کد خبر: ۱۴۴۳۹
۲۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
روایت معلم مشهدی از دیدار با خانواده دانش‌آموزان شهید میناب

روایت معلم مشهدی از دیدار با خانواده دانش‌آموزان شهید میناب

علی جعفری، معلم محله الهیه مشهد به‌عنوان مستندساز و تصویرگر به همراه گروه جهادی، سفر دو روزه‌ای به میناب داشته و با چند‌تن از خانواده‌های شهدای دانش‌آموز میناب به گفت‌و‌گو نشسته است.

برچسب نام مهدی زائری‌نیا به سختی روی خط‌کش خاک‌گرفته خوانده می‌شود. برگه‌های کارورزی و نقاشی بارانا، چون در پوشه بوده سالم مانده، اما نقاشی امیرمحمد بوستانی، رنگ‌ورو‌رفته، مچاله و به‌گل‌نشسته است. مدادشمعی دوازده‌تایی علی جداوی فقط رنگ زردش سر جایش هست. یک پرچم مثلثی رنگ‌و‌رو‌رفته و یک لنگه کفش، کفشی پاره و خاک‌خورده و چند قطره خون روی آن، بخشی از جامانده‌های دانش‌آموزان مدرسه شجره‌طیبه میناب است؛ یادگاری‌هایی که علی جعفری، معلمی از اهالی محله الهیه، با حضور در میناب، با خود آورده است.

او که به‌عنوان مستندساز و تصویرگر به همراه گروه جهادی، سفر دو روزه‌ای به میناب داشته، با چند‌تن از خانواده‌های این شهدا به گفت‌و‌گو نشسته و مستندی از نخستین روز‌های وضعیت این مدرسه پس‌از موشک‌باران تهیه کرده است. گزارش پیش‌رو روایتی از سفر دو‌روزه معلم محله ما به شهر میناب است و آنچه او دیده، دل هر انسانی را خون می‌کند.

 

جهاد به سمت میناب

وقتی علی‌آقا، خبر بمباران مدرسه‌ای در میناب را شنید، مثل همه ما دلش به غم نشست. بمب‌های آمریکایی‌صهیونیستی فقط آوار را بر سر بچه‌های میناب نریخت، بلکه غم و درد را بر وجود همه، به‌ویژه آقامعلم منطقه ما جاری کرد. او که تجربه کار با بچه‌ها را داشت، به یک‌باره تصویر پرشماری از بچه‌ها را پیش چشمان خود دید. علی جعفری تعریف می‌کند: حتی تصور این اتفاق هم ویران‌کننده بود. زدن موشک آن هم روی سر بچه‌های معصومی که در دنیای خودشان هستند و درکی از مفهوم جنگ ندارند، اوج نامردی و وحشیگری است. بچه‌های معصومی که دنیایشان دنیای پاکی و سفیدی است، به تاوان کدام گناه باید سقف کلاس درس بر سرشان آوار و استخوان‌های نحیفشان زیر آجر و آهن خرد شود؟

او در روز حادثه، با دیدن تصاویر مادران داغ‌داری که لا‌به‌لای پاره‌آجرها، ضجه‌زنان به دنبال جگرگوشه‌هایشان می‌گشتند، بلند شد و تلفن را برداشت تا با عباس، دوست و همکار جهادگرش، تماس بگیرد. او از همکارش خواست هر برنامه و اردویی جهادی به میناب داشتند، روی کمک او حساب کنند.

 

ستاره‌ها به آسمان رفتند

 

حسرت بر دل مانده

‌با تمام، اما و اگر‌ها برای حضور در محدوده جنگی، علی‌آقا چند‌روز بعد‌از حادثه، موفق به همراهی با گروه جهادی می‌شود؛ گروهی که از طرف جهاد سازندگی استان خراسان برای برآورد خسارات و مقدماتی برای ساخت مدرسه شجره طیبه راهی میناب شده بودند. در طول مسیر، رادیو خودرو روشن بود و آنها اخبار لحظه‌به‌لحظه جنگ را دنبال می‌کردند؛ اخبار حملات به تهران، قم و شیراز، خبر موشک باران و شهادت مظلومانه هم‌وطنان بی‌گناه.، اما درکنار همه خبر‌های داغ، هنوز بمباران مدرسه میناب و شهادت دانش‌آموزان و معلمان آن مدرسه، بر دل آقامعلم سنگینی می‌کرد و تلخ‌ترین خبر آن روز‌ها بود.

او گاه در اخبار داخلی جست‌وجویی می‌کرد و نگاهش به روی عکس بچه‌های معصومی خیره می‌ماند که حالا کنار نامشان واژه شهید نشسته است. ویدئوهای روز تشییع پیکر‌ها و خاک‌سپاری را که نگاه می‌کرد، در دلش حسرت‌ها بود که کاش جای معلمان شهید مدرسه شجره‌طیبه، تسلی‌بخش دل پدران و مادران داغ‌دار بود.

 

فقط سازنده‌ مدرسه سپاه بوده است و بیشتر دانش‌آموزان از خانواده‌های کارگر و طبقه متوسط آنجا درس می‌خواندند

واقعیت مدرسه میناب

او و همراهانش بعد ورود به میناب در مکانی که از طرف کمیته امداد آن شهر برای اسکان گروه‌های جهادی در‌نظر گرفته شده بود، اسکان داده می‌شوند. جعفری تعریف می‌کند: مسیر مشهد تا میناب حدود ۱۴۰۰‌کیلومتر است. بعد هجده‌ساعت رانندگی، ساعتی از افطار گذشته بود که به خوابگاه رسیدیم. هنوز کامل مستقر نشده بودیم که شنیدیم رئیس آموزش‌وپرورش میناب با چند‌نفر دیگر قرار است برای تسلیت‌گویی به خانه سه‌شهید از شهدای دانش‌آموز بروند. ما هم با آنها همراه شدیم تا شروع مأموریتمان در منزل شهید باشد.

او نیز تا قبل رفتن به میناب و دیدن و شنیدن با چشمان و گوش‌های خود، تصورش از مدرسه شجره‌طیبه، این بود که آن محدوده منطقه‌ای نظامی و مدرسه‌ای برای فرزندان نظامیان شهر است. فکر می‌کرد مدرسه‌ای غیرانتفاعی است نزدیک به محل استقرار نظامیان که به اشتباه مورد هدف قرار گرفته است، اما بعد حضور در شهر و گفت‌و‌گو با خانواده شهدا و دیدن فضای مدرسه از نزدیک، واقعیت‌هایی برایش روشن می‌شود؛ اینکه اکثر دانش‌آموزان آن مدرسه از خانواده‌های غیر‌نظامی بوده‌اند که از نقاط مختلف شهر و حتی از روستا‌های دور و نزدیک برای تحصیل به آنجا می‌آمدند.

او تعریف می‌کند: آن شب پا به خانه‌هایی گذاشتیم در محدوده روستایی با حداقل امکانات. پدر و پدربزرگ دو‌تا از این دانش‌آموزان شهید که خاله و خواهر‌زاده بودند، فرهنگی بودند و پدر آن یکی شغل آزاد داشت. آنجا بود که شنیدیم آن مدرسه، فقط سازنده‌اش سپاه بوده است و بیشتر دانش‌آموزان از خانواده‌های کارگر و طبقه متوسط آنجا درس می‌خواندند.

ستاره‌ها به آسمان رفتند

 

صبر زینبی مادران مینابی

علی‌آقا به اینجای خاطرات سفر که می‌رسد، گوشی را باز می‌کند و ویدئویی از خانواده دانش‌آموزان شهید، جمال‌نژاد و سلیمانی، نشانمان می‌دهد؛ خانواده‌ای که در یک روز هم زهرای دوازده‌ساله و هم محمد هشت‌ساله‌شان را از دست داده‌اند.

آقا‌معلم از زبان پدر خانواده که فرهنگی است، برایمان روایت می‌کند: بچه‌ها را خودش صبح به مدرسه می‌برد. اما حوالی ساعت ۱۱ دخترش با گوشی خانم معلم تماس می‌گیرد که کلاس‌ها تعطیل است و باید برود به‌دنبالشان. در مسیر رفتن بوده است که خبر اصابت موشک به مدرسه در شهر می‌پیچد. او که سخت نگران دختر و نوه‌اش بوده، تلفنی از پسر بزرگ‌ترش که همان نزدیکی بوده، می‌خواهد خبری از مدرسه بگیرد. دقایقی بعد با صدای لرزان پسر، دنیا بر سرش خرابی می‌شود؛ «مدرسه‌ای نمانده؛ همه رفتند!»

