۳۵ روز رکابزنی از توس تا قونیه
شاید این عبارت به گوشتان خورده باشد که «مسیر مهمتر از مقصد است»؛ مصداق آن در ورزش، افرادی هستند که بهدنبال مدال و سکو نیستند و برای خود مسیر پا در آن میگذارند، برای اینکه هربار، حس خوشایندی را تجربه کنند.
علی وحیدی، شهروند محله رسالت از همانهاست؛ کسی که اول با عشق به فوتبال، ورزش را شروع کرد، بعد عاشق کوه شد و بعدتر با دویدنهای نفسگیر ادامه داد؛ ماراتنهایی که او را از مرز توان جسمیاش عبور داد. شرکت در ماراتنهای دبی و استانبول برای او فقط مقصد نبودند؛ ایستگاههایی بودند برای آشنایی با دیگر رشتههای ورزشی و زندگیکردن با آنها. از آن به بعد، دویدن، رکابزدن و شناکردن برای او چالشهایی بود برای رویارویی با خود.
او امسال تصمیم گرفت این چالش را کمی سنگینتر وبه شکل یک سفر برای خود طراحی کند. با دوچرخهاش از مشهد که در آن ریشه دوانده رکاب زد تا برسد به قونیه که به آن عشق میورزد. خودش میگوید وقتی مشهدی باشی، نمیتوانی نسبت به فردوسی بزرگ بیتفاوت بمانی. میگوید هدفم از همه این ورزشها، چالشهایی است که برای خودم میسازم.

اولین صعود
علی وحیدی، متولد۱۳۶۴ و فارغالتحصیل رشته مکانیک است. او سالهاست زندگیاش را با ورزش گذرانده و به گفته خودش بیشتر تصمیمهای ورزشی برای او، شبیه چالشهای روحی و روانی است.
این کوهنورد، تجربههای قلهنوردیاش و لحظه شیرین رویارویی با دماوند را به یاد میآورد و میگوید: اوایل کوهنوردی را جدی دنبال میکردم تاجاییکه تقریبا به همه قلههای شاخص ایران صعود کردم. اولین صعودم به دماوند، فقط یکماه پساز شروع کوهنوردی بود. مواجهه با دماوند، برایم لحظه خاصی بود. ساعت ۶ صبح، همزمان با طلوع آفتاب رسیدیم. بعداز آن زیاد به دماوند رفتم، ولی بهنظرم هیچکدام دیگر حس اول را نداشت. کمکم کل زندگیام شد کوه. یعنی واقعا از همهچیز جدا شدم و رفتم سمت کوه.
این ورزشکار که مربیگری کوهنوردی و درهنوردی را در سابقه خود دارد، میگوید: الان کوهنوردان مشهد اسمم را میدانند. نمیگویم همیشه حرفهای بودهام، ولی خیلی جدی هستم.
ماراتنهای چالشی
ورود او به دنیای ورزشهای جدیتر استقامتی، از سال۱۴۰۲ آغاز شد. توضیح میدهد: شخصیتم طوری است وقتی وارد کاری میشوم، باید کامل انجامش بدهم. مثلا بار اول، دوستم گفت برویم بدویم. من هم دویدن را دوست داشتم و رفتم. کمکم پیش رفتیم تا اینکه به پیشنهاد ماراتن رسید.
این ماراتن آنقدر سخت است که اول با پاهایت میدوی، بعد با مغزت و کیلومترهای آخر با قلبت
راستش کسی از همان اول نمیگوید بلند شو برو کیلومترها بدو یا بیا دماوند را صعود کن. همهچیز از قدمهای کوچک شروع میشود. کمی بعد به پیشنهاد مربیام، امید حاتمی، در ماراتن استانبول ثبتنام کردم. باید حدود ۴۲کیلومتر را میدویدیم. این ماراتنها طوری است که در همان سوت آغاز، حرفهایها مثل مراکشیها سبقت میگیرند و الباقی افراد فقط باید بدوند تا خودشان را اثبات کنند. من هم حدود چهارساعت دویدم.
این دونده با یادآوری دقایق دشوار رقابت استانبول ادامه میدهد: این ماراتن آنقدر سخت است که اول با پاهایت میدوی، بعد با مغزت و کیلومترهای آخر با قلبت. من یادم میآید از کیلومتر۳۲ به بعد، دیگر احساس میکردم بدنم دچار فروپاشی شده است. فقط با قلبم میدویدم، چون میخواستم چالش را برای خودم به بهترین شکل تمام کنم.
وحیدی سال بعد در ماراتن دبی شرکت کرد. او بیان میکند. این ماراتن را در ۳ساعت و ۳۰دقیقه تمام کردم. تفاوتش با ماراتن قبلی در این بود که برای آمادگی بیشتر، تمرین دوچرخهسواری ملایم داشتم که برای دویدن خیلی خوب بود. اتفاق مثبت دیگر هم این بود که در این کشور با ورزش سهگانه آشنا شدم. به همین دلیل وقتی به مشهد برگشتم، کمکم دوچرخهسواری را به برنامههای ورزشیام اضافه کردم. دویدن در حاشیه قرار گرفت. این کار خودش یک چالش دیگر بود. دوچرخهسواری و شنا به بخشی جداییناپذیر از زندگیام تبدیل شد.
او با بیان اینکه همهچیز از یک تصمیم شروع میشود، اضافه میکند: راضیام از خودم. من با شرکت در ماراتنها کاری کردم که نیمدرصد مردم میتوانند انجام دهند.

سفر یک مشهدی از توس تا قونیه
جرقه یک چالش بزرگ، در یک سفر دونفره با همسرش زده شد. در همین سفر بود که ایده رکابزدن تا قونیه در ذهنش نشست؛ «گفتم وقتی دیگران میروند، چرا من نروم؟ چرا رؤیای خودم را زندگی نکنم؟»
این ایده چند ماه بعد در ۲۸شهریور ۱۴۰۴ عملی شد. سفر این ورزشکار مشهدی از مبدأ آرامگاه فردوسی شروع شد و ۳۵روز طول کشید تا اینکه سوم آبان برگشت. برخلاف بسیاری از سفرهای مشابه که به جمعآوری کمکهای خیریه یا جذب حامی مالی متصل میشوند، وحیدی تصمیم گرفت این مسیر، شخصی باشد. دراینباره میگوید: نمیخواستم مسئول کسی، جز خودم باشم. به این فکر میکردم اگر سفرم نیمهکاره هم بماند، شرمنده کسی نمیشوم.
در طول مسیر، واکنشهای زیادی دریافت میکند و با کمال تعجب متوجه میشود که بسیاری از ایرانیها حتی نمیدانند توس کجاست؛ «خیلیها فکر میکردند توس یکی از محلههای مشهد است. یکی از خاطرات بهیادماندنی این سفر، شب آخر و ۱۳۰کیلومتر پایانی تا مزار مولانا بود. برنامهام برای آن روز رکابزدن بود، اما شرایط مسیر و هوا، همهچیز را تغییر داد. به منطقهای رسیدم که پر از چادرهای آوارگان سوری بود. هم خسته بودم و هم کنترل تجهیزات سنگین در باد شدید سخت بود. از طرفی شهر بهدلیل راهپیمایی اعتراضی که مردم داشتند، قفل شده بود. همه شرایط دست به دست هم داد تا مسیر آخر، سختترین شب سفر شود. ایستاده بودم و به زمین و زمان را بد و بیراه میگفتم. دیگر نمیدانستم چه کنم.»
او ادامه میدهد: انگار معجزه شد. یک زوج ترک که فارسی میدانستند، به کمکم آمدند. من را به خانه یکی از آشنایانشان بردند. در تمام مسیر، کمکهایی شده بود، اما هیچکدام مثل این یکی نبود. انگار درست در لحظهای که ناامید شده بودم، یک نفر به دادم رسید. حس خیلی خاصی بود. دیدنیها و گفتنیهای سفرم را در قالب استوری در صفحه شخصیام منتشر کردم.

آخرش چه؟
برای وحیدی، چالش، صبر و استقامت، کاری کرده که ورزش و زندگی را به یک تجربه عمیق تبدیل کرده است. او باوجود سالها مداومت در ورزش، همچنان هدف مشخصی برای فعالیتهایش بیان نمیکند، بلکه میگوید: میخواهم کاری را که ذهنم میگوید انجام بدهم. نمیدانم بعدش چه میشود و به انتهایش فکر نمیکنم.
او از دیدار اخیرش با دوستان قدیمی فوتبال هم یاد میکند؛ دوستانی که بعداز سیسال دوباره دور هم جمع شدهاند و با شوخی میگویند: همدورهایهایم از من میپرسند تو هنوز به کوه میروی؟ آنها با اینکه ورزشکار بودند، زندگی عادی میخواستند؛ صبح سر کار، عصر کنار خانواده، شب خواب، اما من همیشه حس میکردم حرکت و چالش چیزی نیست که بتوانم از خودم جدا کنم.
سپس از یکی از تجربههای مهمش صحبت میکند: چالش دوازدهساعته تابآوری در ایران برگزار شده بود. در این چالش، هر شرکتکننده ۱۲ ساعت فرصت داشت هر میزان که میخواهد، بدود. من در این ۱۲ساعت، ۹۳کیلومتر دویدم. تقریبا کل مشهد را دویدم. وکیلآباد، پارک ملت، هاشمیه، پیروزی، هفتتیر، صدف، کوهسنگی و... دویدن حالم را خوب میکند. دوچرخهسواری و چالش هم همینطور.

یک جرقه در جاده و رکابزدن از توس تا قونیه
سهیلا پورعباس، همسر علی وحیدی
من و علی سال۹۷ با هم ازدواج کردیم. بیشتر وقتها حرف مشترکمان سفر بوده و سفرهای خوبی با هم داشتهایم. درباره توس تا قونیه هم راستش همهچیز از صحبتهای دونفرهمان در جاده شروع شد. اردیبهشت امسال در مسیر بازگشت از شمال بودیم و داخل ماشین پادکست گوش میدادیم. حرفِ سفر بود و خاطرههایی که علی با شوق تعریف میکرد. رؤیاپردازی هم میکرد. تلنگری در ذهنش زده شد. ایده یک سفر را بهصورت خام میگفت.
اوایل اصلا فکر نمیکردیم این ایده اجرایی شود. بیشتر شبیه یک رؤیا بود، اما از وقتی به مشهد رسیدیم، علی جدیتر به آن ایده فکر میکرد. برنامهاش را چید و بالاخره رؤیایش عملی شد. دلش میخواست سفرش هم فرهنگی باشد و هم ورزشی. خوشبختانه شهریور سال گذشته، یک سفر دوچرخهای را از آرامگاه فردوسی شروع کرد. خوشحالم که هم کاری را که دوست داشت انجام داد و هم سفرش با سلامتی به پایان رسید.

-وقتی از توس حرکت کردید و به قونیه رسیدید، درواقع در جهان ادبیات از «شاهنامه» به «مثنوی» رسیدید؛ این مسیر جغرافیایی برای شما یک سفر ادبی هم بود؟
بله، دقیقا به همین دلیل این سفر را شروع کردم. ماجرا فقط ورزش یا جهانگردی نبود؛ بیشتر میخواستم شاهنامه را از یک سفر واقعی دوباره معرفی کنم. همیشه دغدغه ترویج میراث فرهنگی فردوسی و مولانا را داشتم. سالهاست در جشنواره شمس تبریزی در خوی شرکت میکنم و در روز بزرگداشت فردوسی و اخوان هم به آرامگاه میروم. ازطرفی مولانا هم ریشه خراسانی دارد و مسیر مهاجرت مولانا، از بلخ تا قونیه، شباهتی به همین مسیر داشت. احساس میکردم بهعنوان یک مشهدی، فردوسی هم حقی بر گردن ما دارد و این سفر، ادای حق من به این شاعر بلندآوازه بود.
یکی از انگیزههای اصلی من از این سفر همین بود که هویت ایرانیمان پررنگ شود
-خودتان دوست داشتید در جادههای خارج از کشور بیشتر ایرانیبودنتان دیده شود یا دوچرخهسواربودنتان؟
بدون شک ایرانیبودنم برایم مهمتر بود.
-در طول سفر در جادههای ایران المانهایی از فردوسی و شاهنامه دیدید؟
راستش خیر. یکی از انگیزههای اصلی من از این سفر همین بود که هویت ایرانیمان پررنگ شود. خوشبختانه هر روز حدود ۷ هزار نفر در صفحه مجازی، سفرم را دنبال میکردند و بازخورد زیادی هم گرفتم.
-اگر فردوسی بزرگ، میدید یک دوچرخهسوار، مسیر توس تا قونیه را رکاب میزند، فکر میکنید درباره این سفر چه میگفت؟
سؤال جالبی است. این سفر هم مسافت زیادی داشت و هم روحیهای قوی میخواست. چون نگاه من بیشتر فرهنگی بود تا ورزشی، فکر میکنم این مسیر برای فردوسی هم قابل توجه میبود. شاید حتی داستانی برایش میساخت.
-معمولا در رکابزدنهای طولانی، آدم مدام با خودش خلوت میکند. خلوت درونی شما در این مسیر چه بود؟
بیشتر از هر چیز، مدام به خودم انگیزه میدادم که وسط راه، جا نزنم. سفر با دوچرخه سخت است؛ چون همه کارها را باید خودت انجام بدهی و گاهی خستهکننده میشود.
-شما در پایان این سفر، خودتان را به فردوسی نزدیکتر دیدید یا به مولانا؟
به مولانا. روحیات او، بهویزه بعداز ملاقات با شمس، برایم به آن انقلاب درونیای که خودم در این سفر تجربه کردم، نزدیکتر است.

-بعضیها مهاجرت میکنند تا دور شوند؛ اما شما برعکس، به جاده زدید تا این سرزمین را بیشتر ببینید. دنبال چه چیزی بودید؟
دنبال دیدن اقوام مختلف ایرانی و تنوع زندگی در ایران بودم.
-بیتی از فردوسی بود که در این سفر با خودتان مرور کنید؟
فریدون فرخ فرشته نبود/ ز مشک و ز عنبر سرشته نبود// به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی. این بیت را دوست دارم؛ چون درباره رفتار انسانها و آن انقلاب درونی است که میتواند آدم را متحول کند.
-وقتی به قونیه رسیدید، شهری که برای خیلیها مقصدی عاشقانه و عارفانه است، چه حسی داشتید؟
بیشتر حس غرور و پیروزی داشتم. وقتی به قونیه رسیدم، احساس کردم یک تحول درونی در من شکل گرفته؛ حسی که توضیح دادنش سخت است.
* این گزارش چهارشنبه ۲۳ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.