سیدحسن موسوی چراغ موکب چهارراه برق را روشن نگاه داشته است
موتورسیکلت را کنار مغازه اش پارک کرده و با جوانی که کنار سازه ایستگاه صلواتی، مشغول جوشکاری است، گفتوگو میکند. سیدحسن موسوی، برپاکننده یکی از موکبهای پذیرایی در پیاده رو چهارراه برق است. او نه فقط موتورسیکلت، بلکه در و دیوار ساعت سازی قدیمی اش را پر کرده است از عکسهای رهبر شهید و نیز رهبر سوم انقلاب اسلامی.
سید حسن از آن دست آدمهایی است که عشق و اعتقاداتش را فریاد میزند، از آن دفاع میکند، برایش هزینه میدهد و با یک جا نشستن و صرفا اوضاع را برانداز کردن، میانهای ندارد. صحبتهای شهروند محله ایثار که ایستگاه صلواتی را درست کنار مغازه اش راه اندازی کرده است، عبارتهایی کلیدی مثل «در میدان بودن» دارد و از جزئیاتش این طور برایمان میگوید.
-ایستگاه صلواتی را از کی برپا کردید؟
اسفند پارسال، دومین شب بعد از شهادت حضرت آقا. اوایل، یک میز بود فقط با یک کاسه قند، چای و مقداری لیوان یک بار مصرف. شبهای بعد داربست زدم، بنر چاپ کردم برای دیواره هایش و شد چیزی که میبینید.
-همه اش با هزینه شخصی؟
مردم کمک میکنند. یک صندوق میگذارم که روی آن نوشته است: نذورات شما پذیرفته میشود. کارت خوان هم هست. دخل و خرج ایستگاه، با هم میخواند خدا را شکر.
-در ذهنتان چه هدفی بود که به پنجاه و چند شب پذیرایی در تجمعهای شبانه، منجر شده است؟
هر سال، ایام تاسوعا و عاشورا و شهادت امام رضا (ع) این ایستگاه را با همین کیفیت سرپا میکردم. حضرت آقا که شهید شدند، دیدم این اوضاع، یک جور عاشورایی است برای خودش. خواستم سهیم باشم توی این اجتماع ها؛ شده است در حدِ دادن یک استکان دم نوش به خلق الله تا گلویی تازه کنند.
-هر شب از حدودچند نفر پذیرایی میکنید؟
تقریبا ۵ هزار نفر. آمار لیوانهای یک بار مصرف این طور میگفت. البته یکی دو هفتهای که گذشت، دیدم خرید این لیوانها هم هزینه بر است، هم نوشیدنی داغ را بریزی داخلش ضرر دارد، هم اینکه زباله تولید میکند و به ضرر محیط زیست است. هزار تا استکان بلوری خریدم و یک روشویی هم در ایستگاه نصب کردم.
-کمک حال شما برای رسیدگی به امور ایستگاه، چه کسانی هستند؟
هیچ دغدغهای از این نظر ندارم. همان طور که هزینههای ایستگاه صلواتی جور میشود، نیروی کار هم خودش میآید؛ مثل همین بزرگواری که جوشکار است و میبینید که دارد پایه برای نصب پرچم درست میکند. چند نفری از رفقا و بچههای جلسه دعای توسلمان، شبها پای کار هستند. گاهی هم رهگذرها میآیند کمک؛ مثلا خانمی دیشب از بین تجمع کنندهها آمد و گفت میخواهد استکان بشوید.
-به خاطر این خستگیها و جنب وجوشی که دارد به دو ماه نزدیک میشود، چه آرزویی دارید؟
سال ۶۷، فقط چهارده سالم بود. آرزو داشتم بروم جبهه و رزمنده باشم. خیلی به این در و آن در زدم تا اینکه عمویم، همین روحانی سیدی که عکسش را روی دیوار مغازهام میبینید، راهنماییام کرد که چطور شناسنامهام را دست کاری کنم.
اسمش سیدمحمد اسماعیل موسوی بود، مسئول اعزام مبلغ لشکر ۲۱ امام رضا (ع). کارهایی را که گفت، انجام دادم، اما تا آمدم مدارکم را تحویل بدهم، خبر پذیرش آتش بس و شهادت عمویم رسید. من لایق نبودم و حسرت جنگیدن در راه خدا به دلم ماند. امیدوارم خدا تلاشهای کوچکم در این شبها را به عنوان یک جور جهاد قبول کند.
* این گزارش یکشنبه ۶ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۰ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.