جعفری، ویدئویی از پدر زهرا و پدر‌بزرگ محمد را باز می‌کند تا بخشی از صحبت‌ها را با هم ببینیم و بشنویم. تصویر مردی سیاه‌پوش که قاب عکس نوه و دخترش روی میزی چیده شده است. او در فیلم از روزی می‌گوید که در مدرسه غوغا شده بود از پدران و مادران داغ‌دار که به‌دنبال بچه‌هایشان آمده بودند. آنها با دیدن دست و پا‌های قطع‌شده بچه‌ها که هر‌کدام یک سو افتاده بود، از عزیزان خود فراموش کرده و در آوار فقط به‌دنبال این بودند حتی اگر یک نفر زنده مانده، او را نجات دهند.

مرد سوگوار در آن ویدئو از صبر زینب‌وار همسرش و دیگر مادران شهید می‌گوید که اگرچه در خفا گریه و مویه‌شان را دارند، شب‌ها با صلابت در کوچه و خیابان جمع می‌شوند و عقده دل خود را با «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» خالی می‌کنند تا نشان دهند با اینکه داغ فرزند بر دل دارند، از پای ننشسته‌اند.

 

ستاره‌ها به آسمان رفتند

 

حضور پررنگ دانش‌آموزان در راهپیمایی قدس

بعد‌از دیدار با خانواده سه شهید دانش‌آموز، خستگی از تن و خواب از چشمان سه جهادگر مشهد می‌رود تا با گشتی شبانه در شهر، با مردم داغ‌دیده مینابی گپ‌و گفتی داشته باشند. علی‌آقا از آن شب می‌گوید و غم و اندوهی که از در و دیوار شهر می‌بارید. پارچه‌ها و پرچم‌های سیاهی که به نشانه عزا روی دیوار و ستون‌ها و سردر خانه‌ها نصب بود.، اما موضوع غریب، تاریکی مطلق کوچه‌ها و خیابان‌ها و حتی بوستان‌ها بود. آنها وقتی از یکی از مغازه‌دار‌ها درباره تاریکی شهر می‌پرسند، می‌شنوند خاموشی چراغ‌ها نشانه عزای عمومی شهر است و داغ بزرگی که به دل مردم نشسته است.

روز دوم سفر مصادف می‌شود با روز قدس. جهادی‌هایی که از مشهد رفته بودند، هنوز فرصت رفتن به مدرسه را پیدا نکرده بودند. آنها حضور در راهپیمایی را در آن برهه از زمان بر خود واجب می‌دیدند. آقا‌معلم از حضور پررنگ خانواده‌های مینابی به‌همراه فرزندان دانش‌آموزشان می‌گوید که به خون‌خواهی دوستان خود آمده بودند. دانش‌آموزانی که با لباس فرم مدرسه و کوله‌برپشت با مشت‌های گره‌کرده در راهپیمایی حاضر شده بودند. آنها نیم‌ساعتی در خیابان امام‌خمینی (ره) آن شهر با راهپیمایان همراه می‌شوند، اما، چون هفتمین روز شهادت است، از نیمه راه، به سمت بهشت زهرا (س) حرکت می‌کنند تا قبل رفتن به مدرسه، زیارت اهل قبور و شهدای دانش‌آموز را از دست ندهند.

 

‌انتقام سخت «متوتا»

صدای روضه حزن‌انگیزی، فضای مزار ۱۶۸‌شهید مدر‌سه شجره‌طیبه را پر کرده بود. روی خاک مزار بعضی از بچه‌ها نایلونی انداخته شده تا عکس‌هایی که بر روی مزار گذاشته شده بود، در باران احتمالی خیس نشود؛ عکس‌های یادگاری دانش‌آموزان شهید با هم‌کلاسی و معلم‌ها در شب یلدا، جشن آب، جشن نیکوکاری و‌.... علی‌آقا تعریف می‌کند: مادر شهید محمد، غریبانه روی خاک نشسته بود و در فراق فرزندش اشک می‌ریخت.

پدر بالای سر قاب عکس فرزند ایستاده بود و از مهربانی و خوبی‌هایش می‌گفت. با خودش زمزمه می‌کرد از زمانی‌که زنگ زدند تا برای بردن پسرش به مدرسه برود تا رسیدنش به پشت در مدرسه و خوردن موشک فقط ۱۰دقیقه زمان بود.

آقا‌معلم از غم قطعه شهدای میناب می‌گوید. تمام دانش‌آموزان و معلم‌ها در سکوت در یک‌جا کنار هم آرمیده بودند، در‌حالی‌که عکس‌های یادگاری‌شان روی خاک‌سرد گور‌ها بود. او ویدئویی دیگر را نشانمان می‌دهد از پدر شهیدی که بالای سر مزار فرزند ایستاده است و اشک می‌ریزد. آن پدر با اندوهی شدید دارد می‌گوید: نهنگ می‌آید ماهی‌ها را می‌خورد، اما یک ماهی کوچکی هست در هرمزگان و دریای جنوب به نام «متوتا». این ماهی کوچک وارد بینی نهنگ می‌شود و نهنگ به آن عظمت را از پا می‌اندازد. حالا خون این بچه‌های بی‌گناه مثل همان ماهی متوتا، استکبار جهانی، ترامپ، نتانیاهو و خائنان را نابود می‌کند.

صدای روضه حزن‌انگیزی، فضای مزار ۱۶۸‌شهید مدر‌سه شجره‌طیبه را پر کرده بود

 

غربت غروب شجره طیبه

فردای آن روز بالاخره نوبت به بازدید از خرابه‌های مدرسه می‌رسد. تلخ‌ترین بخش سفر و ثبت جنایاتی که دل هر انسان آزاده‌ای را به درد می‌آورد. لحظه‌ای که چشمان علی جعفری به ساختمان نیمه‌فروریخته و آوار می‌افتد، بغضش می‌ترکد. به ۱۶۸‌دانش‌آموز و معلمی فکر می‌کند که زیر آن آوار‌ها جان دادند؛ به سکوتی تلخ که فضای مدرسه را پرکرده است. او تعریف می‌کند: ساختمان مدرسه چهارطبقه بود. دو‌طبقه پایینی پسرانه و بالایی‌ها دخترانه. دو مدرسه که هر‌کدام محوطه و راه جدا داشتند. با حیاطی حدود ۲ هزار مترمربع. خوردن موشک تاماهاوک آمریکایی نقطه‌زن، درست در مرکز بنای مدرسه، نشان از تعمدی‌بودن آن جنایت دارد.

او آن روز کلاس‌به‌کلاس را از لا‌به‌لای خرابه‌ها و آوار‌ها می‌رود و عکس و فیلم می‌گیرد. با دیدن کفش‌های پاره و نیمه‌سوخته، مدادرنگی‌های پراکنده روی خاک و کاردستی‌های کلاس‌اولی‌ها و خوراکی‌های دست‌نخورده خاک‌آلود، اشک می‌ریزد و رضا، حسین، محمد و ... دانش‌آموزان مدرسه خودش، مقابل چشمانش می‌آیند. روی تخته وایت‌برد کلاسی، چشمش به اسامی‌ای می‌افتد که ناخوانا است، اما ستاره‌های مقابل نام‌ها نشان از جدول «خوب»‌های کلاس است، غافل از اینکه آن روز، همه در صف خوبان قرار گرفته بودند. او از پدر یکی از دانش‌آموزان شهید روایت می‌کند: آن روز با دیدن وضعیت مدرسه، غم بچه‌های خودمان یادمان رفت. زن و مرد، با دست خالی، آجر و خاک‌ها را کنار می‌زدیم، شاید یک نفر آن زیر، زنده مانده باشد.، اما افسوس از دانش‌آموزان این مدرسه! دو نفر هرگز پیکرشان پیدا نشد و داغشان تا ابد به دل پدر و مادرشان ماند.

جعفری از ساختمان منتسب به سپاه می‌گوید که حدود پانصد‌متری مدرسه قرارداشت. ساختمانی که شنیده بود اداری است و تجهیزات نظامی در آن نگهداری نمی‌شد. موشک‌های نقطه‌زن که به ادعای کاربرانش خطا نمی‌رود، حالا درست پانصد‌متری مقری نظامی بر سر ۱۶۸‌کودک فرود آمده بود تا کودک‌کشی آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی به جهانیان اثبات شود.

گفت‌و‌گو که به پایان می‌رسد، آقای جعفری می‌رود به‌سراغ نایلونی که چند تکه از یادگار‌های بچه‌های میناب را با خود آورده و درون قرار داده است. لنگه‌کفش خاک‌آلود و پاره، جعبه مداد‌شمعی، یک بسته کوچک شکلات، چند‌برگه نقاشی را روی میز می‌گذارد و می‌گوید: اینها را با هماهنگی مسئولان میناب آوردم تا موزه‌ای به یاد دانش‌آموزان شهید شجره‌طیبه میناب برای بچه‌های مدرسه درست کنم؛ موزه‌ای که روایت مظلومیت و اوج جنایت آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی غاصب باشد؛ تا بچه‌های ما بدانند چرا «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» شعار ماست.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام