سوی چشم «بهاری» که رفت دلش به شعر روشن شد
قصه، قصه شعر و معرفی یک شاعر نیست. حرف کاری است که یک روشندل خوشذوق در محله احمدآباد، برای شهر و پیش از آن برای دلش و آرمانی که دارد، انجام میدهد تا هیچوقت احساس ناامیدی بر او غلبه نکند و روی زندگی او تاثیر منفی نگذارد.
جواد بهاری متولد آغازین سال دهه ۴۰و ساکن خیابان بابک است. هرچند چشمان روزگار کودکیاش دنیایی رنگارنگ را پیش رویش متصور ساخته بود، اما دیری نپایید که فروغ مروارید چشمانش رو به خاموشی رفت؛ خیلی از دوران نوجوانی و جوانیاش نگذشته بود که بر اثر یک بیماری ارثی و خانوادگی هر دو چشمش را ازدست داد.
هر چند این موضوع برای جواد خیلی سخت بود، اما حیات ادامه داشت و او باید زندگی میکرد. تا دیروز زیباییهای خداوند را با چشمانش میدید و حالا باید با روحش به درک خالق عالم میرسید. هر چند به لطف دوا و درمان و نذرهای زیادی که برایش کردند و به یاری عینک، چند سال دیگر را میزبان کورسویی از نور بود، اما این مهمان هم بعد از چندی از قفس چشمان او پر کشید و جواد را به روشندلی شاعر بدل کرد.
ماجرای ندیدنش به همین جایی ختم میشود که حتی دیگر قادر نیست به عنوان بهیار در بیمارستان به همنوعشانش خدمت کند. پای دلش که بنشینی حرفهای زیادی دارد برای گفتن؛ حرفهایی که دنیایی خاطره دارد و اقیانوسی آرامش...
به یاری عینک، چند سال دیگر را میزبان کورسویی از نور بود، اما این مهمان هم بعد از چندی از قفس چشمان او پر کشید
از خدا امید بندگی میخواهم
بهاری که خودش را شاعر تغزلهای عرفانی میداند، صفحههای دفتر کودکی را ورق میزند، بساط خاطره را پهن میکند و با خنده یاد روزی را پیش میکشد که غزل عاشقانه گفته بود. لحنش که به شوخی میچرخد، میگوید: توکلم فقط به خدای مهربان است؛ درست است که خدا نور چشمانم را گرفته، ولی عشق و دوستی را به قلبم هدیه داده.
روزهای پرتلاطم دانشگاه را که رد میکند، میبردمان به روزی که با چشم دلش نقشه آینده را کشیده است و میگوید: با همه شیطنتم عاشق درس و مدرسه بودم و همین عشق هم باعث شد تا راهی دبیرستانی که بهترین مدرسه علوم طبیعی آن زمان بود، شوم؛ مدرسه پر بود از شاگردان خلّاق و پرتلاش.
همراه لطف خدا، مهر همسرم یاورم بود
او ادامه میدهد: چشم دلت باید روشن باشد؛ از زمانی که دیگر چشمانم صفحههای کتاب را نمیدید، با کمک بهزیستی خط بریل را آموختم و با توکل به خدا و کمک همسرم که نقش مهمی در پیشرفتم داشت، روزبهروز در مسیرهای پرپیچوخم زندگی رشدکردم.
مولانا و حافظ، همدم روزهای تنهاییام
آخرین سال از دهه۸۰ خورشیدی بود که شعر و ادب، گردنآویز زرین زندگیاش شد. جواد بهاری میگوید: به لطف همسرم از دهه سوم زندگیام شعر میگفتم، اما شدت و لذت آن تا پایان این دهه به زیر زبانم نیامده بود. بهاری با چند قطره اشک که به چشمانش میآید، میگوید: از روشنایی روز که خسته میشدم، بعدازظهرها با زمزمه اشعار مولانا و حافظ از زبان همسرم، آرامشی خاص میگرفتم.
هیچ وقت ورزش را کنار نگذاشتم
کارنامه ورزشیاش پر است از فعالیت در رشتههای مختلف. او با بیان اینکه هیچوقت ورزش را کنار نگذاشته است، میگوید: آمادگی جسمانی، شنا و گاهی بازی با توپ را حتی در دورانی که عشق به ادبیات وارد زندگیام شده بود، ادامه میدادم.
حرف با بهاری را اگر به کوچه پسکوچههای زندگیاش بکشانی، تازه میفهمی مرد روزهای سخت است. مردی که با رنج نداشتن چشم شعر میگفته، حالا دفاتر زندگیاش پر است از شعر و شعور. میگوید: خدا هر موقع نعمتی از بندهاش بگیرد، نعمتی دیگر به او میدهد؛ من نیز از لطف خدا بینصیب نبودهام و به دلیل علاقهام هم در رشته حقوق قضایی درس میخوانم و هم در یکی از موسسههای قرضالحسنه مشغول بهکار هستم.
با شاعر محله از هر دری که بگویی، خاطره هست و تمامی ندارد، اما به حرف آخر که میرسیم، بیادعا میگوید: آرزویم خوشبختی فرزندانم است و از خداوند میخواهم که سلامتی را که یک نعمت گرانبهاست برای آنها حفظ کند.
بهاری که بازگشتش به حالت اولیه پیش از نابینایی را مدیون خدمات اداره بهزیستی میداند، میگوید: زمانیکه میخواستم شناخت کاملی از شخصیتم پیدا کنم، نور چشمانم از دست رفت، روحیهام را بهطور کلی از دست دادم و اگر بهزیستی نبود، من همچنان باید کور باقی میماندم. شاید غزل زیر حرف اصلی دل جواد بهاری باشد که آن را از روی خطوط بریل چنین میخواند:
اول دفتـر مدحـت بـاز بـه
و مدد از تـو در این آغـاز به
جز تمنا و نیاز چیزی ندارم
نازم آن نازت که از تـو نـاز به
ای تو حلال تمام مشکلات
چـاره کـار مـرا هـم سـاز به
گـره افتــاده در کـار مــرا
گـر گشـایی از ره اعجـاز به
من خریدار تمام عشوههایت
غمزه گر کمتر کنی غماز به
شام هجران تو کی پایان پذیرد
پرده گـر برداری از این راز به
گر بهاری و دل بیطاقتش را
بنگــری با دیــده اغمـاز به
*این گزارش شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ در شماره ۴۴ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.