حسینیه مددیان جایش را برجهای لوکس داد
دستم را بگیر. من فقط میتوانم این کاغذها را سیاه کنم و به خودم بگویم: نه همه چیز باید عوض بشود. دارند گیوههای شهر را از پایش درمیآورند و به جای آن، یک شبروی لوکس پایش میکنند. دارند جای پیراهن چیتی و خاکی، کت و شلوار میدوزند... مگر تو عوض نمیشوی؟ فراموش نمیکنی؟ خب شهر چه فرقی با آدمیزاد دارد! برای آدم قیچی دست میگیرند و برای نو نوار کردن یک شهر، کلنگ و بولدوزر... مهم این است که همه چیز شیک و امروزی به نظر بیاید.
مهم مشهد قرن بیستویکم است که نیازی به نوستالوژی بازیهای عدهای بیکار ندارد. مهم ظاهر است که باید به هر قیمتی که شده جراحی بشود...
حکایت شبی از یک محله
قصه، حکایت کوچه مددیان خیابان عیدگاه در محله بالاخیابان مشهد است و حسینیهای که وقتی پا گرفت، آنقدر عزیز شد که اسم محله را از قالیبافان به نام خودش تغییر داد. قصه حکایت ۱۷۰سال پیش است؛ حکایت همان شبی که حاجعلی مدد بعد از نماز مغربش، آستین همت بالا زد و خواست تنها تکه زمین خالی محله را با اسم حسینیه سقف و ستون بزند.
این حرفها دهانبهدهان چرخیده تا به بهمن۱۳۹۱ رسیده و حالا هم که خودمانیم، نه کتیبهای باقی مانده، نه دستخطی که نشانی از آن روزها باشد؛ اما همه حقیقت این است که بچههای قدیمی این محله میگویند «نیت هر چه؛ بینی و بینا... بوده»؛ عهدی که مردم کوچه قالیبافان در سحر شبی از شبهای محرم بستند.
حاجعلی مدد رو به همه کارگران میگوید عهد کردهام که حتی یک خشت این بنا بیوضو بالا نرود
درست همان روزها که از ابتدا تا انتهای کوچه را که گز میکردی، قالیباف بود و کارگاه قالیبافی، حاجعلی مدد بزرگ محله، عزمش را جزم میکند و دست یاری میطلبد. اهالی هم «نه» نمیگویند، کمر همت میبندند و مشغول به کار میشوند. زنان هم بیکار نمینشینند و در آن سالها که دیوار هر خانهای دری داشت به خانه بعدی، دور از جمع مردان دور یکدیگر مینشستند پرده و یراق حسینیه را کنار نخ و پارچه، سوزن میزدند.
یکی از مددیانها وقتی این قصه را تعریف میکند، اخلاص مردم محله عیدگاه را در چند جمله میریزد و میگوید: شنیدهام حاجعلی مدد که پدرِ پدربزرگم باشد، وقتی قصد ساختن این حسینیه را میکند، رو به همه کارگران میگوید عهد کردهام که حتی یک خشت این بنا بیوضو بالا نرود.
اگر میان شما کسی هست که عذری دارد و بیوضوست، بیاید پول یک روز کارگریاش را کامل بگیرد، اما یک خشت را بیتطهیر روی خشت بعدی سوار نکند. همینهاست که حالا بعد از گذشت چهار نسل ما، هنوز هم روی پردهنوشتههایمان زدهایم: «لطفا بیوضو وارد نشوید.»
جراحی زیبایی روی صورت ثامن
نمیخواستم اینطور این سطرها را بنویسم تا مثلا این هم یکی از همان هزار قصه تکراری باشد که در این چند سال توی منطقه ثامن زیاد میشنویم. قصه پرغصه برجهای چندطبقه و لوکس امروزی که حکم عروس شهر را دارند و خشتهای خاکی بناهای قدیمی که روزی، پیرمردهای ساده و صبور منطقه بودند و حالا مثل یک لکه سیاه افتادهاند روی صورت شهر و لابد به زیبایی مشهد قرن بیستویکم لطمه میزنند که هول خرابکردنشان را به مرگ هزار خاطره خواهانیم؛ دستور مسئولان است، این لکه باید جراحی بشود.
مهم نیست پای چه کسی در میان باشد
وقتی راس هرم، خود امام حسین (ع) است دیگر چه فرقی میکند پای چه کسی در میان باشد. امیر، علی یا حسن میگوید: بنویسید جمعی از نوکران امام حسین (ع). چهار نسل است که ما، عموزادهها، فامیل و هر کسی که روزی از اینجا گذر کرده و دلش را به خشتخشت این بنا گرهزده حالا یکی از صاحبان سیاهپوش همینجاست که کنار آستین تر، دست دعا گرفته و گریان همین جمله است که خدایا به حرمت ثارا...، خودت این خانه را نگهدار باش.
این را یکی از همین نوکران امام حسین (ع) میگوید که دوست ندارد از نام و نشانش چیزی بنویسیم. فقط به همین اکتفا میکند که بگوید یکی از اعضای خانواده مددیان است. از بچگی توی همین دستگاه نوکری کرده و حالا سپیدی موهایش گواه پیراهن سیاه تنش است و سنگینی بغضی که هرگاه نگاهش به در و دیوار میافتد، گلویش را فشار میدهد.
۱۷۰سال در یک آینه
از شکل ظاهرش که بخواهی بیشتر بدانی، کافی است از در چوبی کلوندار قدیمیاش رد بشوی و بعد از گذشتن از یک راهروی پنجمتری باریک با در و هشتیهای چند لتی چوبی به شاهنشین حسینیه برسی. جایی که ماه محرم هرسال، دستهدسته عزادار میآیند، سینه میزنند و سیاه گریه میکنند.
به در و دیوارش که چشم بدوزی بدون تایید کسی میفهمی، دستنخورده باقی مانده؛ عین روز نخست. فقط سقفش را چند سال پیش مرمت کردهاند تا در مقابل باد و باران مقاوم باشد و حیاطی که چندین سال است مسقف شده تا گنجایش اجتماع زیاد عزادار را داشته باشد. غیر از اینها که گفتم، حسینیه انگار که آینه ۱۷۰سال پیش باشد. در دوطبقه با شاهنشین، مقرنسی و ۱۶ستون چوبی و پروازهایی که فضای شاهنشین را تفکیک کرده است. سمت راست و چپ حسینیه با چند پله به ایوان بالایی میرسد که مخصوص خانمهاست.
حسینیه انگار که آینه ۱۷۰سال پیش باشد. در دوطبقه با شاهنشین، مقرنسی و ۱۶ستون چوبی
شاهنشینهای نوکرنشین
اینجا از آن حسینیههای قدیمی است که نظیرش را این روزها شاید دیگر پیدا نکنید. مثل همین شاهنشینها که محل جلوس بزرگان، ریشسفیدان و معتمدان بوده و این یکی از رسوم قدیم است که بزرگ را صدر مجلس مینشاندند. حرف به اینجا تمام نمیشود. سری به آشپزخانه یا به قول قدیمیها مطبخ حسینیه که بزنی عطر اصالتش را از ظروف سفالی ۱۵۰سالهاش میفهمی.
یکی دیگر از مددیانها میگوید: هنوز هم که هنوز است، خیلی از عزاداران شبهای محرم که برای عزاداری میآیند، دوست دارند در دوریهای قدیمی، غذا بخورند و این یعنی، ما هنوز هم خاطرههایمان را دوست داریم و فراموشکردنشان به معنی نابود کردن تمام خوشیهایی است که میتوانیم دستکم چند سال بعد، با یادآوریشان لبخند بزنیم.
از اینها که بگذریم، عکسهای دورتادور سالن حسینیه هم دیدنیاست؛ اسم هر کس زیر عکسها نوشته شده. همه، بزرگان این محله بودهاند، اما بیرون حسینیه کفششان را که از پا میگرفتند، دیگر آقازاده نبودند، میشدند نوکر مردم. کمر خم میکردند و سینی چای میگرداندند. جارو میکشیدند و ظرف میشستند. اینجا همه خالص بودند، خالص...
نمیشود به عزادار بگوییم: سال بعد نیا
«اینجا را به اوقاف نسپردیم و کاملا خصوصی اداره میشود و به قول قدیمیها تمام دخل و خرج حسینیه را اقوام مددیان از جیب و بهصورت شخصی میپردازند.» اینها را یکی دیگر از اهل خانواده مددیان میگوید. اگر گفتهها ادامه پیدا کند، میفهمی این حسینیه آنقدر برایشان عزیز است که حتی حاضرند از نان شبشان بگذرند تا حسینیه برای عزادارانش باقی بماند. میگوید: اینجا که مال ما نیست، خانه امام حسین (ع) است و باید خانه ایشان بماند. نمیشود که مردم یک محله قدیمی بدون حسینیهشان زندگی کنند؛ اصلا شما بگو اسم چند نفر را ببرم.
چند نسل؟ بگو چند پدر را نام ببرم که روزی با پدرانشان آمدهاند و حالا دستدردست پسرانشان توی همین محله و حسینیه سینه میزنند. نمیشود، بهخدا نمیشود به عزاداری که در برف سنگین محرم از طرقبه و شاندیز برای سینهزنی به اینجا آمده بگوییم «سال بعدی نیا، احتمالا اینجا چند ستون آهنی از سقف قدیمی زده بیرون تا بشود پاساژ، یا یک مرکز تجاری لوکس در خاورمیانه.»
آقای شهردار اگر بخواند خوب است
شاید شما که این سطرها را میخوانی، بپرسی «برای حسینیه کاری کردهاند؟» من هم پرسیدهام و یکی از مددیانها تعریف کرده که نامه ضربالاجلش آمده؛ وقت زیادی نداریم. تا شورای شهر هم رفتهایم و همه اینهایی را که شما شنیدهای به آنها هم گفتهایم. میگویند: حسینیه مددیان باید خراب بشود!
باور کنید حسینیه ما نه حاشیه خیابان است نه اتفاق خاصی میافتد اگر پاساژ لوکسشان را صدمتر پایینتر بسازند. ما که نشد شهردار را ببینیم، اما خدا کند که این گزارش را بخواند. برایش از قول من بنویسید «تو را به اولین زنجیر یا دستی که برای حسین به سینه زدی، کاری کن که فرداروز اگر از ما پرسیدند چه کردید، سرمان را بالا بگیریم و بگوییم دل عزادارت را نشکستیم آقا.»
فکر کنید چند سال بعد
فکر کنید اینجا هم خراب شد. اصلا آدم قرن بیستویکم خاطره میخواهد چکار؟ اصالت و هویت به چه دردش میخورد؟ مهم مراکز تجاریاند که پا بگیرد. حتما جمله «دنیای امروز دنیای بیزینس است» را هم باید در ادامه بیاوریم و به هر کسی هم که نفهمید، مشق شب بدهیم برود آنقدر بنویسد که از بر بشود!
مهم چند سال بعد است، وقتی دیگر نه حسینیهای باقی مانده نه کسی که بخواهد دست پسرش را بگیرد و بگوید «بابا، من اینجا سینه زدهام»، یکروز بیایی، روبهروی یک سازه بتنی غرق در نور نئونها بایستی. دستت را توی جیبت بکنی و نوهات وقتی خیره به برجهای تجاری نگاه میکنی، بپرسد بابابزرگ توی محله شما همینجا که حالا ما هستیم یادت هست قبلا چه چیزی بوده؟ کاش سرت را پایین نیندازی و نگویی «یا امام حسین (ع)».
*این گزارش پنجشنبه، ۲۶ بهمن ۹۱ در شماره ۴۳ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

