کد خبر: ۶۷۰۱
۲۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
رقابت برادان ساقی در شهادت

رقابت برادان ساقی در شهادت

زینب مولوی، مادر ۸۲ ساله شهیدان ساقی باوجود مصایبی که دیده دلی جوان و روحیه‌ای تحسین‌برانگیز دارد. فرزند دومش جانباز است، دیگری شهید مأموریت سپاه، فرزند چهارم شهید دفاع‌مقدس و فرزند ششم جانباز و آزادۀ دفاع‌مقدس.

برای سومین‌بار است که پا به این خانه می‌گذارم؛ یک‌بار در دهۀ ۶۰ و آن‌قدر کوچک بودم که جز تصاویری مبهم از آن، چیزی به یاد ندارم، بار دیگر، دو سال پیش که خیلی اتفاقی مادر شهید را از ابتدای خیابان تا خانه همراهی کردم و یک بار هم حالا، برای مصاحبه.

قدمت و سادگی خانه با آن حال‌وهوای خاص خودش مرا به سال‌ها پیش و خاطرات خرید‌های کودکانه‌ام با پول‌های عیدی از مغازۀ پدر شهید می‌برد. این پدر حالا در نودسالگی، فرتوت و بیمار در گوشۀ خانه بستری شده است، به‌حدی‌که حافظه‌اش او را یاری نمی‌کند و توان صحبت ندارد.

به‌رسم قدیم‌ترها، طاقچۀ خانه، قاب خاطراتی از تصاویر شهیدان و بزرگان خانواده است و پنجرۀ بزرگ و پردۀ تور ساده و سفیدرنگ اتاق، یک دنیا نور می‌پاشند به دل غمدیدۀ مادروپدر این شهیدان؛ مادروپدری که در بهترین سال‌های عمرشان، بهترین‌های زندگی‌شان را در راه آرمان‌های دینی و انقلابی‌شان فدا کرده‌اند.

فرزند دوم جانباز است، دیگری شهید مأموریت سپاه، فرزند چهارم شهید دفاع‌مقدس و فرزند ششم جانباز و آزادۀ دفاع‌مقدس. در این صبح پاییزی، ساعتی را میهمان این خانوادۀ ایثارگر شده‌ام تا از آنچه بر آن‌ها گذشته است، بیشتر بدانم.



-اگر نروم، چه‌کسی برادرم را آزاد کند؟

زینب مولوی، مادر ۸۲ سالۀ شهیدان ساقی باوجود مصایبی که دیده است، دلی جوان و روحیه‌ای تحسین‌برانگیز دارد، کلامش را با صحبت از اولین شهیدش شروع می‌کند: «از هفت فرزندم که شش پسر و یک دختر هستند، موسی‌الرضا فرزند چهارمم بود که در ۲۲ سالگی شهید شد.

اخلاق خیلی خوبی داشت به‌طوری‌که گویی مانند ندارد. نه غیبت می‌کرد و نه اجازۀ غیبت می‌داد. اگر کسی غیبت می‌کرد، بامهربانی به پشتش می‌زد و می‌گفت «غیبت نکن».

با صدای خوبی که داشت، مکبر حرم و نیز مداح و مکبر و قاری مسجد محله بود. حتی یک‌بار هم، روزه یا نمازش قضا نشد و در جبهه هم پیش‌نماز بود. یادم هست چقدر تلاش می‌کرد تا من که سواد نداشتم، آیت‌الکرسی را یاد بگیرم و بعداز نمازهایم بخوانم.

همیشه با برادر‌ها دور هم درس می‌خواندند و نمرات موسی‌الرضا خیلی خوب بود. بعداز انقلاب، عضو بسیج شد و در گشت‌های شبانه و تأمین امنیت محله بسیار فعالیت داشت.

آن‌قدر دل‌رحم و مهربان بود که باوجود اختلاف سنی بالا، می‌خواست با دختر یکی از بستگان که شوهرش شهید شده بود و فرزند یتیم داشت، ازدواج کرده و از آن‌ها سرپرستی کند.

جنگ که شروع شد، آرام و قرار نداشت. چندبار فرم اعزام به جبهه را به خانه آورد و ما آن را پنهان می‌کردیم تا نرود، اما قاطعانه می‌گفت «مگر من نمی‌توانم دوباره فرم بگیرم؟» و بالاخره به جبهه رفت. آخرین‌بار که می‌خواست اعزام شود، مجروح بود و حدود یک سال از اسارت برادرش می‌گذشت.

سوار ماشین شده بود، اما همسایه‌مان او را پایین کشید و گفت «کجا می‌روی؟ مادرت تنهاست. یک برادرت اسیر شده و دیگری هم در جبهه است.» پاسخ داد «اگر من نروم، او نرود، دیگری نرود، پس چه‌کسی برود و برادرم را آزاد کند؟»».

 

با دست خودم، پسرم را در قبر گذاشتم

این مادر صبور با حسرت اینکه حتی کوله‌پشتی و پوتین‌های شهید را هم تحویل داده و به‌عنوان یادگاری نگه نداشته است، با بغضی در گلو که هر از گاه صدایش را قطع می‌کند، دربارۀ نحوۀ اطلاع از شهادت پسرش می‌گوید: «حدود نوروز ۶۳، یک شب مشغول خانه‌تکانی بودم که ناگهان به دلم افتاد موسی‌الرضا شهید شده است.

عروس بزرگم گفت «خواب می‌بینی مادر، اشتباه می‌کنی این‌طور نیست.» درحالی‌که موسی‌الرضا همان روز شهید شده بود. روز بعد به حرم رفتم و وقتی برگشتم، دیدم خانواده و اقوام همۀ نگاهشان را از من می‌دزدند، اما چشمانشان داد می‌زند گریه کرده‌اند.

گفتم من که می‌دانم پسرم شهید شده، چرا از من مخفی می‌کنید؟ چیزی نگفتند. شام را که خوردیم، گفتم زود کارهایتان را بکنید که باید برویم معراج شهدا.  باز هم انکار کردند.

آخرش آن‌قدر به همسرم اصرار کردم تا گفت که وقتی من حرم بودم، از سپاه آمده‌اند و خبر مجروحیت موسی‌الرضا را داده‌اند. گفتم این‌طور نیست؛ آن‌ها خبر شهادت آورده‌اند.

اما همسرم همچنان انکار کرد و من هم گفتم، باشد حرف، حرف شماست و شب تا صبح در حیات راه رفتم و گریه کردم. روز بعد، ناچاراً خبر شهادت را به من دادند و خیالم راحت شد.

با تمام بی‌تابی که داشتم، خودم قبرش را آماده کردم؛ گلاب پاشیدم، پارچه‌ای را که پدرش از مکه آورده بود پهن کردم و خودم در قبر خوابیدم تا کاملا حس کنم پسرم را کجا می‌خوابانم و بعد، پسرم را داخل قبر گذاشتم. شال‌گردنش را دولا کردم و زیر سرش قرار دادم تا اذیت نشود.

بعد هم بغلش کردم و بلند شدم و با اینکه اصلا حال خودم را نمی‌دانستم، بافریاد گفتم، خیال نکنید که پشیمانم؛ اگر ۱۰ پسر هم داشته باشم، همه را در راه خدا می‌دهم.».

خانم مولوی باصلابت، صبوری و ازخودگذشتگی‌هایش طی سال‌های بعد، این حرف را به‌خوبی ثابت می‌کند؛ فرزند بزرگش، محمدرضا، با مجروحیت و جانبازی اعصاب‌وروان از جبهه برمی‌گردد.

