کار بازار عباسقلیخان شاملو سالهاست گره خورده است
در تمام راه به جاده ابریشم فکر میکنم و نبض قصههایی که در آن میزند، به کاروانسرای محلهمان که آمدوشدهایش، کم از آن جاده دور نیست، به قافلههایی که از دور و نزدیک این خاک میرسند به پابوسی و قبل از «یا دوست» گفتن، از این نقطه میگذرند، به همین نقطه که بازار امروز عباسقلیخان شاملو است و زیر سقفش هزار خاطره، هزار دهان برای گفتن و هزار گوش برای شنیدن دارد، به عطر عود، اسپند، چای و نخهای رنگخورده در خون انار و شرم آویشن فکر میکنم؛ به ترنج، ترمه و محراب قالی ایرانی...
گره اول: بازاری که سالهاست خوابیده
مادرم و ترانه قالیهایش را تا سردر بازار عباسقلیخان زمزمه کردم. فکر میکردم بهمحض پا گذاشتن توی بازار، از شلوغی رنگها و عطر انار و آویشن و گردو گیج بخورم و صدای زنگ قافلهها را از خشتخشت دیوارهای بازار دوباره بشنوم. کلاف همین خیال را بهدست دارم و از زیر طاقی و تابلویش میگذرم، پلهها را یکییکی پایین میروم، راهروی باریک را میگذرانم تا وارد صحن بازار شوم، کسی نیست، برمیگردم به آسمان؛ خورشید تا اذان ظهر فاصله دوری دارد، اما بازار پرآوازه فرش انگار هزارسال تعطیل را پشت سر گذاشته باشد، ساکت و غریب، کنج محله خوابیده؛ نه شبیه رویاهای من، نه شکل حرفی که قصههای قدیمی میگفتند.
طبقه بالای بازار، اتاق زوار بود و حجرههای پایین، جایی که حالا ماشینها روبهروی مغازهها پارک شده، اصطبل مالها
دنبال یکی میگردم سر حرف اینناباوری را باز کند که حاجصادق احمدی، سرپرست بازار عباسقلیخان را نشانم میدهند. سنش پهلو به ۷۰ میزند و آنطور که میگوید و میگویند ۵۰ سال است با نفسبهنفس این سرا آشناست. ناگفته سوالم را از چشمهایم که خیره به این دلمردگی است، میخواند و حرف را به روزهایی میبرد که قافلهپشتقافله بهعزم زیارت در اینجا بار میگذاشتند. به اشاره میگوید: طبقه بالای بازار، اتاق زوار بود و حجرههای پایین، جایی که حالا ماشین به ماشین روبهروی مغازهها پارک شده، اسطبل مالها.
گره دوم: کاروانسرایی که بود و نیست
حاجصادق و ۳۰۰ سال پیش! نه، خودش که نمیتواند، حرف را میبرد و ادامه میدهد: این کاروانسرا سال ۱۰۷۰ هجری به دستور عباسقلیخان برای استراحت زائران ساخته شده است؛ برایش دوحمام در نظر گرفته بودهاند که الان چیزی از ساختمان آنها باقی نمانده. قافلهها و کاروانهایی که به قصد زیارت به مشهد میآمدند، ابتدا در اینجا اتراق میکردند و به نیت غسل زیارت، تنی به آب میزدند و پس از استحمام و استراحت راهی حرم میشدند.
پیرمرد همسایه ندیده خودش، اما بهیاد دارد که شنیده همه این امکانات برای زائران و قافلهداران رایگان بوده تا روزی که هدایای مردم به طلبههای مدرسه عباسقلیخان و اطراف بازار، دیگر کفاف خرج و قوت ناچیز آنها را نداده و کاروانسرا تبدیل شده به بازار که تا امروز ادامه دارد؛ «حجرهها به سرقفلی رفتند تا منبع درآمدی باشد برای مدرسه علمیه پشت بازار.»
