تحویل سال نو در خط مقدم و زیر آوارها
بعضی نوروزها بوی بهار نمیدهند؛ بوی خاک و سنگر میدهند؛ نوروزهایی که سفره هفتسین آن، نه در خانه، که در دل خاکریزها پهن میشد و لحظه تحویل سال میان انفجار و شلیک گلوله گم میشد. خاطره نوروز سال۱۳۶۱ همیشه در ذهن سیدمحمود حسینی ماندگار شده است و با گذشت سالها، هنوز هم وقتی صحبت از سال نو میشود، ذهنش به آن خاکریز و آن نوروز متفاوت برمیگردد.
هفتسین جنگی
آقاسیدمحمود حدود هفتسال است که از اداره راه و ترابری بازنشسته شده است. او در نوجوانی، زمانیکه حدود بیستسال داشت، به مشهد آمد. در آن سالها برای گذران زندگی کارهای مختلفی انجام داد؛ از شاگردی در مغازههای اطراف ترمینال گرفته تا کارهای دیگر، تا اینکه سرانجام به استخدام اداره راه و ترابری مشهد درآمد. پس از ازدواج نیز محله خلج را برای زندگی انتخاب کرد و سالها در همانجا ساکن شد.
جوانی آقاسیدمحمود با سالهای جنگ تحمیلی همزمان شد. زمانی که هجدهسال داشت، برای گذراندن خدمت سربازی و دفاع از میهن، راهی مناطق مرزی شد و در کردستان خدمت کرد. آن روزها مردم کشورمان در تدارک استقبال از بهار و آغاز سال۱۳۶۱ بودند. در همان زمان، فرماندهان جنگ در جبهههای جنوب در تدارک عملیاتی گسترده بودند.
سیدمحمود هم آن زمان در جبهه به سر میبرد. او نوروز آن سال را در سنگر و درکنار سایر رزمندگان تحویل کرد؛ نوروزی که به گفته خودش، ماندگارترین قاب زندگیاش شد.
رزمندههایی که در همان نزدیکی حضور داشتند و فروریختن سقف سنگر را دیده بودند، سریع به کمک ما آمدند
او با یادآوری آن روزها میگوید: آن زمان کردستان صحنه درگیری میان نیروهای بعثی و رزمندگان کشورمان بود. ما کنار هم و با همان امکانات ابتدایی که داشتیم، برای خودمان سفره هفتسینی دستوپا کرده بودیم. میخواستیم حال و هوای نوروز را، هرچند ساده، در سنگر زنده نگه داریم. اما دشمن دائم مواضع رزمندگان ما را هدف قرار میداد.
او ادامه میدهد: در سنگرهای خودمان در حال دفاع بودیم که ناگهان در یکی از حملههای هوایی، صدای فرودآمدن خمپاره را شنیدیم. در یک لحظه، سنگرمان پر از گردوخاک شد و دیگر چیزی یادم نمیآید.
سال با انفجار تحویل شد
وقتی به هوش آمد، همرزمانش برایش تعریف کردند که براثر اصابت خمپاره، سقف سنگر فرو ریخته بود و آنها حدود بیستدقیقه زیر آوار مانده بودند. سیدمحمود میگوید: رزمندههایی که در همان نزدیکی حضور داشتند و فروریختن سقف سنگر را دیده بودند، سریع به کمک ما آمدند. سنگری که در آن گیر افتاده بودیم، خودمان با بلوک و کیسههای شن ساخته بودیم و حالا همان بلوکها و کیسهها روی سرمان ریخته بود و میان آنها گیر کرده بودیم.
او ادامه میدهد: بعد از اینکه ما را از زیر آوار بیرون آوردند، تازه متوجه شدم که نمیتوانم درست راه بروم. کمرم بهشدت درد میکرد. به همیندلیل امدادگران مرا به بیمارستان کردستان منتقل کردند. بعدها مشخص شد که براثر افتادن بلوکها روی پشتم، کمرم آسیب دیده است. هنوز هم آن درد قدیمی همراهم است.
نوروز آن سال برای سیدمحمود فقط آغاز یک سال تازه نبود؛ نوروزی بود که بوی باروت میداد و با صدای انفجار تحویل شد. سفره هفتسینی که رزمندهها با چند وسیله ساده در دل سنگر چیده بودند، شاید سادهترین سفره نوروز دنیا بود، اما برای آنها معنای دیگری داشت؛ نشانهای از امید در میانه جنگ.
* این گزارش سهشنبه ۲۹ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۹ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.