کد خبر: ۴۹۵۴
۲۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
خیابان رسالت، قطب چادردوزی مشهد است

خیابان رسالت، قطب چادردوزی مشهد است

اگر مسیرتان به خیابان رسالت مشهد خورده باشد، حتماً متوجه شده‌اید که چادرخودرو در این خیابان تولید می‌شود و می‌توان گفت قطب چادردوزی در مشهد و استان‌های همجوار همین خیابان است.

اگر به چند دهه قبل برگردیم می‌رسیم به مغازه‌هایی که شاگرد وردست اوستایش مشغول به کار است. اوستا نه تنها آموزش حرفه و انتقال تجربه به شاگردش برایش مهم است، بلکه نسبت به اخلاق و حل مشکلات شاگردش تعهدی نانوشته دارد. شاگردها هر سال با فوت و فن کار اوستا بیشتر آشنا می‌شوند و در رشته‌های مختلفی هم چون لوله‌کشی، برق کاری، خیاطی، نجاری و... سر رشته دارند و بعضی هم همان کار شاگردی را ادامه دادند و امروز اوستا کار حرفه‌ای هستند و مهارت اداره کردن زندگی را دارند.

در این شماره به سراغ اوستایی رفتیم که شاگردان زیادی تربیت کرده و به مرحله اوستایی رسانده‌است و حال شاگردانش ادامه دهنده چرخه اوستا شاگردی هستند.

 

قطب چادردوزی استان

اگر مسیرتان به خیابان رسالت مشهد خورده باشد، حتماً متوجه شده‌اید که چادرخودرو در این خیابان تولید می‌شود و می‌توان گفت قطب چادردوزی در مشهد و استان‌های همجوار همین خیابان است. هر مغازه را که می‌بینی چند اوستا و شاگرد سرشان گرم کار است. یکی از این مغازه‌ها توجهم را به خود جلب می‌کند.

نوجوانی پشت چرخ خیاطی نشسته و سخت مشغول دوختن چادر خودرو است از کارش لذت می‌برم و در دل تحسینش می‌کنم که این بچه، حرفه‌ای را در این سن کم یاد گرفته است. جلوتر می‌روم و کمی به کارش نگاه می‌کنم اوستایش که آقای بی‌نوا نام دارد با روی خوش تعارف می‌کند. وارد مغازه می‌شوم و ساعتی با او و شاگردش آقا سجاد هم‌کلام می‌شوم.

 

از بیکاری بی‌زار بودم

اوستا رضا جوان دهه شصتی است و از سال ۱۳۸۱ در خیابان رسالت در حرفه چادردوزی شاگردی کرده و حالا اوستا شده است. او اوایل دهه ۸۰ به اتفاق خانواده خود از روستایشان به مشهد می‌آید.

رضا همین ابتدای کار پلی به گذشته خود می‌زند و می‌گوید: ۱۵ سال سن داشتم که از زاوین کلات به مشهد آمدیم آن موقع در روستایمان کار نبود. از طرفی پدرم بیمار بود و به درمان نیاز داشت. از بیکاری بی زار بودم. دنبال کار می‌گشتم. یک روز از خیابان رسالت عبور می‌کردم که چادر‌های مسافرتی توجهم را به خود جلب کرد.

فردی در حاشیه خیابان مشغول چادردوزی بود به سراغش رفتم و گفتم «اوستا شاگرد نمی‌خوای؟» اوستا هم ظاهرا پیگیر شاگرد بود نگاهی به قد و قواره‌ام انداخت و در جوابم گفت «شاگرد می‌خوام، شما از همین الان می‌تونی اینجا کار کنی!» خوش‌حال شدم  کیفم کوک کوک بود. آن روز اجازه گرفتم رفتم منزل و صبح اول وقت قبل از رسیدن اوستایم-جوادآقا- در مغازه بودم.

 

به کارم علاقه داشتم

رضا از دوران شاگردی‌اش می‌گوید: بچه زبر و زرنگی بودم شش‌دانگ حواسم به اوستا جواد بود تا پیچ و خم کار را زود یاد بگیرم. سه سال و دوماه پیش جوادآقا شاگردی کردم در این مدت جوادآقا درس‌های زیادی به من آموخت. کلید در مغازه را داشتم و مسئولیت باز و بسته کردن دکان به عهده من بود.

به یاد دارم یک روز صبح کمتر از پنج دقیقه اوستام از من زودتر آمده بود و به‌دلیل این بی‌نظمی، می‌خواست من را تنبیه کند. اوستا جواد گفت« رضا لوازمت را بردار و برو من شاگرد بی‌نظم نمی‌خوام!» تا این حرف را شنیدم به درخت در مغازه تکیه دادم و شروع کردم به گریه کردن! چون واقعا به کارم علاقه‌مند بودم. این حرکت اوستا باعث شد دیگر این بی‌نظمی تکرار نشود.

 

مستقل شدم

این شاگرد بعد از مدتی تجربه کسب می‌کند و اوستا می‌شود. او در این باره می‌گوید: خداروشکر با حمایت جوادآقا بعد از سه سال و دو ماه خودم اوستا شدم و تصمیم گرفتم مستقل شوم.

با مشورت اوستا جواد مغازه‌ای کرایه کردم و امیر بخشی(خدا پدرش را بیامرزد) جنس نسیه داد. من هم چادر دوختم و فروختم و پولش را دادم. رضا که با میل و اراده خودش زمانی شاگردی می‌کرد تصمیم گرفته است شاگردی همچون خودش تربیت کند تا حداقل یک نفر در آینده از جمعیت بیکاران جامعه کم شود.

او سجاد چم پور که کلاس هفتم است را به شاگردی می‌پذیرد تا فوت و فن اوستایی را به او منتقل کند. سجاد آن‌قدر مهارت کسب کرده که در بین شاگردهای کسبه این محل زبانزد است و در نبود اوستا رضا کارش را به خوبی انجام می‌دهد.

 

اوستا شاگردی قدیم و جدید

 

زنگ کار 

با فرارسیدن فصل تابستان و تعطیلی مدارس برای بسیاری از کودکان و نوجوانان آغاز تفریح، ورزش و کلاس‌های فوق برنامه است بسیاری هم کمر همت را می‌بندند و در گرمای داغ تابستان در حرفه‌های مختلف شاگردی می‌کنند.

این‌ها بزرگ مردان کوچکی هستند که نزد پدران خود و یا اوستاکاران شاگردی می‌کنند تا راه و رسم رزق و روزی حلال را یاد بگیرند و اگر بنا بود در آینده کسب و کاری راه بیندازند پیچ و خم کار را بلد باشند و از بیکاری رنج نبرند که سجاد از آن دسته افرادی است که  روی خوشی با بیکاری ندارد. او 11 سال سن دارد و ساکن محله ابوطالب است.  با سجاد هم‌کلام می‌شوم.

او در ابتدا می‌گوید: دو سال است ایام عید نوروز و تعطیلات تابستان در کنار اوستا رضا شاگردی می‌کنم. آقا رضا بعضی از کارهایی را که تشخیص می‌دهد می‌توانم انجام دهم به من آموزش می‌دهد و من هم سعی می‌کنم به خوبی کار را تمام کنم. اکنون فروشندگی و دوخت چادر خودروهای پراید، پژو و... را یاد دارم طوری که اگر اوستایم نباشد پارچه برش بزنم و بدوزم.
زوج جوانی برای خرید چادر مسافرتی در مغازه می‌آیند. سجاد وسط مصاحبه یک باره بلند می‌شود و به سراغ مشتری می‌رود. توضیحاتش برای مشتری کاملا شمرده شمرده و فنی است.

از کیفیت چادرهای ایرانی و خارجی برای مشتری توضیح می‌دهد. با همان سن کمی که دارد روی چادر ایرانی بیشتر تمرکز می‌کند.  مشتری از او اجازه می‌خواهد تا سری به سایر مغازه‌ها بزند. بعد از چند دقیقه دوباره سراغ سجاد می‌آیند و یک چادر مسافرتی می‌خرند.

 

اولین باری که پشت چرخ خیاطی نشستم

سجاد اولین باری را که پشت چرخ خیاطی نشسته است به خوبی یاد دارد. او می‌گوید: همان روزهای اول که برای شاگردی آمده بودم تکه پارچه را می‌خواستم بدوزم تا پدال چرخ خیاطی را فشار دادم ناگهان سوزن چرخ شکست! همان‌جا اوستا رضا آمد سوزن را برایم تعویض کرد و کلی درباره کار با چرخ برایم صحبت کرد.

بعد هم که رفته رفته کار با چرخ را یاد گرفتم. سجاد علاوه بر اینکه راه و رسم کسب و کار را در فصل تابستان می‌آموزد با برنامه‌ریزی که کرده از تفریحات تابستانی جا نمانده است. او می‌گوید: ماهانه مبلغ ۲۰۰ هزار تومان از اوستاکارم مزد می‌گیرم که از این مبلغ ۸۰ هزار تومان آن را ماهانه به مدرسه فوتبال می‌دهم. در آینده دوست دارم فوتبالیست خوبی باشم.

 

از پس کارهای مغازه بر می‌آیم

اما مغازه آقا رضا تنها مکان خیابان رسالت نیست که رسم استاد و شاگردی هنوز در آن برقرار است. یکی دیگر از این کارگاه‌های چادردوزی که این رسم را رعایت کرده، کارگاه جوادآقای اصفهانی است با این تفاوت که شاگردکنونی این مغازه پسر خود صاحب کار است.

با احسان اصفهانی پسر بزرگ جوادآقا که به تازگی کنکورش را داده دقایقی گپ می‌زنیم. احسان که از پنج سالگی تا امروز پیش پدر، شاگردی کرده و الان به نوعی اوستاست، می‌گوید: سن و سالم خیلی کم بود که با پدرم به مغازه می‌آمدم. بعضی اوقات که پدرم مانع آمدن من می‌شد گریه می‌کردم و هر طور بود مجبورش می‌کردم من را با خودش ببرد. وقت‌هایی هم که خواب می‌ماندم تماس می‌گرفتم و می‌گفتم که بیا دنبالم.

احسان هم مانند رضا الان از پس خیلی از کارهای مغازه بر می‌آید و اوستا جواد با اطمینانی که به او دارد مغازه را تقریبا به او واگذار کرده است.   

دوره نوجوانی دوره‌ای است که بچه‌ها حرف شنوی خوبی دارند و هرکاری اوستا به آن‌ها می‌گوید سریع انجام می‌دهند

 

 فرصت را غنیمت شمردم

اما رسیدن به خود اوستا جواد کمی سخت بود و سرانجام پس از چند روز پیگیری موفق می‌شویم با اوستا جواد اصفهانی قرار گفت‌وگویی بگذاریم. او در طول مدت کار خود حدود ۱۰ شاگرد را به مرحله اوستایی رسانده و حال همه برای خود کسب و کاری راه انداخته‌اند و زندگی خود را اداره می‌کنند.

همین ابتدای مصاحبه از او می‌خواهم درباره اینکه چطور به سمت این شغل رفته و شاگردی را از کجا شروع کرده‌است، توضیحی بدهد. او در این باره می‌گوید: پدرم در پایین خیابان فروشگاه سم فروشی داشت.

پیرمرد خوش برخوردی هم کنار این مغازه مشغول دوخت و دوز چادر بود. وقتی پدرم با من کاری نداشت به سراغ پیرمرد می‌رفتم و کمکش می‌کردم. پیرمرد ظهرها به مسجد می‌رفت و  قبل از رفتنش توضیحاتی می‌داد که چطور باید چادر را بدوزی. من هم این فرصت را غنیمت می‌شمردم و پشت چرخ می‌نشستم و کارهایی را که گفته بود می‌دوختم. با دقتی که روی کارم داشتم سرانجام کار را یاد گرفتم و خودم به تنهایی از پس این کار بر می‌آمدم.

 

گوشتش از شما استخوانش از ما

وی ادامه می‌دهد: حدود سال ۱۳۷۰ سربازی‌ام تمام شد. چند شغل دیگر را تجربه کردم، اما به این نتیجه رسیدم چادردوزی از همه این مشاغل بهتر است بنابراین در همین خیابان رسالت مغازه‌ای اجاره و کارم را شروع کردم.

اوستا جواد که تاکنون افراد زیادی زیر دستش شاگردی کرده‌اند می‌گوید: قدیم اوستا‌ها خیلی سخت‌گیری می‌کردند از طرفی خانواده‌ها فرزندانشان را به دست اوستا‌ها می‌سپردند و می‌گفتند «گوشتش از شما استخوانش از ما».

حتی گاهی اوقات شاگردها اگر خطایی می‌کردند اوستا عذر آن‌ها را می‌خواست اما آن‌ها پافشاری می‌کردند که بر سر همان کار بایستند و کارشان را ادامه دهند. به نظر من هرکس در قدیم اوستای سخت‌گیری داشته، اکنون در کارش موفق‌تر است و مشکلات را به راحتی حل می‌کند.

 

اوستا شاگردی قدیم و جدید

 

شاگرد سالاری

این اوستای باتجربه از شاگردهای امروزی هم این‌طور گفت: امروزه  به نوعی شاگردسالاری شده است. بسیاری از اوستاها دقت می‌کنند که با شاگرد خود به خوبی رفتار کنند تا این شاگرد را از دست ندهد! ضمن اینکه بعضی از خانواده‌ها تک فرزند هستند و فرزندان خود را به قول معروف در پر قو بزرگ می‌کنند!.

حیفشان می‌آید که پسرشان را ایام بیکاری سرکار بفرستند تا حرفه یاد بگیرد این خانواده‌ها ترجیح می‌دهند فرزندشان زیر کولر بنشیند و صبح تا شب درگیر فضای مجازی و اینترنت و... باشد تا اینکه بر سرکار بیاید که به نظر من سخت در اشتباه هستند.
جواد اصفهانی بهترین زمان شاگردی را دوران نوجوانی می‌داند و می‌گوید: دوره نوجوانی دوره‌ای است که بچه‌ها حرف شنوی خوبی دارند و هرکاری اوستا به آن‌ها می‌گوید سریع انجام می‌دهند و البته کار را هم بهتر یاد می‌گیرند مسئولیت‌پذیر بار می‌آیند و به نظر من بهترین دوره برای شاگردی همین دوران است اما بچه‌ها بزرگ‌تر که می‌شوند مغرورترند و نمی‌توانند با اوستا کنار بیایند.  

 

هر کاری کار نیست!

او در انتها چند کلمه‌ای هم با والدین سخن گفت: خانواده‌هایی که در نظر دارند فرزندانشان را سرکار بفرستند درباره شغل و اوستا حتما تحقیق کنند بعضی از خانواده‌ها دلشان به این خوش است که فرزندشان سرکار می‌رود حال آن کار می‌خواهد گیم‌نت باشد! این اشتباه است و ممکن است در آینده فرزندشان به مشکل برخورد کند و راهش کج شود.

 

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام