خانه آقای «شیری»، حسینیه است
محمد عطاریانی| باران پس از مدتها سیلآسا و بیوقفه میبارید. درکوچه پسکوچههای خیابان موعود شهرک شهیدرجایی سیل راه افتاده بود. هوا سرد بود و میان آب روان از باران، انگار موعود ۷۲ به همان طرفی میرفت که من میرفتم؛ نمیرسیدم.
به قصد دیدن آن خانه متفاوت پا به این محله گذاشته بودم؛ خانه را صاحبخانه متفاوت میکند، اگر خود متفاوت باشند. محمد شیری، سالهاست که در این خانه و محله زندگی میکند و من در ابتدای ورود به آن حیاط نقلی که دیوارش پر از پرچمهای سبز و سرخ بود و راهپلهها نیز با همین پرچمها پوشیده شده بود، با لبخند صمیمیو روی گشادهاش مواجه شدم. خانهای که طبقه بالای آن محل زندگی شیری و خانوادهاش است و طبقه همکفش سالهاست تبدیل شده به حسینیهای که دیگر مال شیری نیست، بلکه تکهای شده جدا از زندگی و دارایی او. در آن طبقه او دیگر چیزی جز خادم نیست.
به قول خودش خادم و نوکر امامحسین (ع). حسینیه میزبان چندتایی از دوستان و هممحلهایهای شیری هم بود. هر چه کردم طرف سوالاتم محمد شیری باشد، نشد و او با ارجاع مدام سوالات به دیگران، استعدادش را برای شراکت در هر چیزی نشان داد. تسلیم شدم و با همه آن آدمها حرف زدم. برای من بیشترشان شنیدی بود، تا شما چه بگویید.
حاجی شیری
حاجی شیری صدایش میکنند، من هم همین را میگویم. متولد۱۳۴۹ است. نخستین سالهای بعد از جنگ را بهیاد میآورد و فساد و منجلابی که جوانهای آن روز شهرک شهیدرجایی را در خود فرو میبرد. سال۷۱ بود که او و همسنگر دوران جنگ و رفیق گرمابه و گلستان این روزهایش یعنی عباس کریمی دست از روی دست برمیدارند تا در حد توان خود کاری بکنند برای جوانان. همین دو کلمه را به زور میگوید و حوالهام میدهد به عباس کریمی.
خاکریز اصلی
عباس، جانباز شیمیایی، آن روزها را اینطور بهیاد میآورد: سال۶۲ بود که در قرارگاه رمضان با حاجی شیری آشنا شدم، آن موقع ۱۴ ساله بودم. او که در محلهای دیگر زندگی میکند، این طور ادامه میدهد: بعد از جنگ، رفاقت با حاجی شیری پایم را به محلات این سوی شهر باز کرد، کوچهنشینی جوانها و محیط مستعد خلافکاری و فساد، من و حاجی شیری را فکری کرد، گفتیم آن جنگ دیگر تمام شد، حالا نوبت این جنگ است و این شد که نخستین خاکریز را سال۷۱ زدیم؛ آن هم پیش چشم همه کسانی که کمر به تباهی جوانان بسته بودند.
کریمیادامه میدهد: یک تیم فوتبال بود که با همان خیلی از جوانها را از کوچه جمع کردیم و بردیم به زمین خاکی و سال۷۲ بود که خاکریز اصلی را زدیم، یک هیئت؛ اسمش را گذاشتیم علیبنابیطالب (ع). جا نداشتیم، یک روز به مادر آقای شیری گفتیم: خاله میخواهیم هیئتداری کنیم، اما جا نداریم. گفت: ظاهر و باطن، منم و همین خانه، بیاییداز همینجا شروع کنید. کریمیخاطرنشان میکند: باور کنید اوایل میرفتیم در کوچهها و جوانها را سوار موتور میکردیم و با اصرار به هیئت میآوردیم. بعضی بزرگترها مسخرهمان میکردند که این چه کاری است. اما کمکم کار هیئت گرفت و شد پاتوق خیلی از جوانهایی که قبلا کوچهنشین و ولگرد بودند.
این خانه را از بقیه وارثها خریدم، طبقه همکف آن را یکدست کردم و شد این حسینیه
ساخت حسینیه در منزل
از حاجی شیری درباره محل فعلی هیئت میپرسم که میگوید: تا مدتی خانه پدریام که روبهروی همین خانه است محل هیئت بود و بعد این خانه را که ارثیه پدری است از بقیه وارثها خریدم، طبقه همکف از همان اول مخصوص هیئت بود، اما پنج سال پیش با تغییر کاربری، تمام فضاها را یکدست کردم و شد این حسینیهای که میبینید. اسمش را هم گذاشتیم حسینیه امامحسنعسگری (ع).
فعالیتهای ورزشی هیئت
چشمم به کاپهای چیده شده روی طاقچههای حسینیه میافتد و از آنها میپرسم و حاجی شیری جوابم را حواله میدهد به رضا نادی. او متولد۱۳۶۰ است و مسئول بخش ورزش هیئت. میگوید: از همان سال۷۱ که تیم فوتبال تشکیل شد به عنوان بازیکن در تیم بودم و الان مدتی است به عنوان بازیکن و مربی و مسئول بخش ورزش هیئت مشغول انجام وظیفه هستم، الان هم حدود ۳۵بازیکن داریم که در ردههای سنی نوجوانان و جوانان در دو رشته فوتبال و فوتسال مشغول هستند، دوومیدانی هم از دیگر رشتههایی است که در آن فعالیت میکنیم.
بعد از صحبتهای نادی، کریمی رشته سخن را به دست میگیرد و میگوید: بسیاری از بازیکنان ما دانشجو هستند و یکی از برنامههای ما استفاده از بچههایی با تحصیلات بالاتر برای کمک به آنانی است که از نظر درسی مشکل دارند.
او با بیان اینکه به علت ضعف مالی بعضی بچهها، تمام هزینههای لباس و امکانات ورزشی از محل کمکهای اعضای هیئت پرداخت میشود، اهداف آینده را اینطور عنوان میکند: برای ایجاد انگیزه بین بچهها برای بهتر دیده شدن، به فکر خریدن امتیاز یک تیم باشگاهی هستیم، البته همین حالا هم چندتایی از بازیکنهای ما از تیمهای باشگاهی مشهد پیشنهادهای خوبی دارند.
نفر بعدی که حاجی شیری ادامه گفتوگو را به او حواله میدهد، هادی شریفی، مسئول بخش فرهنگی هیئت است، متولد۱۳۶۶ در یکی از روستاهای فاروج است و در مورد آشناییاش با هیئت اینطور میگوید: دوم راهنمایی بودم که با خانواده برای زندگی به مشهد و به این محل آمدیم، همان روزهای اول یکی از بچهها پایم را به هیئت باز کرد و بعد هم به تیم فوتبال.
شریفی با بیان اینکه منطقه روند روبهرشدی را از نظر فرهنگی پشت سر میگذارد، خاطرنشان میکند: به خاطر فعالیت حسینیهها و هیئتها و همچنین پیوند خوبی که بین روحانیت و نسل جدید برقرار شده، نوجوانان و جوانان از نظر سطح آگاهی روبهرشد هستند، البته هنوز این کارها کافی نیست، چون گروههای انحرافی مثل حجتیه شب و روز دارند برای جذب جوانان کار میکنند.
شریفی در مورد کارهای فرهنگی انجام شده و برنامههای آینده هیئت در بخش فرهنگی چنین توضیح میدهد: از دو سال پیش اولویت را اختصاص دادهایم به رشد تحصیلی بچهها. سعی کردهایم ورزش و فعالیتهای هیئتی فرعی باشد و تحصیل اصل، برای ارتقای سلامت روحی و اخلاقی بچهها هم برنامههایی مانند اردوها و جشنها را برگزار میکنیم.

تا زندهام همین است
دوباره به سراغ حاجی شیری میروم و از اوسوالی میپرسم که نتواند جوابش را به کسی حواله دهد، میخواهم بدانم بعد از او تکلیف این حسینیه چه میشود و او در جوابم میگوید: تا زندهام همین است، بعد از من تصمیم با فرزندانم است، سه دختر دارم و دو پسر که پسر بزرگم ۱۷ ساله است و خادم این حسینیه و هیئت.
باید رفتار جذبی داشته باشیم
وقتی عباس میرود نماز، حاجی شیری کمی از ریههای شیمیایی او یاد میکند، از اینکه تازگیها خون بالا میآورد. وقتی عباس نمازش را تمام میکند و میخواهد برود از او میخواهم که قبل از رفتن اگر حرف نگفتهای دارد بزند، میگوید: این روزها تنها کاری که از دستم برمیآید روایتگری در مورد شهداست در هیئتها و مراسمیکه دعوت میشوم، پاتوقم این روزها بیشتر همین هیئت است، اینجا احساس آزادی میکنم.
اما عباس نگفتهاش را اینگونه میگوید: از همه کسانی که هیئتداری میکنند میخواهم راه ورود جوانهایی که ظاهری متفاوت دارند را با رفتار بد به هیئتها نبندند، خط ریش فلان جوان و موی فلان دختر نباید باعث طرد شدنشان شود، باید جذبی رفتار کنیم؛ اول پایشان به هیئت باز شود، بقیه کارها خود به خود اصلاح میشود، خدا میداند چه جوانان و نوجوانانی داشتهایم که هیئتی شدهاند و بعد پدر و مادرها آمدهاند کلی تشکر که بچهمان رفتارش خیلی عوض شده است، برای همین ما در این هیئت کارها را سپردیم به جوانها تا احساس ارزشمندی و مسئولیت کنند، خودم و حاجی شیری خیلی وقت است نشستهایم کنار گود و میدان را به جوانان دادهایم، آنان حرف هم را بهتر میفهمند.
مداحی باید برای امامحسین (ع) باشد نه ارضای نفس
نوبت به حجت اکبری مداح جوان هیئت میرسد تا طرف سخنمان شود. متولد۱۳۶۵ است، او میگوید: ۱۷ساله بودم که توسط یکی از دوستانم که برادرش مداح بود به یک هیئت رفتم، شاید باورتان نشود بار اول با چه سر و وضعی وارد هیئت شدم؛ لطف امامحسین (ع) بود که پایبندش شدم و از ۱۹ سالگی بود که با تشویق برادرم که مداح است، شروع به مداحی کردم و از چهار سال پیش هم که به این محل آمدهایم، پایم به این هیئت باز شد و ماندگار شدم.
نظر اکبری را در مورد رواج اجرای مبتذل برخی شعرها با مضمونهای نامناسب بین برخی مداحان میپرسم که میگوید: اینجور آدمها برای ارضای نفس خودشان میخوانند نه برای رضای امامحسین (ع)، مداحی مثل هر چیز دیگری تعریف و چهارچوب دارد.
یاد جنگ و شهدا
نوبت به امیر دهنوی میرسد تا وارد بحث شود. متولد۱۳۶۴ است و آچار فرانسه هیئت، خودش میگوید:، چون این هیئت شهید داشته و عکسهای شهدا همیشه جزو همیشگی فضای هیئت هستند و خیلی از اعضای هیئت جانباز و اهل جبهه و جنگ هستند، همیشه مداحان ما گریزی هم به جبهه و آدمها و شهدای جنگ میزنند تا یادشان از خاطر ما نرود.
ائمه، آدم میخواهند
حاجی شیری دنباله حرف اکبری را میگیرد و اینطور میگوید: خودمان حساس هستیم که هر مداحی را به هیئت دعوت نکنیم، گاهی میشنوی فلان مداح ناآگاه فریاد میزند که من سگ حضرترقیه (س) هستم، باید گفت ائمه سگ نمیخواهند، آدم میخواهند تا با رفتار و گفتار نیک، نامشان را زنده و آبرویشان را حفظ کند.
حرف آخر
حرف آخر حاجی شیری سکوت بود و چشمهای اشکآلود، تصمیم میگیرم حرف آخرش یک قول باشد، قول بردن ما در آیندهای نزدیک به خانه شهیدحسن آتشافروز، شهیدی که در طول مصاحبه، حاجی شیری و بقیه چندین بار در گریزی که به گذشته میزدند یادی از او کردند، شهیدی که عکسش گوشه هیئت درست جایی است که هر کجا بنشینی، آن را میبینی که مهربان و ساکت نگاهت میکند.
میگویند همان دوران جنگ شیمیایی شد، درد کشید و این اواخر خون بالا آورد و بالاخره سال۸۴ میکروفون مداحی هیئت را به امثال حجت اکبریها داد و خودش رفت در آن قاب عکس نشست و سکوت پیشه کرد. از لحظهای که حاجی آن دو خاطره عجیب را از او تعریف کرد، به آشنایی بیشتر با این شهید علاقهمند شدم، برای آشنایی بیشتر و دیدن خانواده شهیدآتشافروز، حاجی به من قول میدهد و من به شما.
* این گزارش ۴۳ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۷ اسفندماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.