گره سوم: اگر وضع بد بازار بگذارد
حاجصادق، خیره به حجرههایی که درهای چوبی بستهاش، اندوه هزار دلتنگی را به رویت باز میکند، اینطور اضافه میکند: کاروانسرا که نباشد، مالخانه بهچه دردش میخورد! کمکم طبقه زیرین بازار هم که اصطبل بود، تبدیل به حجره شده و اینجا شکلی شبیه به امروز گرفت؛ حالا این بازار ۱۲۸ حجره داخل و ۱۰۰ حجره در حاشیه خیابان دارد. شکل قدیمی بازار انگار که جان گرفته باشد پیش چشمانش، شروع میکند به ترسیم دوباره دیوارهها و حجرهها؛ «از نخستین دیوار تا آخرین پستو، همه ضربی بود. سردر بازار گنبدی شکل بود و پلههای بلندی به سمت داخل داشت. یک کتیبه سنگی هم سردر ورودی بود که در عقبنشینی و بازسازی بافت فرسوده اطراف حرم، بهکلی از بین رفت.»
این بازار که قبلا اسطبل بود، ۱۲۸ حجره داخل و ۱۰۰ حجره در حاشیه خیابان دارد
او میگوید: آنچه که از کاروانسرای قدیم عباسقلیخان مانده همین بنای فعلی است که پس از بازسازی سالهای ۳۲، ۴۳ و ۴۴ شکل گرفته و شده بازار عباسقلیخان؛ بازاری که این روزها اگر وضع بد بازار بگذارد، حجرههایش هنوز به روال سابق باز است.
گره چهارم: چرا همین بازار را دوباره نمیسازیم؟
حاجآقا احمدی خوب یادش هست که قدیم کسب و کار رونق زیادی داشته و تجار سراسر شهر در این بازار دفتر و دستکی داشتند؛ خیلیها چای و خشکبار، فرش، رنگ و خامه میفروختند، چند حجره نختابی و تولیدی نایلون و شَعربافی هم اینجا رونق داشتند. حتی فروش تنباکو و تریاک که پیش از انقلاب آزاد بود، در همین بازار انجام میگرفت.
حاجصادق یک حیف هم توی حرفهایش دارد که نمیگوید؛ حیفی که دوسال بعد همراه صد حیف دیگر خواهد شد؛ «حیف که تا دو سال دیگر جایش را به مراکز تجاری چندطبقه پارکینگدار امروزی میدهد.»
راست میگوید پیرمرد. دیگر معلوم نیست اگر فردا دختر قالیباف دیروز، بخواهد دست کودکیهایش را بگیرد و سررشته نخ را دست خاطرههایش بسپارد، باید سراغ کدام قسمت شهر را بگیرد و روزها را تازه کند. اگر فرداروز یکی بپرسد قلب قالی شهر کجا میتپید، کدام سمت را باید نشانش بدهیم.
اینها را از حرفهای سرپرست این بازار قدیمی منطقه میشنوم، وقتی میگوید: تا دوسال دیگر خرابش میکنند و هر کسی دنبال کار خودش میرود. عدهای قصه را تا میراث فرهنگی بردهاند و جوابی نگرفتهاند؛ گفته بودند ازآنجاکه بازار در بازسازیها شکل اولیه خود را از دست داده دیگر از نظر میراث ارزشی ندارد! همه ما میدانیم که خرابی و سازندگی چسبیده به این منطقه، اما حرف این است که بهجای بازارهای جدید چرا همین بازار را دوباره نمیسازیم!
گره پنجم: بازار عباس قلیخان، محل عدل و داد بود
دارم فکر میکنم که راست است، اصلا دنیای امروز که جای این دلدلزدنها و خاطرهبازیها نیست. بگذار خرابش کنند و هیچکس هم یادش نیاید اینجا کجا بود و چه داشت. نمیدانم باید حرف قالی را بزنم که در وانفسای دنیای امروز بازار خاطرهاش کنج بازار عباسقلیخان کساد است یا از خشتبهخشت بیپشت پیرمردی ۳۰۰ ساله بگویم که تا دوسال دیگر زندهبهگورش میکنند، که دنیای امروز دنیای آسمان خراش و پاساژهای غرق در نور نئون است؛ که دنیای امروز دنیای کاسبیهای پررونق و فروش پوشاک مارکدار است، نه جای خامه و رنگرز و خمره خالی رنگ.
بازار همچنان در سکوت کامل است و جز قژقژ چرخ دو گاریکش که کارتنهای خالی را جابهجا میکنند در سراسر بازار حرفی نیست. حاجاحمد در همان سالها مانده و میگوید: این بازار فقط جای کسب که نبود، آداب و رسوم خاص خودش را داشت. کسبه بازار نهتنها معتمدان محل که از نامداران شهر هم بودند و هرکس هرجا گرفتاری داشت از بیکار و درراهمانده بگیر تا بیوهزن مستمندی که پی کرم کاسبان به اینجا میرسید، دست خالی بیرون نمیرفت؛ بازار محل عدل بود و داد.
کسبه بازار از نامداران شهر هم بودند و هرکس هرجا گرفتاری داشت به اینجا میآمد، این بازار محل عدل بود و داد.
گره ششم: اشک هیئتهای عزادار اینجا میچکید
پیرمرد دوباره جوان شده، نفسی تازه کرده و ادامه میدهد: هرسال دهه اول محرم، ماه صفر، شب ضربت خوردن علی (ع) اینجا مراسم عزاداری داشتیم. مرحوم عابدزاده وقتی مسجد عسکریه را در پایینخیابان میساخت، ۱۰ شب در این کاروانسرا به منبر رفت. مرحوم آیتا... کافی در اینجا به منبر میرفت و دستهدسته هیئت نهتنها از مشهد که از شهرهای دیگر هم به بازار میآمدند، مثل هیئت علیاکبریهای قم که تا چندسال بعد از انقلاب هم میآمدند و کمکم که رسم و رسوم از حافظهها پاک شد و همهچیز رنگ پول گرفت، این آیین هم فراموش شدند.
پیرمرد که حالا دلش عجیب شور آن آمدوشدها را گرفته، میگوید: فقط عزاداری که نبود؛ یک بازار بود و جشنهای نیمهشعبان، آنقدر پررنگ و باشکوه برگزار میشد که هر مومنی را از هرجای شهر پای سخنرانی شهیدهاشمینژاد به اینجا میکشاند و قبل از همه اینها آیتا... خامنهای، آیتا... طبسی و طلبههای مدرسه عباسقلیخان پای ثابت مجالس اهل بیت (ع) اینجا بودند.
گره هفتم: دیگر اسمش بازار نیست
حرف را با حاجصادق کوتاه میکنم و پلههای پرپیچ و خم بازار را بالا میروم تا در طبقه رویی پس از گذشتن از چند حجره خالی، دل به قصه سیدحسن موسوی، رنگفروش قدیمی بازار عباسقلیخان که حدود ۴۹ سال است سرقفلی یکی از حجرهها را دارد، بدهم.
یاد قدیم بازار را با یک جمله ادا میکند وقتی با بغض میگوید: دیگر اسمش بازار نیست، مثل خانه ارواح شده. کو دنگدنگ زنگ قافله و قافلهسالارها، کجا رفت شلوغی عطر عود و شوق رفاقت و حرمت حجرهنشینی؟ چه آدمها که از دل این بازار رفتند و آمدند و چه قصهها که فقط دیوار اینجا میداند و خشتهایش؛ کو آدمی که از آن شکوه بگوید و کجاست حوصلهای که بشنود...
شروع قصه را از کوچههای کودکیاش میگیرد تا برسد به بازار عباسقلیخان؛ «کلاس ۶ را تمام کرده بودم که راهی پیدا کردن کسب و کار شدم. تمام شهر را گز کردم تا به سردر بازار رسیدم. به یکی که آنجا ایستاده بود، گفتم: شاگرد نمیخواهید و همین سوال رنگرزم کرد.»
او هم مثل حاجاحمد حرف رونق بازار قدیم را میزند و میگوید: قدیم کسب و کار رونق داشت و مردم اهلکار بودند. درهمه خانههای تربت حیدریه دار قالی بود و حالا از هر ۱۰ خانه یکی را نمیبینی که در آن مشغول قالیبافی باشند. حالا که بازار فرش تعطیل شده همه حجرهدارهای اینجا هم خانهنشین شدهاند. یادش بهخیر خامهها را با گاری به بازار میآوردند و رنگ میکردند نخهای رنگشده را به قالیباف میدادند؛ قالی بافتهشده دوباره به همینجا برمیگشت. این اتحادی بود که همخوانی مشاغل در بازار سبب آن بود و کار یک شهر را روی شانه بازار میبرد.
گره هشتم: فرش دستباف در حال نابودی است
چند حجره آنطرفتر سیدحسن ساداتفریدانی خامهفروش قدیمی بازار سر گلایهها را باز میکند که «هرروز تولید فرش دستباف کمتر میشود. حرفه خامهفروشی هم دارد از رده خارج میشود. موقوفات عباسقلیخان به ما نه اجازه تغییر شغل میدهد نه واگذاری؛ همین است که اینجا متروکه و بایر مانده تا روزی که بکوبندش و بهجایش برج بسازند.»
فریدانی ادامه میدهد که این بازار ۸۰ باب مغازه مفید دارد که بیشتر آنها یا خالی هستند یا بهدلیل نبود کاسب متروکه ماندهاند، و بعد به گوشه خالی مغازهاش نگاهی میاندازد و میگوید: تا چند سال پیش در حجره چرخ نخریسی هم داشتیم. ناگهان همهچیز تغییر کرد؛ تورم زیاد باعث شده که نتوانیم قالیباف را راضی نگهداریم و حالا با رکود قالیبافی، ما هم جایی برای کسب و کار نداریم.
گره نهم: فرش یعنی کار با حداقلها
حسن ساداتفریدانی که خودش هم روزگاری قالیباف بوده، حرف را سمت این حرفه میچرخاند وادامه میدهد: فرش، صنعت کشورهای فقیر است و با حداقلها سروکار دارد. در ایران یک تاجر فرش اگر بخواهد برای هر مقات (۱۲ هزار گره) بیشتر از ۱۳ هزارتومان بدهد، نمیتواند کاسب باشد. قالیباف هم با تورم سالهای اخیر و با این دستمزد روزانه، حاضر به بافتن نیست و همین شده که حالا فرش دستباف ایران دچار رکود است.
فریدانی اضافه میکند: وقتی کارگر افغان و پاکستانی و هندی در نپال و هندوستان و پاکستان حاضرند برای یک وعده غذا در روز یک مقات ببافند، تاجر ایرانی چطور میتواند با تاجری که با کمترین سرمایه، صاحب فرش میشود رقابت کند؟ البته یارانهها هم در این مسئله بیتأثیر نبوده است؛ تولید فرش دستباف بعد از اجرایی شدن طرح یارانهها به یکپنجم کاهش پیدا کرده است.
خامهفروش بازار عباسقلیخان سعی دارد لابهلای گلایههایش بگوید که دوست ندارد او و دوستانش آخرینهای این حرفه و آخرین کسبه بازار عباسقلیخان باشند؛ «موقوفه وضعیت ما را مشخص نمیکند و اجازه انتقال، واگذاری و تغییر شغل هم نمیدهد؛ حالا با این وضعیت بد فرش و حجرهای که معلوم نیست پس از ۵۰ سال سرقفلیاش متعلق به ما هست یا نه، کاسب با چه امیدی هر صبح در حجره را باز کند و تا شب منتظر بماند تا یکی وارد شود.»
گره دهم: اینجا بازار معرفت است
دارم به خشتبهخشت و دیواربهدیوارش نگاه میکنم تا روزی اگر نبود هشتیهای گوشه پستو و دالانهای تاریکش، آنها را از یاد نبرم و سالها بعد اگر از این کوچه گذشتم، به بغل دستیام بگویم، هی فلانی اینجا روزی بازار عباسقلیخان بود؛ جایی که نبض تجارت و معرفت شهر در آن تند میزد.
*این گزارش پنجشنبه، ۱۳ دی ۹۱ در شماره ۱۳ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.


