هنوز صندلی که آقا رویش نشسته بود تکان نخورده است
بعضی خاطرهها همیشه در ذهنمان میمانند؛ آنقدر که میشود سالها با آنها زندگی کرد و لحظهلحظهاش را دائم بهیاد آورد. خاطره دیدار خانواده شهیدان دهنوی با رهبر شهید انقلاب هم از آن دست خاطرههاست؛ خانوادهای که سه شهید به نامهای علی (در دوره انقلاب) و حمید و حسین (در دوره دفاعمقدس) را تقدیم انقلاب کردند. حالا رضا دهنوی، برادر بزرگتر شهیدان، راوی آن خاطره است.
حضرت آقا بودند...
رضا دهنوی میگوید: سال ۱۳۸۲ صبح سه شنبه مادرم تماس گرفتند و گفتند، قرار است عدهای به خانهمان بیایند. ما هم طبق معمول تصور کردیم یکی از مسئولان بنیاد برای سرکشی میآید.
او ادامه میدهد: در خانه ما از سال ۶۰ یعنی بعد از شهادت اولین برادرم، شبهای چهارشنبه دعای توسل برگزار میشد. به همین دلیل همه اعضای خانواده و تعدادی از اقوام در منزل پدریام جمع شده بودیم. نزدیک غروب بود که دو نفر وارد شدند و پرسیدند چه کسانی در منزل هستند. از این پرسوجو تعجب کردیم. چند دقیقه بعد، صدای دیگری آمد. وقتی در را باز کردیم، چند نفر دیگر وارد شدند تا اینکه لحظاتی بعد، چهرهای آشنا وارد شد. حضرتآقا، رهبرمعظم انقلاب، بودند!

چه خانواده کاملی!
رضا دهنوی که یادآوری خاطره، او را به وجد آورده است، میگوید: ما، شش برادر و دو خواهرنمیدانستیم چه کنیم؛ همهمان شوکه بودیم! من دوست داشتم ایشان را بغل کنم، ولی میترسیدم بیاحترامی شود.
مادرم مدام اشک میریخت و هیچکس دلش نمیخواست آن دقایق تمام شود
ما اتاقی داریم که عکسهای شهیدانمان در آن نصب شده است. حضرت آقا وارد همان اتاق شدند و پس از نگاهی به قاب عکسها، لبخند زدند. با گرمی خاصی با پدر و مادرم احوالپرسی کردند و پرسیدند چند فرزند دارید. مادرم مدام اشک میریخت و هیچکس دلش نمیخواست آن دقایق تمام شود.
دهنوی بیان میکند: نوبت به من که رسید، پرسیدند شما کجا مشغول به کارید. گفتم در نیروگاه برق. ایشان دقیقتر پرسیدند و فرمودند در بخش تولید کار میکنید؟ وقتی توضیح دادم و گفتم در قسمت صنعتی مشغولم، چند سؤال فنی درباره روند تولید برق پرسیدند. برایم باورکردنی نبود که این گفتوگو تا این حد صمیمی و جزئی باشد. واقعا احساس افتخار میکردم.
او ادامه میدهد: ایشان با تکتک افراد احوالپرسی میکردند. وقتی از شغلهای اعضای خانواده شنیدند، لبخند زدند و فرمودند: «چه خوب! چه خانواده کاملی!»
هر بار عکسشان را نگاه میکنیم
دهنوی با بیان اینکه دیدار حضرت آقا حدود یکساعتونیم طول کشید، اما برای ما زمان متوقف شده بود، میگوید: پس از پایان دیدار، حضرت آقا به پدر و مادرم قرآنهایی امضاشده هدیه دادند. به هر یک از اعضای خانواده هم هدیهای دادند. در لحظه خداحافظی یکی از اقوام که در خانه ما حضور داشت و انگار به حال خودش مسلطتر از بقیه بود، جلو رفت و چفیه آقا را درخواست کرد. یک نفر دیگر از اقوام هم، انگشتر ایشان را به یادگار دریافت کرد.
او ادامه میدهد: در خانه پدریام هنوز صندلیای را که حضرت آقا روی آن نشستند، در همانجا نگه داشتهایم. بالای آن، عکسشان را نصب کردهایم و هر بار که نگاهش میکنیم، یاد آن روز برایمان زنده میشود.
* این گزارش پنجشنبه ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۲۹ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.