حاجی علمداری نماد پرچمدوزی منطقه ثامن است
علی رنجکش | سنت پرچمدوزی از آن دست شغلسنتهایی است که نمیتوان قدمتی برایش پیدا کرد، شاید از روزی که صنعت پارچهبافی و پارچهدوزی در این آب و خاک رونقی گرفته و رنگها و تصویرها نقش بستهاند به تن پارچه، پا گرفته باشد. شاید هم از قبلتر بوده؛ زمانی که آدمی حس کرده باید خودش یا خانواده و قومش را با نشانی به دیگران معرفی کند.
من هم مثل خیلی از شما پیشینه این شغل یا سنت را نمیدانم، اما حالا که در و دیوار منطقه به واسطه محرم، پر از پرچم شده، پیداکردن قدیمیترین پرچمدوز منطقه ثامن نباید کار سختی باشد فقط کافی است از چند نفر اینکاره بپرسی «اینجا چه کسی قدیمی کار شماست؟»
افتخار شاگردی حاجی ظریف را داشتهام
صحبت از حاجیحسینی معروف به علمداری، صحبت از نماد پرچمدوزی محله پایین خیابان مشهد و منطقه ثامن است؛ این را کسانی میگویند که سالهاست هنر او را بر پرچمهای مختلف هئیتهای مشهد و ایران دیده و میبینند. صحبت از حاجیحسینی، صحبت از نسلی است که کارش، کار دل است و عشق در یک مغازه چندمتری و کوچک.
دیوارها همه پوشیده از پارچه منقوش به اسمای الهی، همگی آمیخته با رنگ و نور؛ سبز، قرمز و طلایی و البته سیاه؛ سیاهی که بیشتر از دیگر رنگها به چشم میآید. در این میان یک سلام گرم، به گرمی دهه اول محرم، مطلع همکلامی ماست با سیدجواد حسینی یا همان علمدار معروف بازار رضا.
حاجآقا علمدار اگر پای حساب و کتاب بیاید وسط، ۳۵ سال میشود که کارش نقشزدن اسماء الهی و اهلبیت (ع) بر پرچمها و بیرقهاست و شاید جزو معدود افرادی باشد که در سالهای دور از این هنر برخوردار بوده؛ برای همین درست یادش نیست دقیقا کی پرچمدوز شده است. میگوید: شروعش را یادم نیست، اما این حرفه را از استادم سیدعلی ظریف، فراگرفتهام که هنوز هم افتخار شاگردیاش را دارم و در محضرش کار میکنم و درس پس میدهم.
حاجآقا علمدار اگر پای حساب و کتاب بیاید وسط، ۳۵ سال میشود که کارش نقشزدن اسماء الهی است
رنگ سبز برای امامحسین(ع) به کار میرود
حاججواد، فلسفه رنگهای پرچم را مثل فیلسوفها و روانشناسان نمیداند، همین است که مثل یک دلسوخته اهل بیت میگوید: اگرچه این تعاریف مطلق نیست ولی در بازار اینگونه مرسوم است یعنی هر رنگی منسوب به فردی است؛ سبز برای امامحسین (ع) بیشتر کار میشود و نشانه سادات فاطمی است، قرمز را معمولا برای حضرت عباس (ع) کار میکنند و مشکی هم که نشانه و نماد محرم و حُزن است.
پرچمدوز قدیمی بازار رضا از حالو هوای محرمی مشهد میگوید و اضافه میکند: پرچم و بیرقدوزی در مشهد حدود چند دههای است که بسیار رونق گرفته و تمایل به داشتن پرچمهای رنگی در جلسهها در دستههای عزاداری بسیار بیشتر از گذشته شده است و این باعث رونق بازار ما و روی آوردن عده زیادی به این هنر شده است.
هنر واقعی جایش را به کارهای وارداتی داده
سوالم از وضعیت رزق و روزی این کار، دو دست حاج جواد را به آسمان بلند میکند که «خدا را صدهزار مرتبه شکر» و در ادامه میگوید: اگر در این کار اخلاص و عشق نباشد، ماندن در آن بیفایده و وقت تلف کردن است. در کار ما باید بدانید که همه مشتریان محترم هستند؛ در این سالها همیشه احساس کردم حتی اگر کمترین ذرهای غش یا خدای نکرده دروغ به کارم وارد شود، اهلبیت (ع) برکت آن را میگیرند.
