کد خبر: ۱۴۵۰۲
۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
سیدمحمد روحبخش از اولین شهدای انقلاب مشهد بود

سیدمحمد روحبخش از اولین شهدای انقلاب مشهد بود

سوم دی۵۷، مردمی برای دفاع از خانه و بیت آیت‌الله شیرازی رفتند اما با گلوله ماموران رژیم شاه مواجه شدند. درآن حادثه ۸ نفر شهید شدند که یکی از آن‌ها سیدمحمد روحبخش بود.

یک هفته مانده به یک‌شنبه خونین انقلاب در مشهد، سوم دی۵۷، مردمی که برای دفاع از خانه و خانمان آیت‌ا... شیرازی –که آن روز‌ها خانه و خانمان همه انقلابی‌های مشهد به شمار می‌آمد- سینه خود را در برابر اسلحه مزدوران رژیم شاه، سپر بلا کرده بودند، پس از ناکامی عاملان رژیم در ورود به بیت آیت‌ا...، با تهدید گلوله‌ها به سمت میدان و چهارراه‌شهدا رانده شدند تا آنجا در تیررس مزدوران پنهان در ساختمان شهرداری قرار بگیرند. ماموران رژیم

در برابر شجاعت مردم، صبر از کف دادند و انقلابیون را به گلوله بستند؛ از میان آن گلوله‌ها، هشت گلوله بر تن هشت جوان انقلابی، کارگر نشست. هشت جوانی که نخستین شهدای مبارزات خیابانی انقلاب در مشهد بودند؛ یکی از آن هشت نفر، «سیدمحمد» بود.

اولین روز بهار

سیدمحمد روحبخش باغی اوّل، در نخستین روز سال۱۳۴۰ در خانواده‌ای روحانی به دنیا آمد و ۱۷سال بعد، در سوم دی۱۳۵۷ در حالی بر اثر اصابت مستقیم گلوله مزدوران شاه به شهادت رسید که با همه جوانی، لباس روحانیت بر تن داشت. در سی‌وچهارمین سالگرد انقلاب اسلامی، به سراغ پدر شهیدسیدمحمد روحبخش رفته‌ایم تا از او درباره جوان هفده‌ساله‌ای بپرسیم که نخستین شهید راهپیمایی‌های خیابانی انقلاب در مشهد بود.

زمانی که با حجت‌الاسلام ماشاءا... روحبخش، پدر شهید، تماس می‌گیریم، به گرمی پذیرای حضور ما می‌شود و محل خانه را این‌طور نشانی می‌دهد: «محله پایین خیابان مشهد، خیابان طبرسی، کوچه جوادیه، سمت چپ، بغل خرابه...» خانه‌ای قدیمی با حیاطی بزرگ و خلوتی دلگیر. حاج‌خانم –مادر محمد- چند سالی است که حاج‌آقا را تنها گذاشته و بچه‌ها هم هرکدام یک گوشه کشور در حال تحصیل و تدریس علم دین هستند.

خانه، مرتب و تمیز است و پذیرایی، مفصل و سخاوتمندانه. عکسی از شهید بر در و دیوار خانه دیده نمی‌شود، این از یک سو مربوط می‌شود به اینکه «محمد اهل عکس‌گرفتن و این چیز‌ها نبود» و از طرف دیگر اینکه حاج‌آقا هم اهل عکس‌گرفتن و عکس نگه‌داشتن نیست. مقیدبودن حاج‌آقا به اینها محدود نمی‌شود، در این خانه هیچ خبری از تلویزیون، تابلوی نقاشی و این‌طور چیز‌ها نیست. محمد هم مانند پدرش این سختگیری‌ها را داشته، همین است که تصویری از او دیده نمی‌شود.

 

سنّت حسنه

طلبگی، سنت خانواده روحبخش بود و براساس همین سنت بود که سیدمحمد نیز مانند پدر و هشت برادر خود، لباس دین بر تن کرد. لباس دین، اما جامه عافیت او و برادر‌هایش نبود که پدرشان –آقا ماشاءا... - از آنها خواسته بود، این لباس را خرج دنیایشان نکنند و به جای تکیه‌زدن به صندلی‌ها و پشت‌کردن به مردم در پشت میز‌ها، به میان آنها بروند و تبلیغ دین پیشه کنند.

همین هم شد و پسر‌ها پس از گذراندن دوره‌های سطح در حوزه علمیه مشهد، یکی‌یکی به حوزه‌های قم و تهران کوچ کردند. محمد، اما می‌گفت «قم، تکاپوی مناسب انقلاب را ندارد. مشهد است که جای مبارزه است» برای همین هم، روز‌های انقلاب، از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا خودش را به مشهد برساند و در هر بار آمدوشد به مشهد، اعلامیه‌ها و نوار‌های امام (ره) بود که برای مردم مشهد هدیه می‌آورد...

 

سیدمحمد روحبخش از اولین شهدای انقلاب مشهد بود

 

خانواده انقلابی

«اخلاق و روحیاتش وصف‌نشدنی بود. مایل نبودم کشته شود ولی از حضورش در تظاهرات خوشحال بودم. خودم هم شرکت می‌کردم. مادرش که از من هم انقلابی‌تر بود...» اینها گفته‌های پدر محمد است؛ سیدمحمد، گل سرسبد خانواده روحبخش، خیلی زود و در کودکی، هوش و استعداد ذاتی خود را نشان داد و پس از گذراندن دوره ابتدایی در مدرسه جوادیه، به تشویق پدر عازم حوزه علمیه شد؛ چهار دوره مقدماتی را در حوزه مشهد گذراند سپس به قم رفت.

لمعتین و مکاسب و رسائل را در مدرسه رسالت قم گذراند، مدرسه‌ای که به دلیل شرایط خاص پذیرش آن، به‌دشواری زیر بار قبولی سیدمحمد در جمع شاگردان ممتاز خود می‌رفت. دکتربهشتی، اما نتوانست استعداد سیدمحمد را نادیده بگیرد و واسطه ورود او به رسالت شد. در همین سال‌ها و سال‌ها بعد از آن، محمد به مدرسه فیضی هم رفت‌وآمد داشت و آنجا در محضر آیات عظام سیدان و رضازاده، شاگردی علم دین می‌کرد. سال چهارم تحصیل در حوزه بود که محمد هفده‌ساله به ندای امام خود لبیک گفت و آنچه در مدرسه نظر آموخته بود، به عرصه عمل آورد...

 

دکتربهشتی، اما نتوانست استعداد سیدمحمد را نادیده بگیرد و واسطه ورود او به رسالت شد

غسل شهادت

بهانه آمدن اگر بزرگداشت شهادت آقا مصطفی خمینی، فرزند امام (ره) بود، شوق ماندن از بالا گرفتن اعتراضات مردمی بود. محمد شد بانی برگزاری مجالس وعظ و ارشاد در مسجد حاج‌آخوند و پای ثابت راهپیمایی‌ها. «چند روز قبل از شهادتش، در خیابان به مردم حمله کردند. دستش را محکم چسبیده بودم که اصرار کرد و دستش را از دستم جدا کرد. گفت فرار کردن ما یعنی پیروزی رژیم. نباید فرار کنیم. باید نترسیم و بایستیم تا رژیم را ساقط کنیم...» آقا سیدماشاءا... از خاطره‌اش با سیدمحمد می‌گوید و اینکه چند روز بعد، وقتی در تهران به منبر رفته بود، خانم خانه زنگ می‌زند و...

- سلام حاجیه‌خانم. خبری شده؟

- محمد... (بغضش را می‌خورد)؛ محمد از صبح رفته بیرون و هنوز برنگشته...

صبح آن روز محمد غسل شهادت کرده و حلال‌بودی گرفته است. همین دلیل هم کافی است که سیدماشاءا... را شبانه از تهران به مشهد برگرداند و دربه‌در کوچه و خیابانش کند و آخر سر، برساند به بهشت... بهشت رضا...

 

گریه آقا

«خود آقا، آیت‌ا... خامنه‌ای غسلش داد. مادرش رفت کنار جنازه‌اش. وقتی دید مغز سرش آویزان است، بلند گفت شیرم را حلال کردی. حضرت آقا، آنجا گریه کردند. مامور‌های شاه اجازه غسل دادن شهدا را نمی‌دانند، برای همین خود آیت‌ا... خامنه‌ای افتخار غسل و کفن و دفن محمد را به او و ما دادند.» پیکر محمد تشییع نمی‌شود، چون «رژیم از تشییع شهدا سخت جلوگیری می‌کرد»، محمد را مانند مولایش علی (ع)، در خلوت و تنهایی به خاک می‌سپرند، در جای دورافتاده‌ای از بهشت رضا، حتی بدون سنگ قبری بر آن.

خود آقا، آیت‌ا... خامنه‌ای غسلش داد. حضرت آقا، آنجا گریه کردند

 

حرف آخر

آقا سیدماشاءا... صبوری می‌کند و دم برنمی‌آورد که «غم و غصه‌ای نداشت. پیغمبر هم بچه‌اش را که از دست می‌دهد، گریه می‌کند، ناراحت می‌شود، ولی این ناراحتی از قضا و قدر و خواست خدا نیست. ما از شهادت سیدمحمد ناراحت نشدیم. محمد وظیفه‌اش را انجام داد و به هدفی که داشت رسید.» با این حال نگران است و دلش می‌سوزد؛ نه برای از دست دادن محمدش که برای انقلاب؛ «دلمان می‌سوزد از نارسایی‌های افراد بی‌تفاوت به انقلاب؛ از اینکه چرا آنها کشته شدند و اینها قدردان نیستند که اسلام واقعی را پیاده کنند. نارسایی‌هایی هست که ما را ناراحت می‌کند...»

 

این گزارش پنج شنبه، ۱۹ بهمن ۹۱ در شماره ۴۲ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام