ذکر حسن شریعت «یاحسین» بود و بدون سر هم شهید شد
قدش خیلی بلند بود، نزدیک ۲متر، برای همین در راهپیماییهای پیش از انقلاب صف اول میایستاد و پلاکارد «مرگ بر شاه» را در دستش میگرفت که همه خوب ببینند. بقیه تظاهراتکنندگان هم پشت سر او راه میافتادند.
مادر شهیدحسن شریعتقرقی همیشه نگران بود که مبادا قد بلند فرزندش کار دستش دهد و اگر درگیری و زدوخوردی اتفاق افتاد، تیر اول به بدن حسن بنشیند. گزارش پیش رو روایت خاطرات بتول خانم شجاع، ساکن محله لشکر، در سالروز شهادت فرزندش است.
غمت نباشد مادر...
شروع انقلاب اسلامی پای حسن را به تظاهرات و مبارزه با رژیم پهلوی باز کرد. از این خیابان به آن خیابان میرفت و در بیمارستانها به مجروحان خون میداد. آنوقتها من کارمند بیمارستان بودم. یک روز همکارانم آمدند و به من گفتند: «پسرت هرروز در تظاهرات است. چون قد بلندی دارد، او را در صف اول میگذارند و پلاکارد را هم به دستش میدهند؛ مکن است بلایی سرش بیاید.»
همان روز مرخصی گرفتم و به خانه رفتم. به حسن گفتم: «مادر به تظاهرات نرو. اگر هم میروی چرا در صف اول میایستی؟ من تمام روز باید نگران تو باشم؟» حسن سری تکان داد و گفت: «غمت نباشد مادر؛ هیچ غلطی نمیتوانند بکنند.»
بلند میشد و مینشست؛ میگفت: «یاحسین (ع)». بچهها را روی شانههایش میگذاشت، میگفت: «یاحسین (ع)»
جنگ که شروع شد، برادر بزرگش به نام حسین راهی جبهه شد. دل توی دلم نبود، گوشه حیاط، یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم که مدام روشن بود و اخبار جنگ را پخش میکرد. نماز مغرب و عشا را خوانده بودم که دیدم تلویزیون جنگ را نشان میدهد.
بیاختیار زدم زیر گریه که حسن از در خانه وارد شد و پرسید: «مامان برای حسین گریه میکنی؟» آنزمان حسین در نیروی دریایی و ناوچه مشغول خدمت بود. گفتم: «نه مادر! برای جوانها ناراحتم، خدا به داد دل مادرشان برسد.» حسن دستی به سرم کشید. من را بوسید و گفت: «باریکلا مامان، باریکلا! بلند شو و نمازت را بخوان.»

مادر کوچولوموچولو!
هنوز حسین در جبهه بود که حسن هم ازطریق پایگاه مسجد محله جذب ارتش شد و به جبهه رفت. در آنجا آرپیجیزن بود و مسئولیت انتقال اسرای عراقی به تهران را هم برعهده داشت. چنددفعهای رفت و آمد تا اینکه یک بار در سفر آخرش، من را صدا زد و گفت: «مادر کوچولوموچولو! بیا بنشین میخواهم با شما حرف بزنم.»، چون خودش خیلی قدبلند بود، من را «کوچولوموچولو» صدا میکرد. کنارش نشستم.
بهآرامی به من گفت: «این دفعه که بروم، شهید میشوم.» من هم سریع لب گزیدم و گفتم: «زبانت را گاز بگیر؛ میآیی و دامادت میکنم.» دفعه آخر که میخواست به جبهه برود، خداحافظیاش با همیشه فرق میکرد. تا آخر کوچه چندبار برگشت و برای من و خواهرش که او را بدرقه میکردیم، دست تکان داد. آن زمان خواهرش کلاس پنجم بود و این دو به هم وابستگی داشتند.
حسن رفت و سه ماه بعد، پیکر بیسرش را آوردند و با لباسهای خونآلود جنگی هم دفنش کردند. ورد زبانش «یاحسین (ع)» بود. بلند میشد و مینشست؛ میگفت: «یاحسین (ع)». بچهها را روی شانههایش میگذاشت، میگفت: «یاحسین (ع)». خیلی به آقا ارادت داشت و آخر سر هم مثل امامش بیسر به شهادت رسید.
بعداز شهادت حسن ناراحت بودم و خیلی بیتابی میکردم. یک شب به خوابم آمد و گفت: «مادر برای چه اینقدر گریه میکنی؟» گفتم: «برای تو.» گفت: «نگاه کن! من کنارت هستم، همانطورکه همیشه قول داده بودم.»
نام: حسن شریعتیقرقی
تاریخ تولد: ۰۴/ ۱۲/ ۱۳۳۹
تاریخ شهادت: ۲۰/ ۰۲/ ۱۳۶۱
محل شهادت: شلمچه
دسته اعزامی: ارتش، آرپیجیزن
* این گزارش چهارشنبه ۲۳ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.