پسر دیگرش، سرگرد حمیدرضا، پس‌از ماه‌ها حضور در جبهۀ کردستان و لبنان، با داشتن سه فرزند، حین یک مأموریت شهری در تهران به شهادت می‌رسد (اما باوجود وصیتش از تدفین او در کنار برادرش در قطعۀ شهدا ممانعت می‌شود) و دیگرفرزندش حدود ۱۷ ماه مفقودالاثر می‌ماند تا اینکه مشخص می‌شود، اسیر شده و پس‌از هفت سال انتظار، به آغوش خانواده برمی‌گردد.».

 

رقابت در شهادت

 

جزیره‌ای که یک برادر را به اسارت و دیگری را به آسمان برد

محمدرضا ساقی، برادر بزرگ‌تر شهیدان، دربارۀ شهید موسی‌الرضا می‌گوید: «متولد سال ۴۱ و دانش‌آموز سوم دبیرستان آقامصطفی‌خمینی (چهارراه زرینه) بود. پس‌از پیروزی انقلاب، به عضویت بسیج در پایگاه شهید رجایی مسجد موسی‌بن‌جعفر (ع) درآمد و طی سال‌های ۶۱ و ۶۲، سه‌بار به جبهه اعزام شده و بار سوم از ناحیۀ چشم چپ به‌شدت مجروح شد به‌گونه‌ای‌که حتی در آلمان هم امکان مداوایش نبود.

پس‌از بازگشت به ایران، با این عقیده که «هنوز یک چشمم سالم است و توان رزم دارم»، برای چهارمین و آخرین‌بار به جبهه رفت. با گذراندن دورۀ تخریب، در عملیات بدر در جزیرۀ مجنون حضور یافت و ۲۳ اسفند ۶۳ درست در جایی که سال گذشته، برادر کوچکش طی عملیات خیبر اسیر شده بود، به فیض شهادت رسید.

یادم هست باتوجه‌به اینکه من سال ۵۹ به جبهه رفته بودم، همیشه در مرخصی‌هایم، موسی‌الرضا از اوضاع جبهه سؤال می‌کرد و علاقه داشت اعزام شود. خیلی آرام، متین و کم‌حرف بود.

اهل رفیق‌بازی نبود و اوقات بیکاری‌اش را با فوتبال یا پینگ‌پونگ پرمی‌کرد. همچنین کنجکاوی و خلاقیت فوق‌العاده‌ای داشت به‌طوری‌که دستگاه‌هایی مانند زلزله‌سنج یا ماشین جوجه‌کشی درست کرد.».

 

گوشم بدهکار مخالفت‌ها نبود

آقامحمدرضا که سابقۀ سیزده‌ماۀ حضور در جبهه‌های جنوب و غرب طی سال‌های ۵۹ تا ۶۵ و جانبازی از ناحیۀ دست چپ را دارد، دربارۀ نحوۀ مجروحیتش می‌گوید: «در جبهه بیشتر بی‌سیم‌چی یا تک‌تیرانداز بودم.

اسفند ۶۳ یک روز مانده به پایان مأموریتم، در خط‌مقدم حاشیۀ کارون (آبادان) و درحالی‌که بنا بود پس‌از ترخیص، برای عملیات شکست حصر آبادان بروم، بر اثر اصابت خمپاره مجروح شدم.

جالب اینجاست که دقیقاً صبح آن روز که با یکی از دوستان به‌نام آقای حسین قاسمی در سنگر بودیم، به شوخی روی برانکارد خوابیدیم و عکس انداختیم تا به خانواده نشان دهیم و بگوییم مجروح شده‌ایم و شب آن روز، شوخی‌مان جدی و واقعی شد.

پس‌از مجروحیت، در بیمارستان آبادان جراحی سطحی شدم و به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شدم؛ اما بعداز چهار روز، مرا به مشهد اعزام کردند. دو ماه در بیمارستان قائم (عج) بستری بودم و سه‌چهاربار جراحی شدم، اما به‌دلیل قطع عصب و تاندون درمان کامل صورت نگرفت و باوجود اینکه در تهران و خارج کشور هم پیگیری کردیم، نتیجه‌ای دربر نداشت.

