کد خبر: ۶۰۵۴
۰۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
حاجی عرب و ربابه خانم ۸ سال در جبهه‌ زندگی کردند

حاجی عرب و ربابه خانم ۸ سال در جبهه‌ زندگی کردند

رزمنده‌ها «موسی پیرگزی» را به‌نام «حاجی‌عرب» می‌شناختند. او با آغاز جنگ تحمیلی، در سال ۵۹ و در بیست‌وهشت‌سالگی به جبهه رفت و تا زمان آتش‌بس، درمجموع ۸۶ ماه خدمت کرد. همسرش ربابه شریعتی هم پا به پای او در پشت جبهه حضور داشت.

سابقه مبارزه و مجاهده‌اش، به پیش از انقلاب اسلامی برمی‌گردد؛ آن زمان که شلوارکردی می‌پوشید تا در جیب‌های بزرگش، اعلامیه‌های امام‌خمینی را مخفی و سپس توزیع کند.او بعد‌ها با آغاز جنگ تحمیلی، در سال ۵۹ و در بیست‌وهشت‌سالگی به جبهه رفت و تا زمان آتش‌بس، درمجموع ۸۶ ماه خدمت کرد و رشادت‌های زیادی از خود نشان داد.

به‌گفته خودش، از مجموع این ۸۶ ماه خدمت، تنها سه ماهش را در خاک ایران بود و بقیه روز‌های خدمتش را در کنار دیگر نیرو‌های برون‌مرزی در مناطق موصل، کرکوک، دهوک و بارزان عراق، به‌سر برد. آن‌ها به‌طور میانگین، گروهی پانزده‌نفره را تشکیل می‌دادند و از طریق ارتباط با کرد‌های عراق، با کار گذاشتن تله‌های مین، نیرو‌های پشتیبانی و تدارکات عراقی را به هلاکت می‌رساندند.

موسی پیرگزی که رزمنده‌ها او را به‌نام «حاجی‌عرب» می‌شناختند، تا زمان آتش‌بس و عملیات مرصاد، به خدمت در راه وطنش ادامه داد و در این مدت، همسرش نیز از او حمایت کرد و در پشت جبهه، در کنار دیگر همسران رزمندگان، فعالیت می‌کرد.

ربابه شریعتی در پیش از انقلاب برای افراد محروم و مبارزان انقلابی، نان می‌پخت و با وجود داشتن دو بچه کوچک، همراه شوهرش و در پیروی از فرمان امام‌خمینی برای فعالیت در جهادسازندگی، بدون هیچ چشمداشت مادی در دروی گندم مزارع حاشیه شهر، به روستاییان کمک می‌کرد.

او سال ۱۳۶۵ همراه دخترانش به شهرستان نقده (از توابع استان آذربایجان‌غربی) مهاجرت کرد تا دوشادوش شوهرش، در جنگ نابرابر و در پشت صحنه نبرد هشت‌ساله تحمیلی حضور داشته باشد. خانواده شریعتی از ساکنان قدیمی محله رازی در قاسم‌آباد هستند که به‌مناسبت ۵ مرداد، سالروز عملیات افتخارآفرین مرصاد، با آن‌ها گفتگو کردیم.

 

اوستا موسی بنایی می‌کرد و کار و بارش سکه بود

حدود چهار دهه پیش، شغل بنایی وضعیت خیلی بهتری در مقایسه با امروز داشت و استاد‌های بنا، وضعیت مالی خوبی داشتند. موسی پیرگزی، یکی از استاد‌های بنّای آن زمان بود که چند شاگرد داشت، کارش رونق داشت و درآمدش راضی‌کننده بود. او که در چهارده‌سالگی با دختری متدین ازدواج کرده بود، خرج زندگی مشترکش را ازطریق این حرفه درمی‌آورد.

کار او به شیفت صبح محدود می‌شد؛ چون بعدازظهر‌ها به فعالیت دیگری می‌پرداخت. خودش در این‌باره می‌گوید: «سال‌های ۵۶، ۵۷ شلوارکردی می‌پوشیدم و اعلامیه‌های امام را طوری در جیب شلوار جاسازی می‌کردم که کسی به من مشکوک نشود و بعد هم در فرصتی مناسب، آن‌ها را توزیع می‌کردم. آن زمان در محله آبکوهِ سجاد، سعدآباد ساکن بودیم.

صبح‌ها به بنایی می‌رفتم و عصر‌ها اعلامیه توزیع می‌کردم یا همراه همسرم به زمین‌های کشاورزی محدوده محله امام‌هادی (ع) می‌رفتیم و برای اجرا کردن فرمان امام‌خمینی (ره) مبنی‌بر خودکفایی و کمک به کشاورزان، گندم‌ها را در کنار دیگران درو می‌کردیم. همسرم، گاهی در تنور خانه مادرش، برای محرومان و انقلابی‌ها نان می‌پخت و گاهی هم در تظاهرات شرکت می‌کرد. او یک‌بار در راهپیمایی زیر دست و پای مردم مانده و صورتش خونی شده بود.» 

 

حاجی عرب و ربابه خانم 8سال در جبهه‌ها حضور داشتند

 

برای مبارزه، آماده بودیم

«وقتی جنگ تحمیلی علیه ایران شروع شد، به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی که قبلا انجام داده بودیم، روحیه مبارزه و رزم را داشتیم.» این را پیرگزی می‌گوید و می‌افزاید: «یقین داشتم که این جنگِ حق علیه باطل است؛ به همین دلیل با اینکه همسرم باردار بود، برای دفاع از وطنم به جبهه‌های جنگ رفتم.»

به اینجای صحبتش که می‌رسد، همسرش، ربابه شریعتی، می‌گوید: «لباس‌هایش را که جمع‌وجور می‌کردم و در ساک سفرش می‌گذاشتم، اشک می‌ریختم؛ اشکی که بر اثر دلتنگی بود. حاج‌آقا هم رو به من می‌کرد و می‌گفت اگر ناراحت هستی، نمی‌روم، اما من، چون می‌دانستم راه درستی را انتخاب کرده است، از او می‌خواستم به گریه من توجه نکند و از تصمیمش منصرف نشود.»

 

با اینکه همسرم باردار بود، برای دفاع از وطنم به جبهه‌های جنگ رفتم، چون یقین داشتم جنگ حق علیه باطل است

در اولین اعزام، با ما اتمام حجت کردند

این‌گونه می‌شود که پیرگزی سال ۵۹ به جبهه می‌رود و به‌عنوان خط‌شکن، در مناطق جنگی شروع به خدمت می‌کند؛ «اولین اعزام‌ها هرگز فراموش نمی‌شود. به خاطر دارم که در اولین اعزام رسمی، مسئول آموزش، نیرو‌ها را به‌خط کرده و با همه اتمام حجت کرد. او گفت این راه یعنی خمپاره خوردن و تکه‌تکه شدن و به دست دشمن افتادن. به ما فهماند که شاید زنده‌زنده پوستت را بکنند و حرف‌های دیگری زد تا درمجموع به ما بگوید هرکسی بخواهد، می‌تواند الان برگردد، اما همه بچه‌ها برای رفتن به خط مقدم آماده بودند. مسئولیت خط‌شکنی را هم به من دادند.»

او از خاطره‌ای نیز یاد می‌کند؛ «یک‌بار در تپه‌ای واقع در ارتفاعات، نزدیک کله‎قندی که تپه استراتژیکی بود، عملیات سنگینی انجام شد. ما همان شب، ساعت یک، عملیات خود را با رمز یازهرا (س) شروع کردیم. بعثی‌ها همان‌جا توپخانه‌ای داشتند و تعداد زیادی از نیرو‌های ما را به شهادت رساندند، اما سرانجام ما پیروز شدیم و آنجا را یک‌ساعته فتح کردیم. بعثی‌ها حتی به پیکر‌های شهدای ما هم رحم نمی‌کردند و گاهی تله‌های انفجاری در اجساد شهدای ما جاسازی می‌کردند.»

 

حاجی عرب و ربابه خانم 8سال در جبهه‌ها حضور داشتند

 

شناسایی خانه‌های تیمی منافقین

پیرگزی بعد از این عملیات نفس‌گیر، برای مدتی به مشهد برمی‌گردد؛ «مشهد هم که آمدم، دلم آنجا بود. بعد از اینکه به عضویت بسیج و سپاه درآمدم، دوسالی در مشهد، مقر منافقین و تیم‌های وابسته‌شان را شناسایی و منهدم می‌کردیم.» او در ادامه به آموزش‌های تخصصی، برای رویارویی با صحنه‌های دشوار جنگ اشاره می‎کند و می‌گوید: «بعد از دو سال دوباره به جبهه برگشتم و دوره‌های آموزشیِ آبی و خاکی و کوهستانی و جنگ‌های چریکی را به‌صورت تخصصی پشت‌سر گذاشتیم. در این آموزش‌ها به ما می‌گفتند اگر در شرایطی قرار گرفتید که هیچ آذوقه‌ای نداشتید و قورباغه‌ای دیدید، برای زنده ماندن از گوشت آن بخورید. این آموزش‌ها برای حضور در منطقه‌های دشمن بود؛ یعنی ما باید پنهانی به مقر و خاک آن‌ها نفوذ می‌کردیم که همین اتفاق هم افتاد.

تیم ما ۱۵ نفر از بچه‌های سپاه قدس بودند. بعضی کرد‌های عراق که بیشترشان روستایی بودند نیز، با ما همکاری می‌کردند. درواقع آن‌ها به‌دلیل علاقه‌‎ای که به امام‌خمینی داشتند، این کار را انجام می‌دادند. ما پس از اینکه مناطق عملیاتی دشمن را در خاک خودشان مشخص می‌کردیم، به آن‌ها ضربه کاری را وارد کرده و مین‎‌گذاری می‌کردیم. یادم هست چندباری که خودم مین‌ها را در مسیر کامیونِ تجهیزات و تسلیحات دشمن کار گذاشتم، بعد از چند دقیقه، کامیون روی هوا رفت.»

 

گروهمان، هیچ‌وقت لو نرفت

به‌گفته مبارز سال‌های جنگ، کار این گروه پانزده‌نفره نه‌تنها این ضربه زدن‌های کاری بوده، بلکه به هواپیما‌های خودی نیز برای هدف گرفتن دشمن، گرا می‌دادند؛ «نقاط سوق‌الجیشی بعثی‌ها را مشخص می‌کردیم و به هواپیما‌های خودمان برای اینکه به هدف بزنند، گرا می‌دادیم.»

پیرگزی با اشاره به حساسیت کار می‌گوید: «گروه پانزده‌نفره ما هیچ‌وقت در آن منطقه حساس لونرفت. فرماندهان ما مدام تغییر پیدا می‌کردند و اسامی مستعار داشتیم که اسم مستعار من حاجی‌عرب بود. سرانجام بعد از ۱۱ ماه حضور در بارزان و عملیات‌های موفقیت‌آور و قلع‌وقمع تعداد زیادی از افراد دشمن، برای یک مرخصی چهل‌روزه به مشهد آمدم و سپس به حج تمتع رفتم.»

 

حاجی عرب و ربابه خانم 8سال در جبهه‌ها حضور داشتند

 

از شدت دلتنگی برای شوهرم، به نقده رفتم

حاج‌خانم بعد از چند سال دوری و دلتنگی‌های زنانه، در سال ۶۵ تصمیم می‌گیرد دست دو دخترش را بگیرد و به «نقده» برود تا دوشادوش شوهرش بجنگد؛ «آن‌قدر دوری همسرم برایم سخت بود و دلتنگی به من فشار می‌آورد که تصمیم گرفتم پیش او بروم. سرانجام به آنجا رفتیم و در شهرک امام‌خمینی در نقده مستقر شدیم.

مواقعی که همسرم به عملیات می‌رفت، او را به خدا می‌سپردم؛ چون می‌دانستم که رفتنش با خودش است و آمدنش با خدا. من هم سعی می‌کردم در نبودش، همراه سایر خانواده‌های رزمنده‌ها در پشت صحنه خدمت کنم و علاوه‌بر این، به همدیگر روحیه می‌دادیم. گاهی در مواقع اضطراری، همه خانم‌هایی که همسرانشان به عملیات رفته بودند، در یک خانه جمع می‌شدند و در کنار هم می‌خوابیدند تا احساس تنهایی نکنند.»

 

حاجی عرب و ربابه خانم 8سال در جبهه‌ها حضور داشتند

حضور در صحنه عملیات مرصاد

موسی پیرگزی، شهروند محله رازی، در ادامه از آخرین رخداد‌های جنگ تحمیلی و عملیات «مرصاد» می‌گوید: «امام‌خمینی (ره)، قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت، اما بعثی‌ها برای اینکه منافقین به اهداف شوم خود برسند، ابتدا جنگ زرگری راه انداختند و بعضی نیرو‌های ما را درگیر کردند. فوری خبر رسید که منافقین با همدستی بعثی‌ها و با نقشه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده، حرکت‌هایی را شروع کرده‌اند.

من آن زمان در اشنویه بودم. تعدادی از نیرو‌ها را برای شرکت در عملیات مرصاد فرستادند، اما من، چون مسئول پشتیبانی بودم، مجبور بودم برای تدارک مهمات، در اشنویه بمانم. آن‌ها برای اینکه نیرو‌های مارا فریب دهند، لباس سپاهیان ما را پوشیده و از تنگه دوکوهه مرصاد عبور کرده بودند. روستاییانِ آگاه همان اطراف نیز، فوری به بچه‌های سپاه اطلاع دادند که این‌ها غریبه‌اند و از ما نیستند. نیروی هوایی عراق با حمایت مقدماتی، آن‌ها را برای ورود به عمق خاک ایران و درنهایت، فتح تهران، ترغیب می‌کردند. با این اتحاد شوم، قسمت‏‌هایی از خاک ما هدف تجاوز قرار گرفت، اما بچه‌های سپاه در اقدامی ضربتی، آن‌ها را از همه طرف محاصره کردند.

جاده باخترا‌ن‌اسلام‏‌آباد در همان لحظات اولیه، انباشته از ادوات سوخته و اجساد شد و واکنش سریع رزمندگان، منافقین را به فراری مفتضحانه وادار ساخت. این عملیات در روز بعد نیز با حمله هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران با سرکوبی شدید منافقان ادامه یافت و دشمن را دچار شکست سخت و سنگینی کرد.»

سپس حاج‌خانم از موج وحشتی که در آغاز این حرکت شوم به‌خاطر پیشروی منافقین، بر همسایه‌ها سایه افکنده بود، می‌گوید: «فوری از وخامت اوضاع به ما خبر دادند و اینکه اگر بمانیم، هر خطری ما را تهدید می‌کند و این ازخدابی‌خبر‌ها رحم و مروتی ندارند؛ به همین دلیل سپاه، تعداد زیادی از زن و بچه‌های رزمنده‌ها را به تهران منتقل کرد.

به من هم خیلی اصرار کردند که بروم، اما من نرفتم. دلم گواهی می‌داد که ما باز هم پیروز می‌شویم. برای خانه‌های ما مامور ویژه‌ای گذاشته بودند و خودمان هم سلاح ژ ۳ در کنارمان داشتیم تا در صورت لزوم از خودمان دفاع کنیم. ما خانم‌ها در مدت کوتاه عملیات مرصاد نیز، بیکار ننشستیم و برای رزمنده‌ها آذوقه آماده می‌کردیم. بالاخره هم با رشادت‌های آنان، شر منافقان و دشمن بعثی به خودشان برگشت و ما پیروز شدیم.»

 

حاجی عرب و ربابه خانم 8سال در جبهه‌ها حضور داشتند

 

حضور فعال در انتخابات

این مبارز انقلابی و جبهه و جنگ، در سال ۷۲ بالاخره به مشهد برمی‌گردد. از سال ۷۳ ساکن محله رازی در قاسم‌آباد شده و  سال ۷۸ از سپاه بازنشسته می‌شود؛ «البته بعد از بازنشستگی، به درخواست نیروی انتظامی، دو سال نیز با این نهاد همکاری کردم و در مرز ایران و افغانستان، ورود و خروج افغانستانی‌ها را کنترل می‌کردم که به‌صورت غیرقانونی نباشد.»

او که حالا جزو هیئت‌امنای مسجد سیدالشهداست، به‌عنوان یک قدیمی و رزمنده جنگ، محل اعتماد و احترام اهالی است و  به‌مناسبت‌های مختلف، خاطرات جنگ را در مسجد سیدالشهدا (ع) بازگو می‌کند. حاج‌خانم از وجه دیگری از فعالیت‌های شوهرش نیز می‌گوید؛ «حاج‌آقا در زمان تمام انتخابات، فعالیت ویژه انجام می‌دهند و منزل ما، تبدیل به ستاد می‌شود. اهالی محله، چون به ایشان اعتماد دارند و می‌دانند که همیشه درباره کاندیدا‌ها اطلاعات کافی دارند، در زمان انتخابات با ایشان مشورت می‌کنند.»

 

این گزارش چهارشنبه، ۶ مرداد ۹۵ در شماره ۲۰۵ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام