نرگس شرفی با کتاب رفاقت دیرینه دارد
آفتاب که میزند، خواب هم با چشمهای نرگس شرفی، خداحافظی میکند؛ حتی اگر تا پاسی از شب را به مطالعه گذرانده باشد. بانوی محله طبرسیشمالی، هنوز در بستر است که برنامه روزانه و زمانبندی دقیق هرکدام را در ذهن مرور میکند؛ از پختوپز برای ناهار گرفته تا سرزدن به بازار، رفتن به جلسه قرآنی که یکی از همسایهها، میزبان برگزاری آن است و مهیاکردن خانه برای دورهمی شبانه فرزندان و نوههایش.
او در ۵۹ سالی که از خدا عمر گرفته، یک چیز را ثابت کرده است؛ اینکه هرقدر کار روی سرش بریزد، باز هم برای رفیق دیرینهای که عاشقانه دوستش دارد، زمانی را کنار خواهد گذاشت. سرخوش از این علاقه دیرینه، میخندد و علاقهاش را اینطورخلاصه میکند: «کتابها، جان من هستند.»
زیرزمین خانه دایی در قرق کتاب
از دهه ۵۰ که کودکیاش را در آن سپری کرد، خاطرات خوش خانه پدری را به یاد میآورد. لبخند مهربان مرحوم پدر را میبیند که با وجود نداشتن سواد، طرفدار درس خواندنِ دختر یکییکدانهاش بود. همچنین مادر را که در همهگیری بیسوادی در عصر پهلوی، با آن شش کلاس سواد، جزو زنان تحصیلکرده زمان خود به حساب میآمد؛ «مادرم خدابیامرز، اهل کتاب و روزنامه بود.
یادم است از دبستان حسن کیانی در مسلم شمالی که برمیگشتم خانه، میدیدم با علاقه، مشغول مطالعه است. گاهی روزنامه میخواند، گاهی مجله و گاهی کتاب. از تمام کتابهایی که توی دست و بال مادرم بود، ناپلئون بناپارت را خوب یادم مانده است.»
رد نگاههای مبهم نرگسخانم، میگوید که همچنان در شیرینی دنیای کودکی و نوجوانیاش به سر میبرد؛ در زیرزمین خانه دایی که در محله فاطمیه بود و در قرق کتاب و مجله؛ «خانه دایی، نزدیک مدرسه سوسن بود که بعدها اسمش را گذاشتند لالههای انقلاب. همان مدرسهای که من تا کلاس نهم را در آن خواندم.
یادم است زیرزمین خانه دایی پر از روزنامه، مجلههای جدول و کتاب بود. دایی که میدید من و مادرم، چقدر این جور چیزها را دوست داریم، چندتایی را میداد با خودمان بیاوریم خانه. اینطوری دیگر لازم نبود پول بدهیم و کتاب کرایه کنیم و در دخل و خرج خانواده مان صرفهجویی میشد.»
جایگزین یک رؤیا
بهجز ریاضی که هیچجوره نمیتوانست با محاسباتش کنار بیاید، با بقیه درسها میانه خیلی خوبی داشت. ادبیات فارسی، عشق اول نرگس بود، درس عربی را با تمام وجود دوست داشت و کتابهای درس تاریخ و جغرافی را هم از حفظ بود. او در رؤیاهایش میدید که ادامه تحصیل داده و معلم شده است، اما رؤیای او با ازدواج در چهاردهسالگی و سه فرزندی که با اختلاف سنی کمتر از دو سال، به دنیا آمدند، فرصتی برای تحقق پیدا نکرد.
با امکانات قدیم، بچهداری کار سادهای نبود و شبها که بچهها را میخواباندم، وقت قرار من و کتابهایم سر میرسید
بانوی محله طبرسیشمالی، بهجای فراموشکردن رؤیای خود، آن را از راهی دیگر جستوکرد؛ «نگذاشتم مشغلههای همسرداری و فرزندآوری، بین من و مطالعه، فاصله بیندازد. کارهای خانه را منظم و بهموقع انجام میدادم و فراغتم را با خواندن کتاب و مجله و روزنامه، پر میکردم. با امکانات قدیم، بچهداری کار سادهای نبود و در طول روز، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. شبها که بچهها را میخواباندم، وقت قرار من و کتابهایم سر میرسید. آنقدر میخواندم که از خستگی خوابم ببرد. خدا را شکر همسرم همیشه همراه بوده و با اینکه خودش علاقهای ندارد، هیچ وقت مانع علاقه من به مطالعه نشده است.»
جمعهبازار مدرس، پاتوق قدیمی نرگس خانم
چشمانتظاری برای انتشار شماره جدید مجله خانواده و خرید آن از کیوسک چهارراه برق، خاطرهای خوش است که تکرار چندین و چندساله آن، از لذتش برای خانم شرفی، کم نکرده است. بیستسال عضویت در کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی واقعدر حرم مطهر نیز، بخشی از نیاز دائمی او به کتاب را رفع و رجوع کرده است.
میگوید: دو تا کتاب میتوانستیم به امانت ببریم، برای دو هفته. زمانی که مثل الان پادرد نداشتم، گاهی هفتهای دو بار حرم میرفتم تا هم با حضرت دیداری تازه کنم و هم کتابهایی را که امانت برده و یکیدو روزه تمام کرده بودم، تحویل بدهم.
مغازهای در طبقه منهای یک مجتمع زیستخاور که پیرمردی در آن به کرایه کتاب مشغول بود نیز بخش دیگری از خاطرات این بانوی کتابباز است که گذشت چندینسال از آن، جزئیات را از ذهنش پاک کرده است.
او ادامه میدهد: جوانتر که بودم صبحهای جمعه، خودم را از طبرسیشمالی میرساندم به جمعهبازار کتاب در خیابان مدرس. کتابهای دست دوم زیادی را خریدم و خواندم. بعد هم اهدایشان میکردم به کسانی که اهل مطالعه باشند. راستش بین دوروبریهای من، حتی بین اعضای خانوادهام، کسی نیست که به اندازه من، حال و حوصله کتابخواندن داشته باشد تا این کتابها را برایش نگه دارم.
میگوید که از میان صدها جلد کتابی که تاکنون خوانده است، چندتایی را فراموش نمیکند؛ مثل رمان برباد رفته، اثر ماگارت میچل که نویسندهاش را مفتخر به جایزه ادبی پولیتزر کرده است.
در میان جمع و تنها
طبع لطیف، مدیریت زمان، اطلاعات عمومی بالا، حافظه قوی و رعایت آداب معاشرت با دیگران، تنها گوشهای از فرهیختگی بانوی محله طبرسیشمالی است که در اثر چند دهه همنشینی با کتاب، در وجود او خانه کرده است. او که بهدلیل محدودیتهای جسمی ناشی از اقتضای سن و سال، به خواندن نسخههای اینترنتی کتاب، روی آورده است، میگوید که بهانههایی ازقبیل مشغله را برای کتابنخواندن قبول ندارد. بعد هم آقای شهید ایران را مثال میزند که با تمام گرفتاریهای رسیدگی به امورات کشور و جلسههای مختلف، برنامه مطالعه روزانه داشتند.
نرگسخانم از گستره مطالعاتش در زمینه سیاسی، اقتصادی، ادبیات، تاریخ، جغرافیا و ... میگوید و تنهایی عمیقی که ناگزیر، بهسراغ کتابخوانها میآید: حرفم را به حساب خودستایی نگذارید. طبیعت قضیه این است که کتاب، از تو آدم دیگری میسازد. وقتی زیاد کتاب بخوانی، چیزهایی را درک میکنی که کتابنخوانها درک نمیکنند و با گفتن تو هم، متوجهش نمیشوند. سطح خواستهها، نوع نگاه و تحلیلت و جنس دغدغههایت با آنها متفاوت میشود. حس تنهایی میکنی. به قول معروف «درمیان جمع و تنها».
* این گزارش یکشنبه ۱۵ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۷ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.