زائران عزادار در غم شهادت آیتالله خامنهای راهی حرمرضوی شدند
ماه مبارک رمضان است، اما خیابانها و کوچههای اطراف حرم رنگ عاشورا به خود گرفتهاند و مردم عزادار با لباسهای سیاه و چشمهای پراشک میروند و میآیند. اما عاشورایشان با عاشورای حسینی فرق دارد؛ از دسته و هیئت خبری نیست، همه بهصورت خانوادگی به این عزاداری بزرگ آمدهاند. از فراخوان و دعوت نیز خبری نبوده و آنچه تا حرم امامرضا (ع) راهیشان کرده، دلشان بوده که مملو از غمی ناباورانه است.
روزهداران سیاهپوش دلشکسته، سحریشان را با بغض فروخوردهاند و برای وداع با مقتدایشان بیدرنگ راهی امنترین نقطه زمین شدهاند. عابران سرتاسر بولوار رضوان، خانوادههای سیاهپوشی هستند که چفیهای بر دوش دارند، پرچم ایران را به دست گرفتهاند و عکس رهبر عزیزشان را به سینه میفشارند. امتی که پدرش را از دست داده، غمش از جنس انتقام است و خشم و نفرتش را از قاتلان صهیونیستی و آمریکایی در حرم فریاد میزند.
تنها مامنی که دلها آرام میگیرد
خانواده پنجنفره عسکری در سکوت از حرم برمیگردند. حسنآقا و زهراخانم ناباورانه قدم برمیدارند. پشت خمیدهشان نشان از داغ سنگینشان دارد. ابوالفضل، پسر بزرگ خانواده که تازه دارد به نوجوانی قدم میگذارد، میگوید: من بیدار شده بودم تا برای سفره سحر به مادرم کمک کنم و اخبار را دنبال میکردم که متوجه این خبر شدم. باورش سخت بود؛ بهخصوص وقتی که دیدم مادر و پدرم چطور از این غم شکستند، متوجه شدم که همه ما پدرمان را از دست دادهایم.
زینب و فاطمهکوچولو هم صبح که بیدار شدند، دیدند چشمهای مادر گریان است و میگوید: زود لباس بپوشید، چادرهای سیاهتان را سرکنید تا برویم حرم؛ تنهامأمنی که دلها آرام میگیرد.
زهراخانم در میان گریههای بیامان، میگوید: هربار که به حرم میآمدیم، هزاران حاجت داشتیم، اما اینبار فقط فرج امامزمان (عج) را خواستم و بس. این غم فقط با ظهور حضرت التیام مییابد؛ وقتی که پرچم پدر علمدار ما، پرچم مقدس اسلام، به دست امامزمان (عج) برسد.

دعایی جز فرج امام زمان (عج) نداریم
حجتالاسلاموالمسلمین علی زینلی از دفتر یکی از مراجع در خیابان کاشانی بیرون آمده و راهی حرم است. او نیز اندوهگین است، اما میگوید: پرچم اسلام بر زمین نمیماند. علمدار ما پس از امام راحل (ره) ۳۶ سال با صلابت و اقتدار این پرچم را برافراشته نگه داشت. جوانهای بابصیرت ما آگاه هستند و میدانند هرچند همه عزاداریم و دشنه دشمن در قلبمان نشسته است، اما هیچ خللی در اداره امور مملکت اسلامی رخ نخواهد داد؛ همانطور که پس از رحلت امام (ره) رخ نداد.
کودکانی که در کالسکه پرچم ایران و عکس رهبر شهیدشان را در دست گرفتهاند و مادربزرگهایی که عصازنان نوهها را همراهی میکنند و قراردادن عکس حاجقاسم و شهیدرئیسی عزیز کنار رهبر شهیدمان، صحنههای باشکوهی از غم توأم با استواری و امید را خلق کردهاند.
صغری سرحدی، بانوی سالخوردهای که با کاروان زیارتی از قم به مشهد آمده، در صحن امامحسنمجتبی (ع)، نماز ظهر را به جماعت خوانده است و با شنیدن صدای انفجارها و فعالشدن پدافند مشهد در نزدیکی حرم، میگوید: وقتی صحبت از شروع جنگ شد، از بچههایم خواستم من را راهی مشهد کنند تا بیایم و از امامرضا (ع) بخواهم از هرلحظه جان بیارزش ما بکاهد و بر عمر باعزت رهبر فرزانه و عالممان بیفزاید، اما حیف که دیر رسیدم. گریه مجال حرفزدن را به او نمیدهد.
بیتاب میشود و سخنانش با هقهق همراه میشود. با گوشه چادر اشکهایش را پاک میکند، اما دریغ که این غم بیپایان از سینه فوران میکند و آرام نمیگیرد.
باید قوی باشیم تا از این غم گذر کنیم
در میان جمعیت، پدر و برادر شهید محسن رحیمزاده هم حضور دارند. مجید، برادر کوچکتر شهید، لباس خدمت به آقا را به تن دارد و با چشم گریان میگوید: امروز به خاطر مدیریت جمعیتی که به حرم میآیند، به خدام فراخوان دادند. همیشه با جان و دل حاضر میشوم و همه توانم را میگذارم، اما هیچوقت تا این اندازه غمگین و دلشکسته به زائران حضرت خدمت نکرده بودم.
هربار که به حرم میآمدیم، هزاران حاجت داشتیم، اما اینبار فقط فرج امامزمان (عج) را خواستم و بس
پدر شهید با چشمانی گریان دست به پشت فرزندش میکشد و میگوید: همه باید فرزندانشان را طوری تربیت کنند که در راه اسلام و ایران جانشان را فدا کنند.
صدای شیون مادری که بیتابانه فغان میکند، نگاهها را به سمت دیگری از صحن امامحسنمجتبی (ع) میکشاند. در میان گریههایش چند جمله را متوجه میشویم که میگوید: آقاجان، نذر کرده بودم در ولادتتان بیایم به همین صحن و شیرینی پیروزیمان را به زائران بدهم، اما با این غم چطور کنار بیایم؟
دخترش چفیه سبزرنگی را که روی چادرش انداخته، بر صورت کشیده است. نمیداند مادرش را آرام کند یا خودش با غمی که سراسر وجودش را گرفته است، کنار بیاید. زهره نبوی بلند میگوید: مادر، گریه کن، وگرنه از این غم میشکنیم. ما باید قوی باشیم و پیروزیای را که رهبرمان وعده داده است، ببینیم. تا نابودی اسرائیل راهی نمانده است.

به پیروزی باور داریم
گوشهای دیگر از صحن، جاییکه کمی خلوتتر است، مادری غمگین نشسته است و قرآن میخواند. پرچم و عکس رهبر معظم انقلاب را کنارش گذاشته است و فرزندانش مشغول بازی هستند. اما در بازی کودکانهشان یکی نقش دشمن را دارد و دیگری سپاه. کشتی میگیرند و هر بار که سپاه پاسداران حمله میکند، ضربهای محکمتر از قبل میزند و دشمن محکمتر به زمین میخورد. پسربچه بلند میگوید: اسرائیل جنایتکار، رهبر من را شهید کردی؟ ما هم تو را از بین میبریم.
بازیشان در ظاهر کودکانه است، اما در همین سن کم متوجه شدهاند که دست دشمنان جنایتکار ما یکی است و آمریکا و اسرائیل فرقی ندارد. با همین سن باور دارند که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ظلم جهانی را از ریشه نابود میکند.
* این گزارش پنجشنبه ۱۴ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۲۷ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.