او تأکید میکند: البته میان این شلوغی، کار اصیل بسیار کم پیدا میشود. به کاربردن هنر واقعی و نقوش هنرمندانه در پرچمها به مرور زمان جایش را به کارهای سطحی و حتی وارداتی داده است و مثل بیشتر هنرهای اصیل مشهدی مسئولان از این هنر نیز آنطور که باید حمایت مادی و حتی معنوی نمیکنند.
پسرم جا پای من گذاشته است
گفتن این حرفها، پیرمرد هممحله ثامنیها را دلگیر میکند، اما نه آنقدر که دلخوشیهایش را نبیند؛ مثلا همین جوانهایی که تازه وارد اینکار شدهاند، یکیاش همین تنها پسر خودش. او معتقد است: برخی بچهها شغل پدر را دنبال نمیکنند و برخی پدرها نخواستند شغلشان را به نسل بعد خود بیاموزند و در نتیجه مغازهها و کارگاهها یکییکی تعطیل و رونق اصیل و واقعی آن کم شده است، اما به لطف خدا فرزندم، تحصیلات بسیار خوب وقت گذاشت و این هنر را بسیار خوب فرا گرفت و همانطور که میبینید در کنار استادم مشغول کار و تلاش و زنده نگهداشتن این هنر معنوی است.
حرف که به اینجا میرسد، پیرمرد هیچ خجالتی برای نشان دادن خوشحالیاش ندارد: «خوشحالم که بعد ازمن این هنر پا برجا میماند.» شادی و خندهای که میان صحبت آمده پای خاطرههایی دور را میکشد وسط، خاطرههایی که حاجسیدجواد یکیشان را بیشتر از بقیه دوست دارد و معجزه میخواندش.
میگوید: میخواهم از معجزه بزرگی که در زندگیام رخ داده بگویم. سالها پیش دستم جراحت سختی برداشت، به صورتیکه کاملا از کار افتاد. به پزشکان زیادی مراجعه کردم و همگی گفتند «این دست دیگر به صورت اول برنمیگردد.» همه کار و هنر من با دست صورت میگیرد و از کار افتادن آن یعنی فلجشدن زندگی.
(آستین را بالا میزند و رد بخیههایی از مچ تا ساعدش نمایان میشود) تا اینکه گذرم به صورت اتفاقی به دکتر شاهرخیان افتاد؛ گفت «قولی نمیدهم، ولی توکل به خدا سعی خودم را میکنم و شما را عمل میکنم.» کمی مکث کرده و ادامه میدهد: عمل تاحدودی توانست به من کمک کند ولی متاسفانه دستم توانایی اول را نداشت. در خلوت و تنهایی دلم شکست و متوسل به ساحت مقدس حضرت ابوالفضل (ع) شدم.
بارها پیش میآید که وقتی با وضو پرچمی را میدوزم، بین من و صاحب پرچم، راز و نیاز یا اشکهایی رد و بدل میشود
با وضو پرچمی را میدوزم
اشک نمیگذارد کلمات درست ادا شوند، اما میشود میان هقهق سیدجواد شنید که میگوید: ذکر توسلم به حضرت، آهستهآهسته دستم را به من برگرداند. از آن سال تا امروز دستم مثل روز اول کار میکند. ساقی بیدست، دستم را به من برگرداند.
آنطور که خودش میگوید در زندگیاش معجزات زیاد رخ داده که همه را مدیون شغلش میداند. میگوید: بارها پیش میآید که وقتی با وضو پرچمی را میدوزم، بین من و صاحب پرچم، راز و نیاز یا اشکهایی رد و بدل میشود و این حس و حال تمام روز با من است. بعضی وقتها وقتی در دستههای عزاداری یا هیئتها پرچمهایی را که خودم دوختهام، میبینم میایستم و درحالیکه گریهام دست خودم نیست، احساس شعف و غرور میکنم.
شاید همین چیزها باشد که خستگی را از باور حسینی دور کرده تا با لبخند بگوید: شاید باورتان نشود کار من برعکس همه است، تمام آرامش من وقتی است که در حال کار کردن هستم. وقتی گرفتاریهای روزمره به سراغم میآید، پارچهای دست میگیرم و مشغول نقش زدن نام اهلبیت (ع) میشوم؛ خیلی زود آرامش به سراغم میآید و به لطف صاحب اسمشان گرفتاری نیز برطرف میشود. آهی میکشد و شاید بهخودش یادآوری میکند: حکایت من و این پرچمها حکایت عجیبی است که فقط خدا میداند و بس.
*این گزارش پنجشنبه، ۹ آذر ۹۱ در شماره ۳۲ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.