درنهایت، مرخص شدم و، چون هنوز تحرک و کارآیی ضعیفی داشتم، این‌بار باتوجه‌به اینکه در راه‌آهن استخدام شده بودم، ازطریق راه‌آهن مجدداً اعزام شدم. با داشتن دو فرزند و اینکه برادر خودم و برادر همسرم هم شهید شده بودند، مخالفت‌ها بیش‌از دفعات قبل بود، اما چون احساس مسئولیت می‌کردم، گوشم بدهکار نبود.».

 

رقابت در شهادت

 

گلوله‌ای که به‌موقع از راه رسید

برادر شهید از خیانت‌های بنی‌صدر و محرومیت و مظلومیت رزمندگان در جبهه به‌عنوان تلخ‌ترین خاطراتش یاد می‌کند و می‌گوید: «به‌حدی تحت فشار بودیم که در خط‌مقدم، تسلیحات سنگینمان، آرپی‌جی بود آن‌هم فقط دوسه تا برای یک کیلومتر خط.

اسلحه‌مان هم نهایتاً ژ. س بود و بهترین دوستانم با سنین کم جلوی چشمم پرپر می‌شدند. بااین‌حال، یکی از خاطرات ماندگارم که می‌توان گفت امداد غیبی بود، این است که یک شب در سنگر دیده‌بانی مشغول کار بودم که شهید جلیل محدثی‌فر آمد و گفت «تو خسته شده‌ای. برو استراحت کن؛ من به جایت هستم.»

در همین حین که از سنگر خارج می‌شدم و شهید محدثی‌فر درحال‌ورود بود، گلولۀ آرپی‌جی از پنجره وارد شد و سنگر را متلاشی کرد که اگر آقای محدثی‌فر چند لحظه دیرتر یا زودتر وارد می‌شد، قطعاً یکی از ما آنجا شهید می‌شد.».

 

موسی‌الرضا یک‌پا مخترع بود

غلامعلی ساقی، برادر کوچک‌تر شهیدان نیز که جانباز و آزادۀ دفاع‌مقدس است، دربارۀ شهید موسی‌الرضا می‌گوید: «شهید اخلاق خاص خودش را داشت. خیلی مهربان و بی‌آزار بود. صدای دلنشینی داشت و در جبهه هم مداحی می‌کرد. خیلی احترام والدین را نگه می‌داشت. او علاقۀ عجیبی به کار‌های فنی و ابداع و اختراع داشت.

یادم هست ماشین جوجه‌کشی را که ساخت، به همسر برادرم سپرده بود آن را روی درجۀ خاصی بگذارد و خودش بیرون رفته بود؛ اما همسر برادرم فراموش کرده بود و همۀ تخم‌های داخل ماشین به‌جای جوجه، پخته شده بودند. در جبهه، هم غواص بود و هم تخریب‌چی.

یک سال از اسارتم می‌گذشت که غیرمستقیم متوجه شهادتش شدم. خانواده که عکس می‌فرستادند، می‌دیدم موسی‌الرضا بینشان نیست و همۀ سیاه پوش هستند؛ اما تردید داشتم تا اینکه خانوادۀ یکی از دوستان در نامه‌شان این خبر را اعلام کردند و مطمئن شدم.

خبر دردناکی بود به‌خصوص که در غربت و دور از خانواده بودم. اما تسلیم رضای خدا بودم؛ چون این مسیر را آگاهانه انتخاب کرده بودیم و تا آخر راه و همۀ سختی‌ها را در نظر گرفته بودیم. می‌دانستیم حتی ممکن است برگشتی در کار نباشد.».




*این گزارش در تاریخ ۳۰ مهر سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۶۶ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام