کد خبر: ۱۴۱۰۴
۲۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
شهیدی که با بهار آمد و با بهار رفت

شهیدی که با بهار آمد و با بهار رفت

بی‌بی‌صدیقه حریربافان مادر شهید غلامرضا خدایاری می‌گوید: سه‌ماه پس از اعزامش ارتباطمان قطع شد و این انتظار ۱۲سال طول کشید. اولش همه می‌گفتند اسیر شده. هر روز تصاویر شهدا را نگاه می‌کردم شاید رضا را میان انبوه جمعیت ببینم.

شیوا جوادی| این نوشته نتیجه دیدار ما از خانه‌ای است که شاید بخش کوچکی از تاریخ در آن نشسته باشد؛ درست مثل همه خانه‌های شهدا که با تاریخ جنگ و شهادت زنده است و زنده می‌ماند.

«شبی که قرار بود فردایش به جبهه اعزام شود، تا صبح نخوابید؛ آخر سر با لباس‌هایش به رختخواب رفت. صبح با وجود سنگینی برف شب گذشته با اشتیاق بیدارم کرد و خواست تا راه‌آهن همراهش باشم.»

 

من تسلیم شدم

مادر شهید غلامرضا خدایاری با همین مقدمه کوتاه شروع می‌کند و پس از مکثی می‌گوید: ۱۲ اسفند۶۲ به شهادت رسید؛ او هنوز ۱۶ساله بود.

بی‌بی‌صدیقه حریربافان هرروز با تصویر قاب‌گرفته پسرش حرف می‌زند و درددل می‌کند؛ همه اتفاق‌های ریز و درشت زندگی را برایش تعریف می‌کند. حالا هم همان‌طور که به تصویر پسرش خیره شده است، ما را با خود به زمان تولد غلامرضا می‌برد و تعریف می‌کند: فرزند سوم خانواده بود، با بهار آمد و با بهار هم رفت؛ او همه زندگی‌اش بهاری بود.

کارم شده بود نگاه کردن به تلویزیون و خیره‌شدن به تصاویر تا شاید رضا را میان انبوه جمعیت ببینم

بی‌بی‌صدیقه حالا مادرانه از روز‌های بزرگ‌شدن رضا تعریف می‌کند: در ۱۵سالگی آستین بالا زدیم و برایش از فامیل زن گرفتیم. درآمدش روزی ۵قران بود و همه آن را پس‌انداز می‌کرد. خرج عروسی‌اش را با همین پس‌انداز‌ها داد که همه‌اش شده بود ۱۲تومان. چیزی از شروع زندگی مشترکش نگذشته بود که عزمش را برای رفتن به جبهه جزم کرد.

اول مانعش شدم، اما او باز هم مثل همیشه قانعم کرد که «اگر بخواهی مرا از تصمیمم منصرف کنی، فردای قیامت باید دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشی» و من پاسخی نداشتم و تسلیم شدم.

روز قبل از اعزام رضا به پابوس آقا امام رضا (ع) رفتم و گفتم: رضایم را به تو سپردم، مراقبش باش.

 

۱۲سال انتظار

بی‌بی‌صدیقه هنوز هم رضا را کنار و همراه خود می‌بیند و می‌گوید: با نامه از حال هم باخبر بودیم ولی سه‌ماه پس از اعزامش ارتباطمان قطع شد و این انتظار ۱۲سال طول کشید.

اولش همه می‌گفتند اسیر شده است؛ کارم شده بود نگاه کردن به تلویزیون و خیره‌شدن به تصاویر تا شاید رضا را میان انبوه جمعیت ببینم، اما رضا نه آمد و نه نامه‌ای داد و پیغامی؛ ۱۲سال چشم‌به‌راهی چشم‌هایم را کم‌سو کرده بود.

 

شهیدی که با بهار آمد و با بهار رفت

 

بوسه‌ای که از خاطرم نمی‌رود

بی‌بی‌صدیقه که دیگر حالا رشته کلام را کاملا به‌دست‌گرفته و با ذوق آلبوم روز‌های زندگی و خاطرات رضا را ورق می‌زند، می‌گوید: در یکی از مرخصی‌ها یک روز به خانه آمد. ما غذا بلغور شیر داشتیم که او اصلا دوست نداشت. خواستم برایش غذای دیگری تهیه کنم، اما رضا با اصرار بوسه‌ای به دستانم زد و گفت: مادر جان، دست‌پخت تو را به هر چیزی ترجیح می‌دهم.

 

سرافرازم کن مادر

سکوتی سنگین فضا را می‌گیرد. این‌بار من سعی می‌کنم تا این دیوار بلند سکوت را بشکنم و بی‌بی‌صدیقه که اشتیاق مرا برای شنیدن حس می‌کند، با لبخندی همراهی‌ام می‌کند و می‌گوید: آرزویم بود به کربلا مشرّف شوم. رضا خوب می‌دانست که چقدر عاشق کربلا هستم و در نامه آخرش برایم نوشته بود که «مادر جان! مرا جلوی جدت سرافراز کن. اگر ماندم برخواهم گشت وگرنه بدان که در راه جدت رفته‌ام و راه رفتنی را بالاخره باید رفت.»

هدیه‌ای پیشکش به امام مهربانی‌ها

مادر شهید ادامه می‌دهد:۱۲سال مدت کمی نیست و من همه این سال‌ها منتظر بودم. می‌ترسیدم بمیرم و دیگر رضا را دیگر نبینم. ماه رمضان بود و برنامه نذری هرساله‌مان به پا. می‌دیدم زن‌برادر و برادرم از سر شب برای گفتن چیزی دل‌دل می‌کنند، اما اصلا تصورش را هم نمی‌کردم که درباره غلامرضا باشد. برادرم بود که انتظار ۱۲ساله مرا پایان داد و گفت غلامرضا شهید شده است و من بعد‌ها فهمیدم عملیات خیبر و جزیره مجنون، زمان و محل شهادت پسرم بوده است. یقین داشتم امام رضا (ع) هدیه‌ام را پذیرفته است.

 

* این گزارش در شماره ۳۷ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲۵ دیماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام