروف شد، محلی بود که به آن تالار اعتبارالسلطنه میگفتند. این تالار از املاک موسیخان اعتبارالسلطنه به شمار میآمد. تاریخ دقیق ساخت این سالن مشخص نیست، اما از سال ۱۲۸۸ شمسی، از این تالار به عنوان سالنی برای اجتماع اعیان و اشراف استفاده میشده و به گفته بسیاری از ساکنان قدیمی که هنوز هم در همین محل زندگی میکنند، این مکان اولین سینمای سرپوشیده مشهد به شمار میآید و عکاسان قدیم مشهد در کنار در ورودی این تالار، مغازه عکاسی دایر کرده بودند.»
اینها جملاتی است که در ابتدای کتاب «صد سال سینمای مشهد» نقش بسته و به گواه همین کتاب اولین سینمای شهر در خیابانهای منطقه ما به وجود آمده است. برای اینکه بیشتر با حال و هوای آن روزهای سینماهای شهر آشنا شویم، کسی را بهتر از مدیر بعضی از این سینماها پیدا نکردیم. به سراغ حسن یعقوبی رفتیم و او هم برگبرگ خاطراتش را از دوران کاریاش در این سینماها برایمان ورق زد.
صدا بود؛ تصویر نبود!
حسن یعقوبی در ۶ سینمای قدیمیمشهد کار کرده و خاطرات آن روزها را به خوبی به یاد دارد. اما پیش از همه اینها از روزهایی میگوید که نوجوان بوده و دست در دست پدرش برای دیدن فیلم به سینما میآمده: در یکی از این سینمارفتنها، من که با قد کوتاهم روی صندلی نشسته بودم، با ورود دستفروشی که نوشابه و ساندویچ به تماشاچیان میفروخت، نتوانستم لحظه حساس فیلم را ببینم. درست در همان لحظه او آمده بود به نفر جلوی من خوراکی بفروشد. از سینما که بیرون آمدیم، آنقدر گریه کردم که پدرم مجبور شد دوباره من را به سینما ببرد و همان لحظه را تماشا کنم.
با رسیدن ساعت ۵ و تعطیلی حجره، جلو سینما میرفتم تا عکسها و پوسترهای فیلم روز را تماشا کنم
بزرگتر که میشود، بازهم این علاقه به سینما و فیلم او را رها نمیکند: وقتی به عنوان دفتردار حجره چوبفروشی حاجکربلاییعلی، درست پشت محوطه سینماآسیا کار میکردم، با رسیدن ساعت ۵ و تعطیلی حجره، جلو سینما میرفتم تا عکسها و پوسترهای فیلم روز را تماشا کنم.
آن وقتها صدای فیلم را با بلندگو در بیرون از سینما پخش میکردند؛ گاهی تمام فیلم را فقط با صدایش دنبال میکردم. آن روزها اغلب اوقات وقتی دست در جیبم میکردم، میدیدم که پولهایم کمتر از مقدار لازم برای تهیه بلیت ورودی سینماست؛ آهی میکشیدم و با صدای فیلم، تصاویرش را در خیال خود مجسم میکردم.
دوران چراغ قوه و چککردن بلیت
علاقه به سینما و فیلم، کار خودش را میکند وحسن یعقوبی جوان میشود یکی از مسئولان سینما. کارش را با کنترلچیبودن سالن شروع میکند و بعد از ۳۳ سال مدیریت چند سینما بازنشسته میشود. من ابتدا کنترولر سینما ایران بودم. آن موقع برای بهدستآوردن این شغل نزد مرحومفریدون ظهیری رفتم. او بایدها و نبایدهای این حرفه را گفت و قول و قرار کار را گذاشتیم. اوایل فقط مسئول کنترل درون سینما بودم و بعد به مرور «سرکنترولر» سینما شده و پس از مراحلی وارد سینما ایران شدم.
آن موقع بلیت با قیمتهای مختلفی فروخته میشد. ردیفهای جلوی سالن که دیدن فیلم از آن فاصله نزدیک را مشکل میکرد، بلیتشان ارزان تربود و از اواسط سالن تا ردیفهای آخر که از آنجا تصویر را به بهترین شکل میشد مشاهده کرد، قیمت صندلیها گرانتر میشد، به همین دلیل کنترولر بایدمواظب بود تا هرکسی سرجای خودش بنشیند. میگوید: کنترلچیها هیچکس را از سالن سینما بیرون نمیکردند، به همین خاطر بعضی از افراد بعد از تمامشدن فیلم صندلی خودشان را که در جای بهتر سالن بود میفروختند و گاهی یک صندلی چندبار معامله میشد.
به پول الان میشود یک زندگی
حسن آقای کنترلچی بعد از یک ماه کار، اولین حقوق سینمایی خودش را میگیرد. تمام لحظهها مثل فیلم برایش زنده است: بعد از یک ماه موقع گرفتن حقوق شده بود. خوب یادم است که اولین حقوقم فقط هفتریالونیم بود، اما این پول برایم خیلی ارزش داشت. پولی بود که با همه عشق و علاقهام بهدست آورده بودم.
وقتی کنترولچی سینما بودم، اولین حقوقم فقط هفتریالونیم بود
اما اولین پاداشی که گرفتم، ماجرای جالبی داشت. بعد از چند سال که مسئول کنترل ورودی سالن سینما شده بودم، روزی جوانی بدون توجه به من و صف فروش بلیت، قصد ورود به سالن را داشت. وقتی مانع ورودش شدم با غرور خاصی ادعا کرد که برادر صاحب سینماست و توصیه کرد مواظب رفتارم باشم.
من هم بدون توجه به صحبتهایش اجازه ورود را به او ندادم؛ از او اصرار بود و از من انکار. خلاصه صاحب سینما آمد. تازه آنجا بود که متوجه شدم جوان مغرور واقعا برادر صاحب سینماست. ماجرای آن روز تمام شد و من دل توی دلم نبود که چه برخوردی با من خواهد شد، اما تعجبم وقتی بیشتر شد که پاداش ۱۲۵ تومانی را از رئیس سینما دریافت کردم. او از اینکه وظیفهام را با دقت انجام داده بودم، تشکر کرد. سالها بعد که حقوق ۷۵ تومانی گرفتم، ازدواج کردم و با همین حقوق علاوهبر گذران زندگی، ماهی ۷ تومان هم پسانداز میکردم.
رنگ زمستان برای سینما!
به اینجای مصاحبه که میرسم از حسن یعقوبی، مدیر سابق سینماهای مشهد میخواهم وضعیت سینماهای آن روزگار را با وضعیت کنونی مقایسه کند. انگار از این سوال و بیشتر از جواب آن خوشش نمیآید. او از صحبت درباره وضیعت این روزهای سینما طفره میرود و بیشتر حرف هایش را در بین خاطراتش پنهان میکند و میگوید: سینماهای قدیم با سینماهای امروز خیلی تفاوت داشتند. از خود سینما و تماشاچیان و کارکنان و فیلمها بگیر تا بازیگران و فیلمسازان.
سالنهای سینما امکان پخش فیلمهای ۳۵ میلیمتری را داشتند و تنها با افتتاح سالن سینما دیاموند بود که نمایش فیلمهای ۷۰ میلیمتری در مشهد اتفاق افتاد. نکته دیگری که تاکنون دیگر تکرار نشده، سالنهای نمایش تابستانی بود. به این ترتیب که در فصلهای گرم که هوای بیرون از سالنها مناسب بود، سالنهایی روباز تدارک دیده میشد و فیلمها در سالنهایی که زیر نور ستارهها روشن میشدند، نمایش داده میشد. این سالنها تنها امکان نمایش دو سئانس فیلم را داشتند.
محتوای فیلمهای آن زمان بیشتر نزدیک به زندگی روزمره مردم بود و فیلمهای اجتماعی و عاشقانه مشتریان بیشتری داشت. با فیلم «قیصر» به کارگردانی مسعود کیمیایی و حتی فیلمهایی مثل گنج قارون مسیر سینمای ایران تغییر کرد.
شوق نگاه بچهها، بیشتر از غرور برادر رئیس؟
حسنآقای کنترلچی که زمانی به برادر صاحب سینما اجازه ورود به سالن را نداده بود، وقتی خودش میشود مدیر سینما انگار اجازه ورود به سالن را به خیلیها داده است. میگوید: وقتی یاد روزهایی میافتادم که خودم نوجوان بودم و پول کافی برای تهیه بلیت نداشتم، نمیتوانستم ببینم بعضیها که عاشق سینما هستند، به خاطر محرومیت و نداشتن پول بلیت از دیدن فیلم محروم باشند.
البته این را هم میگوید که اجازه این کار را نداشته که مردم را بدون دریافت پول بلیت، به سینما راه بدهد و میگوید: گاهی نمیتوانستم این قانون را رعایت کنم. برای مثال وقتی یک خانواده چندنفری را میدیدم که فقط پول یک یا دو نفر را دارند و چشمان بچههایشان از همان پشت در تا ته سالن سینما رفته است، نمیتوانستم یک شب شیرین را از آن بچهها بگیرم و اجازه ورود به سالن را به آنها میدادم. حتی گاهی اتفاق میافتاد که از جیب خودم پول بلیت بچهها و نوجوانان عاشق سینما را میدادم و به همین راحتی آنها را به یک فیلم سیاه و سفید میهمان میکردم تا شبشان رنگ شادی و خوشی بگیرد.
روزگار «کیا و بیا»ی فیلمها
وقتی یعقوبی چشمش به تماشاچیان سالن سینما آفریقا که منتظر شروع سئانس بعدی فیلم هستند، میافتد، یادی از همهمه مردم و شلوغی سالنهای سینما در گذشته میکند. برای نمونه ماجرای یکی از این فروشهای فوقالعاده را تعریف میکند: فیلم «فرار از مکزیک» که به دهه ۶۰ تعلق داشت، فروشش بسیار زیاد بود.
مسئولان سینما در تماس تلفنی به سینماداران شهر اعلام کردند در هر سینما دو نفر بمانند و بقیه نیروها برای کمک به کنترل جمعیت به سینما دیاموند بروند. من و همکارانم بهسرعت خودمان را به سینما دیاموند رساندیم و جمعیت بسیاری را دیدیم که برای ورود به سالن سینما گردآمدهاند. بعد از چند ساعت متوجه شدیم کاری از دست ما ساخته نیست به همین دلیل از نیروهای انتظامی و شهربانی کمک خواستیم.
او حتی به طور دقیق میداند که همین فیلم با قیمت بلیت یکتومان و ۲ تومانیاش، ۹۶ هزار و چهارصد تومان فروش کرده که اگر بخواهیم با وضعیت امروز سینما مقایسهاش کنیم، بهتر میتوانیم دلیل ناامیدی حسن یعقوبی و دوستان همسنوسالش را از سینمای این روزها درک کنیم.
بچه مردم را کشتند!
دوباره به دنیای شیرین خودش بازمیگردد و میرود سراغ خاطرههای شنیدنی از روزهای شروع سینما در مشهد: در زمان پخش فیلم گلادیاتور، بخشی از فیلم به زدوخورد قهرمان فیلم اختصاص داشت و این درگیری که از خشکی آغاز میشد، در زیر آبشار پایان میگرفت.
همه تماشاگران در حال دیدن فیلم بودند که ناگهان یک مرد روستایی که به سرش شال بسته بود، با لهجه خاص خودش با داد و فریاد به جلوی سن رفت تا به گمان ساده خودش بازیگر فیلم را از زد و خورد نجات بدهد. نزدیک پرده سینما بود که به او رسیدم و از جلوی پرده به پایین هدایتش کردم، اما او همچنان میگفت: «مگر شما آدم نیستید؟ یک نفر نباید اینها را از هم جدا کند؟ بچه مردم را کشتند!»
گویا از اینگونه خاطرات و سادگی مردم آن روزگاران باز هم چیزهایی به یادش مانده. کنار سینما سعدی یک ساندویچ فروشی بود که روی تابلو آن نوشته شده بود «اول ساندویچ بعد سینما» یک روز آقایی که به نظر ساده و روستایی میآمد، با اعتراض پیش من آمد و گفت: «من یکریال داشتم که دادم و ساندویچ خوردم حالا اجازه نمیدن برم داخل فیلم ببینم!» برایش توضیح دادم که این جمله فقط تبلیغ آن ساندویچفروشی است و ما باید پول بلیت را از مردم بگیریم. بالاخره هرچند کار سختی بود، متوجه شد. اما آن روز فیلم سینمای ما را به رایگان تماشا کرد و حتما او هم این ماجرا را فراموش نکرده است.
انقلاب شد و سینماسوزی نشد
خاطرات آقای یعقوبی به سالهای انقلاب میرسد. سالهایی که عدهای از مردم، تحت تأثیر هیجان تظاهرات و شلوغیهای آن روزها گاهی دست به کارهایی میزدند که توجیهی نداشت و تنها زیان و خسارت به بار میآورد. یکی از این اتفاقات که در شهرهای مختلف انقلابی تا حدودی مرسوم شده بود، آتشزدن سینماها بود. اما انگار آقای یعقوبی از آن افرادی است که توانسته برای یکبار هم که شده مانع از آسیب رساندن به اموال عمومی شود.
خودش ماجرا را اینگونه تعریف میکند: شهید کامیاب و جمعیت زیادی از مردم با شعارهایی مانند «به قدرت مسلسل، شاه تو را میکشیم» از خیابان چهارطبقه به سمت باغ ملی در حرکت بودند. وقتی جمعیت را دیدم به همکارانم گفتم شلنگهای آتشنشانی را که در سالن سینما تعبیه شده به سالن انتظار بکشند.
هنوز جمعیت به سینما نزدیک نشده بود که چشمم به دو جوان در زیر تابلو شیشهای جلو سینما افتاد. نزدیکتر که رفتم، متوجه شدم مواد منفجره در دست دارند و خودشان گفتند که قصد آتشزدن سینما را دارند. با صحبت با آنها و دلیلآوردن که این کار صدمهزدن به بیتالمال و اموال عمومی است، آنها را از این کار منصرف کردم. آن روز بهخیر گذشت و بعد از آن روز، سالنهای سینما تعطیل شد.
گذری که ممنوع شده
قبل از شروع گفتوگو، حسنآقای یعقوبی به ما گفته بود که دیگر نمیتواند از خیابان ارگ و جنت و آن حوالی عبور کند. آن موقع متوجه منظورش نشدم، اما حالا با مرور این خاطرات تلخ و شیرین میتوانم حدس بزنم وقتی آقای یعقوبی از خیابان ارگ میگذرد، چه احساسی پیدا میکند.
یعقوبی بعد از بازنشستگیاش حتی به سینما هم نیامده و میگوید: بعد از اینکه سینماها تخریب یا تعطیل شد، به یاد ندارم به سینما آمده باشم؛ حتی از خیابانهای منتهی به سینماهای قدیم آن موقع بهویژه سینما آسیا و.. که خیابان جنت امروزی است هم نمیتوانم عبور کنم. بعضی وقتها که با خانواده برای خرید به خیابان جنت میرویم، نمیتوانم به آنجا وارد شوم و همانجا در بوستان باغ ملی منتظر آنها میمانم.
*این گزارش سه شنبه، ۱۴ شهریور ۹۱ در شماره ۲۰ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

