کد خبر: ۷۲۴۴
۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
دل حوا خانم به شفاعت محمدصادق خوش است

دل حوا خانم به شفاعت محمدصادق خوش است

حوا یوسفی، مادر شهید محمدصادق پرهیزکار است، او این روز‌ها پا به سن گذاشته، اما همه دل‌خوشی روز‌های سالمندی‌اش، به این است که شهید بیست‌وسه‌ساله‌اش در آن دنیا شفاعتش را بکند.

شادی شریفی|  به‌سختی حرف می‌زند. فشار خون بالا، پایش را به مطب دکتر کشانده است. گرچه کهولت سن و گذر زمان، از شنوایی‌اش کاسته و سوی چشمانش را برده، خاطرات روز‌های خوشِ بودن با محمدصادق، هنوز در خاطرش هست؛ فرزند درس‌خوان و بااستعدادی که درس و مدرسه را رها می‌کند و داوطلبانه به جبهه می‌رود تا از خاک کشورش دفاع کند.

حوا یوسفی، مادر شهید محمدصادق پرهیزکار، آن روز‌ها را خوب به یاد دارد و همه دل‌خوشی روز‌های سالمندی‌اش، به این است که شهید بیست‌وسه‌ساله‌اش در آن دنیا شفاعتش را بکند.

محمدصادق، فرزند ارشد حواخانم است که در سال ۶۱، در جریان آزادسازی خرمشهر به دست بعثی‌ها به شهادت می‌رسد. مادر این شهید، سه سال است که ساکن محله رازی در قاسم‌آباد است. به پاس رشادت‌های پسرش، دقایقی پای حرف‌های او نشستیم.

 

قاب عکس‌هایش را برده‌اند

تنها یادگاری که از شهید پرهیزکار برای مادرش مانده، یک قاب‌عکس است که برروی دیوار اتاق خانه نصب شده. مابقی هرچه هست، خاطرات اوست که در یاد مادر حفظ شده. از حواخانم پیگیر عکس‌های بیشتر که می‌شویم، می‌گوید: از او فقط همین قاب‌عکس مانده. بقیه‌اش را هرکسی به بهانه‌ای آمد و برد و دیگر پس نیاورد.

بی‌آنکه نیاز به پرسش ما باشد، حرف از روز‌هایی به‌میان می‌آورد که داغ وداع با پسر ارشدش، بر دلش نشانده؛ «محمدصادق که به جبهه رفت، کمتر به مرخصی می‌آمد و او را در سال‌های جنگ، درست‌وحسابی ندیدم. آن موقع چناران زندگی می‌کردیم و ناگهان به ما خبر دادند که پسرم شهید شده است و پیکرش همراه پیکر تعدادی دیگر از شهدا قرار است به مشهد بیاید. فوری به مشهد آمدیم.

مراسم تشییع‌جنازه در محل مسجد بنا‌ها بود. پیکر پسرم را به من نشان نمی‌دادند، فقط می‌گفتند در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر شرکت کرده و در نزدیک او یک توپ جنگی به زمین خورده است. حال خودم را نمی‌فهمیدم و احساس عجیبی داشتم. یک نفر به من می‌گفت این بچه تو نیست.»

 

حسرت دیدن چهره‌اش به دلم ماند

از حاج‌آقا، پدر محمدصادق، خواستم موقع شناسایی جسد پسرمان، حواسش را بیشتر جمع کند. بعد هم که خدا خواست و فهمیدیم آن پیکر، پیکر پسر ما نیست. این را از لباس‌ها و اندامش متوجه شدند. نام آن شهید، علی پرهیزکار بود که اشتباهی به جای محمدصادق به مشهد فرستاده بودند.

موضوع را پیگیر شدیم و فهمیدیم که جنازه پسرم چند روز پیش در شهر قزوین دفن شده است. فوری با اجازه مراجع شرعی و قانونی، نبش قبر انجام شد و جسد محمدصادقم را در نایلونی گذاشتند. روی آن را پر از یخ کردند و با هواپیما به مشهد آوردند، اما بازهم به من اجازه ندادند که چهره‌اش را ببینم و این حسرتی است که برای همیشه به دلم مانده است.

 

حق مرخصی‌اش را به متاهل‌ها می‌داد

از مادر شهید می‌پرسیم چطور شد که محمد تصمیم گرفت به جبهه برود. او از روز‌هایی یاد می‌کند که پسرش از مشهد به چناران آمده تا برای رفتن به جبهه از پدر و مادرش، اجازه بگیرد؛ «نمی‌دانست چطور حرفش را به زبان بیاورد. بالاخره دلش را به دریا زد و گفت می‌خواهد جایی برود که به او نیاز است.

با اینکه او خیلی درس خواندن را دوست داشت، تصمیم گرفته بود به جبهه برود. او را برای آموزش مقدماتی، اول به شهر شیراز بردند و بعد هم به جبهه جنوب رفت. بعد از آن زمان دیگر، ما درست‌وحسابی او را ندیدیم؛ چون خیلی دیربه‌دیر به مرخصی می‌آمد.

بعد‌ها از هم‌رزمانش شنیدیم که حق مرخصی‌اش را به متاهل‌ها می‌داده است تا آن‌ها بتوانند به زن‌وبچه‌شان سربزنند، حتی گاهی به آن‌هایی که دستشان خالی بوده، از پول توجیبی‌اش کمک می‌کرده است.»

مادر شهید پرهیزکار درباره دلیل ازدواج نکردن پسرش این‌طور می‌گوید: «یک‌بار که به مشهد آمد، پاپیچش شدم که باید ازدواج کنی. او هم در جوابم گفت من که شهید می‌شوم، بعد آن دخترِ تنها با یک دنیا حسرت می‌ماند و باید به پای من 
بسوزد.»

او شاگرد خیلی زرنگی بود و معلم‌هایش می‌گفتند که پرهیزکار حتما کاره‌ای ‌می‌شود

 

معلم‌هایش می‌گفتند حتما کاره‌ای می‌شود

پسر و فرزند ارشد خانه بودن، امتیازی ویژه‌ای است که محمدصادق پرهیزکار نیز از آن بهره‌مند بوده است. حواخانم دراین‌باره می‌گوید: «بچه اول، معمولا انیس و مونس مادر است و مادر احساس می‌کند فرزند بزرگ‌ترش حرف او را بهتر از بقیه می‌فهمد.

این ارتباط بین من و محمدصادق هم وجود داشت. پسرم وقتی نوجوان بود، از ما جدا شد و از مشهد به شهرستان چناران رفت. او که سرش در درس و کتاب بود، یک روز پیش من و پدرش آمد و گفت که می‌خواهد برای ادامه تحصیل به مشهد برود. خواهرم در مشهد زندگی می‌کرد و پسر او هم‌سن‌وسال محمدصادق ما بود. از آن موقع به بعد، این دو پسرخاله همه‌جا با هم بودند. او شاگرد خیلی زرنگی بود و معلم‌هایش جلوی بقیه دانش‌آموزان، می‌گفتند که پرهیزکار حتما کاره‌ای ‌
می‌شود.»

 

وصیت‌نامه‌اش، همه را انگشت‌به‌دهان کرد

شهیدپرهیزکار دقت ویژه‌ای در درس خواندن و یادداشت برداشتن در هنگام مطالعه داشته. این دقت در وصیت‌نامه‌اش نیز مشهود بوده و همه را متعجب کرده است. مادرش حالا در این‌باره می‌گوید: «وصیت‌نامه‌اش را زمان تشییع‌جنازه‌اش، با صدای بلند در جمع خواندند.

خیلی دقیق همه جزئیات را نوشته بود و همه انگشت‌به‌دهان ماندند که چطور این جوان کم‌سن‌وسال، چنین وصیت‌نامه‌ای نوشته است.»حواخانم حالا فقط آن بخش از وصیت‌نامه در ذهنش مانده که محمدصادق گفته بود: «حتما مرا در جوار شهدا دفن کنید.»


*این گزارش چهارشنبه، ۳ آذر ۹۵ در شماره ۲۲۱ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام