جواد بهبودی، شهید ناو دنا از دل دریا به آسمان پرواز کرد
خانه پدری شهید ناوسروان جواد بهبودی هنوز بوی حضور پسرشان را میدهد؛ همان پسری که دل به دریا سپرده است. انگار دیوارهای این خانه، هربار که نام او برده میشود، آرام میلرزند؛ گویی خاطراتش هنوز از میان اتاقها عبور میکند و در نگاه پدر و مادرش جان میگیرد.
جواد، پسری دریادل بود که در ناوشکن دنا خدمت میکرد؛ جاییکه برایش نهفقط محل کار، بلکه میدان غیرت و وظیفه بود. در این خانه، قصهای جریان دارد که نه زمان خاموشش کرده است و نه فاصله.
مادر با شنیدن نام جواد هنوز ته دلش میریزد و همسرش آخرین پیامهای پسرش را مثل جان حفظ کرده است و در دلتنگی مرور میکند. دختران شهید هنوز باور دارند پدرشان در سفر است. روایت زندگی شهیدبهبودی سرشار از اشک، دلتنگی، دلاوری و عشق است. قصه جوانی که زندگیاش را در دریای طوفانی گذاشت تا آرامش به ساحل وطن برسد.

دعا کردم قبول نشود
آرام و بیصدا اشک میریزد، حتی زمانیکه درحال خوشامدگویی است. زینت بهبودی داغدار فرزند ارشدش است. روز سوم بهمن۱۳۶۰ را که جواد به دنیا آمد، به خاطر دارد. میان اشک و بغضی که راه گلویش را بسته، خاطراتش را از روزی که پسرش زبان باز کرد تا اولین روز مدرسهاش مرور میکند. فرزند اول، برای مادر حکمی دیگر دارد؛ آن هم جواد که به گفته مادرش، در نبود پدر که آن روزها به خدمت سربازی رفته بود، دلخوشی دلتنگیهایش بود.
جواد مثل بیشتر پسربچهها پر از شروشور و شیطنت بود؛ حتی پدرش گاهی او را تنبیه میکرد. خاطرات یکی پساز دیگری درمقابل چشمان اشکبار مادر جان میگیرند؛ «روزی که برادر کوچکترش، کمال، را در بشکه انداخته بود و سینی مسی بزرگی روی درِ بشکه گذاشته و خودش روی آن نشسته بود، یا روزی که برادر دیگرش را به قلاب بنّایی وصل کرده و در هوا معلق نگه داشته بود، اوقاتی بود که حسابی صدای پدرش را درآورد و عصبانیاش کرد.»
زینتخانم به گلهای قالی خیره میشود. یادش میآید روزی را که فرزند نوجوانش تصمیم گرفت به نیروی دریایی ارتش بپیوندد. این مادر شهید میگوید: سه دوست بودند که هرسه تصمیم گرفتند وارد نظام شوند. یکی از آنها وارد نیروی انتظامی شد. پسرم و یکی دیگر از دوستانش میخواستند وارد نیروی دریایی شوند. خیلی به او اصرار کردیم این کار را نکند. دوستش در مصاحبه نیروی دریایی امتیاز نیاورد و رد شد، اما جواد همه کارهایش ردیف شد. چقدر دعا کردم در مصاحبه رد شود. اما انگار قسمتش این بود که با همان لباس سفید شهید شود.
این لباس سفید را دوست دارم
جواد سال۱۳۷۶ بعد از انجام کارهای اولیه، به تهران، سپس به بندر انزلی منتقل شد. زینتخانم آنقدر گریه کرد که همسرش تصمیم گرفت او را به انزلی ببرد تا پسرشان را ببینند؛ بلکه بتوانند او را راضی کنند برگردد. از اولین دیدارشان اینطور روایت میکند: ۲۰ روز از رفتنش گذشته و جواد تازه به انزلی رسیده بود. با پدرش رفتیم. یک چشمم اشک بود، چشم دیگرم التماس که برگردد. او درمقابل همه حرفهای من و پدرش گفت «این لباس سفید را دوست دارم و میخواهم در نیروی دریایی خدمت کنم.»
آنها برگشتند و به دیدارهای چندماهه دلخوش کردند. زینتخانم میگوید: روزی یکبار تماس میگرفت و حال همه را میپرسید. وقتی به مرخصی میآمد، سرش را روی پایم میگذاشت یا میگفت «مثل بچگیام به پشتم بزن تا خوابم ببرد.»
جواد میدانست چقدر از سوسک میترسم؛ یک بار به کف پاهایم چشم دوخت و داد زد مامان زیر پایت سوسک است! وقتی جیغ زدم و پایم را بلند کردم، خودش را رساند و کف پایم را بوسید. در جواب خواهر و برادرهایش که میگفتند «چقدر خودت را لوس میکنی؟» میگفت: «مادر هرروز شما را نوازش میکند؛ حالا یک روز هم این محبت نصیب من شود، اتفاقی نمیافتد.»
محرم اسرارم بود
آخرین عکس پسرش را که در مأموریت هند گرفته بود، محکمتر به سینه میچسباند. اشکهایش بیامان روی صورتش میغلتند. او از آخرین دیدارشان میگوید؛ دیداری که ششماه قبل، بهخاطر فوت مادربزرگ، جواد را راهی مشهد کرد؛ دیداری که دیگر تکرار نشد.
زینتخانم میگوید: هر زمان که به مأموریت میرفت، تماس میگرفت. میدانستم وقتی روی گوشیام شماره خصوصی میافتد، جواد است. بار آخر در داروخانه بودم که تماس گرفت. پرسید کجایی. وقتی گفتم آمدهام داروهای پدرت را بگیرم، گفت «من شرمندهات هستم که بار خانه روی دوشت افتاده.» خندیدم و گفتم «دو سال دیگر برمیگردی؛ آنموقع پدرت را تحویلت میدهم که دیگر شرمنده نباشی.»
درمقابل همه حرفهای من و پدرش گفت این لباس سفید را دوست دارم و میخواهم در نیروی دریایی خدمت کنم
شهیدبهبودی به مادرش گفته بود از هند برایش ادویه خریده است. مادر با لبخندی تلخ میگوید: به همه میگفتم پسرم به فکر من است؛ از هند ادویه خوب برایم خریده؛ میخواهد برایم فلفل و زردچوبه بیاورد.
صدایش میان اشک و بغض میلرزد و ادامه میدهد: جواد به فکرم بود. به درددلهایم گوش میکرد. هر زمان از اهل خانه ناراحت بودم، حرفهایم را گوش میکرد. اما یکبار هم نشده بود از دوری یا کارش گلایه کند.
قلبم آرام نمیگرفت
روزی که جنگ تحمیلی سوم شروع شد، از همان صبح دل مادر آرام نداشت. نه خبری رسیده بود، نه اتفاق خاصی رخ داده بود، اما دلش مثل پرندهای که راه آسمان را گم کرده باشد، به سینهاش میکوبید. پشت فرمان، ناگهان گفتوگویی بیمقدمه در ذهنش شکل گرفت. صدای پسرش، ابوالفضل، را میشنید که به او میگفت «مادر، باید مراسمی در شأن برادرم بگیریم.» دلش بیشتر لرزید. دست بر سینه گذاشت، صلوات فرستاد و با خود گفت: چرا آرام نمیگیری؟ مگر قرار است چه شود؟
در همین لحظه از رادیو شنید که ناوشکن دنا مورداصابت قرار گرفته است. زینت خانم نمیداند از میدان امامحسین (ع) تا طرق را چگونه رانندگی کرده است. فقط با خودش تکرار میکرد: «حتما اشتباه شده!».
اما خبر در ساعتهای بعد نهتنها تکذیب نشد، بلکه ابعاد دیگری از مظلومیت سرنشینانش را مشخص کرد. دیداری که قرار بود بعد از آمدن جواد در ۱۳نوروز تجدید شود، به قیامت افتاد.

همراه پسرخاله جواد
در تمام مدتی که مادر حرف میزند، مرضیه شایسته، همسر شهیدبهبودی، کنار خالهاش نشسته است؛ گاهی او را آرام میکند و گاهی خودش در سکوت فرو میرود. مرضیهخانم جواد را با همان لباس سفید نیروی دریایی به یاد دارد. وقتی به کودکیاش برمیگردد، خودش و جواد را میبیند که در شیطنتی کودکانه، گنجشک زده و با دیگر دختر و پسرهای همسنوسالشان گنجشک را روی آتش کباب کردهاند.
مرضیه از سال۱۳۸۱ همراه جواد شد؛ آن زمان فقط ۱۷سال داشت. اشکهایش را پاک میکند و لبخندی محو روی صورتش مینشیند. همسر شهید درباره خاطرات نوجوانیشان میگوید: خانه پدریام روبهروی خانه خالهام بود. هروقت خالهام به خانهمان میآمد، میگفت سیبزمینیها را خوب پوست کن تا بیایم خواستگاریات و من با خجالت میگفتم حتی اگر خوب پوست بِکَنم، عروست نمیشوم.
در آن روزگار، تصوری از ازدواج با پسرخالهاش نداشت. حتی بعد ازدواج او را «پسرخاله» صدا میزد. مرضیهخانم دوسال بعد، همراه همسرش به انزلی رفت. غربت را با حمایتهای روحی جواد پشت سر گذاشت. پنجمین سال زندگی مشترک به بندرعباس منتقل شدند. بندرعباس دورتر بود و امکان رفتوآمد به مشهد، کمتر. اما همسرش تلاش میکرد با محبتهایش، دوری را برای مرضیه آسان کند.

نه پای رفتن، نه تاب ماندن
شهید هر زمان در خانه بود، بیکار نمینشست. کافی بود همسرش حتی بهشوخی بگوید وسیلهای خراب است؛ تا همان لحظه دست به کار نمیشد، آرام نمیگرفت. دستپخت خوبی داشت؛ طعم تهچینهایش هنوز زیر دندان او و بچههایش هست.
مرضیهخانم ناوی چوبی را که جواد ساخته است، نشانمان میدهد و میگوید: وسایل زیادی با چوب میساخت، از قاشق و چنگال تا ناو. سه ناو شبیه ناو جماران ساخته بود؛ یکی برای خودمان، یکی برای مادرم و یکی برای مادرش.
او مانده است میان بندرعباس، شهری که با همسرش در آن هزاران خاطره دارد و مشهد، شهری که شهید در آن بزرگ شده و حالا جسمش در آن آرام گرفته است. مرضیه میگوید: در بندرعباس به هر گوشه نگاه میکنم، جواد را میبینم. سالهاست مثل مهمان به مشهد میآییم؛ چندروزی میمانیم و به بندرعباس برمیگردیم. حالا نمیدانم دخترهایم را در شهر پدریشان بزرگ کنم یا در شهری که با هم خاطره ساختیم.
این هم شربت شهادت
انگار آخرینبار همیشه بهیادماندنی است؛ آخرین مأموریت، آخرین خداحافظی. بار آخری که جواد به مأموریت رفت، نزدیک تولدش بود. مرضیهخانم تصمیم گرفت ادکلن موردعلاقه همسرش را به او هدیه بدهد. او میگوید: جشن کوچکی گرفتیم و هدیهاش را دادم. چه خوب شد که همان روز برایش زودتر از موعد تولد گرفتیم و کنارش بودیم. روزی که قرار بر رفتنش شد، هنگامیکه وسایلش را داخل چمدان جمع میکرد، ادکلن را برنداشت. گفت آن را بعداز برگشت استفاده میکند.
دو بار رفتنش به تعویق افتاد. به خانه برگشت. بار سوم که تماس گرفته و گفته بود عازم است، مرضیهخانم خندیده و در جوابش گفته بود که «اینبار هم برمیگردی.»، اما او گفت: «این بار رفتنمان قطعی است.»
مرضیهخانم میگوید: بار آخر تا دم در رفت، برگشت و از دخترمان خواست یک لیوان آب بیاورد. نوشید و گفت «این هم شربت شهادت.»
چیزی در حال سوختن بود
بعداز رفتنش و شروع جنگ تحمیلی، مرضیهخانم بهاتفاق دو دخترش و دو خانواده دیگر از دوستانشان بهخاطر شرایط جنگ تحمیلی، چندروزی به روستایی حوالی حاجیآباد رفتند. مرضیهخانم با وجود دلشوره، سعی میکرد به اطرافیانش روحیه بدهد.
با ادامه جنگ تحمیلی سوم، روز سیزده اسفند، تصمیم گرفتند به مشهد بیایند. یک ساعت از حرکت نگذشته بود که مرضیهخانم بیاختیار شروع به گریه کرد؛ «تصور میکردم بهخاطر دوری از همسرم یا وضعیت جنگی حالم اینقدر منقلب شده است، اما دلم آرام نمیشد. در طول مسیر تلاش میکردم دخترانم اشکهایم را نبینند. ساعت ۲ یا ۳ ظهر بود که بچهها گفتند دریا را نگاه کنم؛ انگار چیزی سقوط کرده و درحال سوختن بود. دلهرهام شدیدتر شد. به اینترنت دسترسی نداشتیم و لحظهبهلحظه نگرانیام بیشتر میشد.»
تماسها شروع شد. همه از او میپرسیدند: «اسم ناو محل خدمت جواد چیست؟» مرضیهخانم با تماسهای متعدد دوستان و فامیل شک کرد که اتفاقی افتاده. در جاده میدید که دوستانش که در ماشین دیگری هستند، گریه میکنند. کمکم متوجه منظور اقوام از تماسها شد. دنیا روی سرش آوار شد. اما اگر روحیهاش را حفظ نمیکرد، چه کسی دخترانش را به مشهد میرساند؟ مرضیه به آنها گفت پدرتان مردی قوی است؛ خودش را نجات میدهد.

مراقب امانتیهایت هستم
راهی پیش رو داشتند که از همیشه طولانیتر بود. همیشه با شوخی و خنده همراه جواد به مشهد میآمدند، اما اینبار تمام راه نگرانی بود و اشک. مرضیهخانم در راه به آخرینها فکر میکرد؛ آخرین مکالمهها، آخرین خرید، آخرین نگاهها.
کمی مکث میکند. بعد تلفن همراهش را نشانم میدهد؛ آخرین پیامهایشان پر از محبت است.
دخترهایم امانتهای پدرشان هستند. هر زمان به آنها نگاه میکنم، جواد را میبینم. میدانم همیشه کنار ماست
او از آخرین مکالمهای که داشتند، اینطور برایمان روایت میکند: شماره خصوصی افتاد. جواب دادم. اما مرد غریبهای گفت همسرتان به من سپرده حالتان را بپرسم. جواد میخواهد بداند کجا هستید. گفتم به او بگویید در یکی از روستاهای اطراف هستیم و اگر جنگ تمام نشود، راهی مشهد میشویم. به واسطه گفتم بگو نگران بچهها نباش؛ مثل شیر بالای سرشان هستم.
اشک در چشمانش حلقه میزند و یاد لحظهای میافتد که همسرش شنیده بود اژدری به سمت ناو میآید. او میگوید: اگر شما بچه داشته باشید، در آن لحظهها به چه فکر میکنید؟ حتما به فرزندانتان. جواد هم حتما به ستایش و ملیحه فکر میکرده.
با صدایی لرزان میگوید: دخترهایم امانتهای پدرشان هستند. هر زمان به آنها نگاه میکنم، جواد را میبینم. میدانم همیشه کنار ماست.
دلتنگیهای دخترانه
شهیدجواد بهبودی دو دختر دارد؛ ستایش هفدهساله و ملیحه یازدهساله. هردو عمیقا دلتنگ پدرشان هستند. ستایش در سنی است که دخترها تازه میفهمند پدر برایشان تکیهگاه است. مثل دیواری که خیال میکنند همیشه همانجا میماند. وقتی از مدرسه برمیگردند، ناخودآگاه چشمشان دنبال کفشهای مردانه پشت در میگردد؛ حتی اگر بدانند پدر در مأموریت است. ملیحه هم همینطور است. عادت داشت هروقت پدر به دریا میرفت، شبها گوشی مادر را بردارد و عکسهای پدرش را نگاه کند.
ملیحه میگوید: هر بار کنار دریا بایستم، یاد پدر میافتم. انگار پدرم حالا نگهبان دریا شده است. او با لبخندی غمگین از مهربانیهای پدرش میگوید، از اینکه دلش حتی برای حیوانات هم میسوخت. روزی کلاغی زخمی پیدا کرده و بیمعطلی آن را به دامپزشکی برده بود. اگر حیوانی گرسنه میدید، حتما برایش غذا میبرد.
وقتی به او فکر میکند، دلش آرام میشود؛ چون میداند پدرش با خیال راحت از کنار خانواده رفته است.
از نگاه ستایش و ملیحه، پدرشان کسی بود که هیچ فاصلهای میان خودش و دخترها نمیگذاشت. آنها از او نمیترسیدند؛ با او مثل یک دوست حرف میزدند، رازهایشان را میگفتند و همیشه گوش شنوا و قلبی مهربان روبهرویشان بود. پدر با صداقت، مهربانی و وقتگذاشتن برای دخترها، اعتماد کاملشان را به دست آورده بود.
* این گزارش سهشنبه ۱۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۷ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.