کد خبر: ۷۲۵۶
۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
ناشنوای مشهدی شغلی پر از دیالوگ دارد

ناشنوای مشهدی شغلی پر از دیالوگ دارد

ناتوانی فیزیکی، می‌تواند بهانه‌ای باشد که بقیه عمرت را گوشه خانه بنشینی اما مهناز زرگری ترجیح داده بدون توجه به ناشنوا بودنش سراغ شغل پر از دیالوگ برود و روزانه با چندین و چند نفر از معلولان و توان‌یابان سر وکار داشته باشد.

ناتوانی فیزیکی، همین بهانه‌ای است که بقیه عمرت را گوشه خانه بنشینی و به در و دیوار بد و بیراه بگویی و دست آخر توقع‌ات از زندگی آن‌قدر بالا برود که روزگار را به کام خودت و دیگران زهر کنی.

اما این وسط کسانی پیدا می‌شوند که این ناتوانی برایشان اهمیت ندارد و تنها چیزی که برایشان مهم است این است که مثل بقیه زندگی کنند و حتی خیلی بهتر از دیگران.

قرارمان برای گفتگو با یک زوج ناشنوای ساکن مجتمع محمدیه انتهای پنجتن است. مجموعه‌ای که بین افراد منطقه به محل اسکان توان‌یابان و معلولان  مشهور است، زیرا گرچه برخی از همسایه‌ها خانواده‌های معمولی هستند، اما اغلب ساکنان آن توان‌یاب هستند.  

مقصد طبقه سوم یک ساختمان بدون آسانسور است با پله‌های بلند و طولانی. جای خالی آسانسور در مجموعه‌ای که افراد اغلب واحد‌های ساختمانی آن مشکل راه رفتن دارند، خیلی عجیب است. این تعجب وقتی بیشتر می‌شود که سختی بالا آمدن یکی از ساکنان با عصا از پله‌ها را به چشم خود می‌بینیم.

مهناز زرگری در را برایمان باز می‌کند. در نگاه و برخورد اول فرقی با دیگران ندارد، نه خودش و نه افراد خانواده‌ای که حالا خیلی راحت کنار هم زندگی می‌کنند.

محسن قمری، همسرش شغل آزاد دارد و تا دیروقت مشغول کار است. فرزندانش با زبان اشاره با مادرشان حرف می‌زنند. مجتبی و محمدرضا سالم و شنوا هستند و مشکلی ندارند، بی‌آنکه کلاسی رفته باشند و آموزشی در میان باشد، زبان اشاره را یاد گرفته‌اند و راحت از آن استفاده می‌کنند و این موضوع  تنها برمی‌گردد به شرایط خانواده‌ای که در آن بزرگ شده‌اند.

 

شغل پر از دیالوگ برای یک ناشنوا

مهناز زرگری در آستانه ۵۰ سالگی است، او دانش‌آموخته علوم بهزیستی رشته ناشنوایان و مددکار و مشغول کار در یکی از مجموعه‌های بهزیستی است و به کمک سمعک می‌شنود، با وجود این هرچند دنیا را چند قدم عقب‌تر از دیگران شروع کرده است، اما گام‌هایش را بلندتر برداشته و به دیگران رسیده است.  

زرگری بدون توجه به ناشنوا بودنش سراغ شغل پر از دیالوگی رفته است و روزانه با چندین و چند نفر از معلولان و توان‌یابان سر وکار دارد و هم‌کلام می‌شود. او با توجه به وضعیت خویش، مشکلات و کم و کیف زندگی آن‌ها را خوب حس می‌کند.

حرف‌هایشان را به راحتی می‌فهمد و راحت‌تر از دیگر همکارانش می‌تواند راهنمایی‌شان کند و درست به همین دلیل روز‌های معمولا شلوغی در محل کار دارد و مراجعان زیادی در محل کارش با او هم‌کلام می‌شوند.

 

سخن با دست

 

بیماری ناشنوایم کرد

هنوز ضبط را روشن نکرده‌ایم که می‌گوید صدا خراب است. منظورش این است که برخی از حرف‌هایش را متوجه نمی‌شویم و بعد با خنده ادامه می‌دهد هر کجا که مقصودش را نمی‌گیریم، گوشزد کنیم تا با طمأنینه بیشتر در گفتار به ما بفهماند که منظورش چیست. می‌گوید: همه چیز به کودکی‌ام بر می‌گردد.

از آن سال‌های ابتدایی زندگی چیز زیادی به خاطر ندارم و فقط همین را می‌دانم که مشکلم مادرزادی نبود و بعد‌ها به دلیل یک بیماری دچارش شدم. پدرم کارمند دادگستری بود و مادرم کم سن و سال.

مادر شدن برای دومین بار آن هم در سن  ۱۵ سالگی و بی‌تجربگی باعث شد تا او متوجه بیماری‌ام نشود. عفونت ناشی از سرما خوردگی در ماه‌های نخست زندگی آن‌قدر شدید بود که روی شنوایی‌ام تأثیر گذاشته بود، اما خانواده‌ام تا ۳ یا ۴ سالگی چیزی متوجه نشده بودند.

وقتی هم که متوجه موضوع شدند، دیگر خیلی دیر شده بود و کاری از دست پزشک ساخته نبود. آن سال‌ها امکانات پزشکی زیاد نبود و من سمعک نداشتم، اما پدرم از زمانی که متوجه مشکلم شده بود، مرتب و بلند با من لب‌خوانی کار می‌کرد.

این موضوع شاید بعضی‌ها را منزوی و گوشه‌گیر کند، اما خوشبختانه به علت کمکی که خانواده به من کردند اصلا هیچ زمانی تفاوتی بین خودم و دیگران احساس نکردم.  

دوران ابتدایی را در مدرسه استثنایی درس می‌خواندم، اما در دوره‌های راهنمایی و دبیرستان مدرسه عادی می‌رفتم. معمولا ردیف جلو کلاس می‌نشستم تا بهتر بتوانم لب‌خوانی کنم.

دوستان خیلی خوبی داشتم، چیز‌هایی که متوجه نمی‌شدم دوباره برایم لب‌خوانی می‌کردند. به علت علاقه‌ای که به مددکاری اجتماعی داشتم این رشته را برای تحصیلات دانشگاهی انتخاب کردم و بعد از پایان تحصیل هم در همین رشته استخدام شدم.

 

ناشنوایی مشکل نیست  

‌ نمی‌دانم این دیدگاه از کجا آمده که آدم‌ها و زندگی‌هایشان با هم متفاوت است. هیچ وقت باعث نشده تا فکر کنم وضعیتم مانع  انجام کاری از سوی من است و نمی‌توانم کار خاصی انجام دهم.

بعضی از ناکارآمدی‌ها و بی‌عدالتی‌ها همه‌جا هست، اما ناشنوایی مورد عجیبی نیست که نتوان با آن کنار آمد. از همان سال‌های کودکی سعی داشتم اگر فاصله و شکافی بین من و بقیه بچه‌های فامیل یا دوست به علت مشکل من می‌افتد با تلاش بیشتر از بین ببرم.

دوست  ندارم این مسئله و معضل جسمی باعث شود از چیزی عقب بمانم. من فکر نمی‌کنم ناشنوایی مشکل باشد  دیدگاه کلی من این است وقتی با مشکلات روبه‌رو می‌شوی، ۲ راه بیشتر نداری یا اینکه باید در برابر آن مقاوم شوی یا اعلام شکست کنی و کنار بکشی و البته اینکه هر کس کدام راه را انتخاب کند تنها بستگی به خودش دارد و نه هیچ فرد یا جمع دیگری.

 

بهترین صدایی که شنیده‌ام

از رابطه‌اش با اهل خانه که می‌پرسم، می‌گوید: همسرم هم ناشنواست با   سطح فرهنگی متفاوت. همان سال اولی که مشغول کار شده بودم، خواستگاری کرد، نپذیرفتم، اما مصر بود و کوتاه نیامد.

آخر به پذیرش خواسته‌اش مجبور شدم. او هم به علت یک بیماری ناشنواست و از این نظر شبیه هم هستیم. زندگی ما فرقی با دیگران ندارد با همان تفاوت‌های اولیه و بحث و جدل‌ها. من اندازه همه خانواده‌ها با او بحث کرده‌ام، اما فهمیده‌ام با یکدیگر نباید بجنگیم.

باید برای حفاظت و نگهداری از این زندگی تلاش کنم و مراقب آن باشم، زیرا این‌گونه است که آرامش خودمان و زندگی‌مان بیشتر است. خدا را شکر فرزندانی سالم دارم. ۲ پسر خوب و مهربان که از کودکی کردن و شیطنت‌هایشان لذت می‌برم. مجتبی ۱۵ ساله و محمدرضا  ۱۲ ساله هستند.

بچه‌ها لب‌خوانی بلدند و زبان اشاره را همان طور که من با پدرشان حرف می‌زدم، یاد گرفته‌اند و مشکلی با هم نداریم و می‌توانم بگویم بهترین صدایی که شنیده‌ام صدای مجتبی و محمد‌رضاست که مادر خطابم می‌کنند و شاکر این نعمت بزرگ هستم. 

 

سخن با دست

 

از شغلم به نفع عموم استفاده می‌کنم

آن‌طور که خود بیان می‌کنند ۳ سال از آمدنشان به این مجتمع می‌گذرد. با همسایه‌ها خیلی دوست هستند و اصلا ارتباط گرفتن نه برای خودش و نه همسرش سخت نیست.

هر دو آدم‌های خوش مشرب و خون‌گرمی هستند و رابطه صمیمی با اطرافیان دارند.‌می‌گوید: در فضای امروز اجتماع همین که مضر نیستی، هنجار شکنی نمی‌کنی خوب است.

من از شغلم به نفع عموم استفاده می‌کنم و حس کرده‌ام به واسطه شغلم و آگاهی‌های اجتماعی بالاتری که دارم کمک بیشتری می‌توانم به همسایه‌هایی که مشکلاتی از جنس مشکلات من دارند، بکنم.

اگر این‌ها اسمش خوبی است پس شاید بتوان گفت من همسایه خوبی هستم. آن‌ها با من مشورت می‌کنند و من هم تا جایی که بتوانم کمکشان می‌کنم. همیشه خدا را در نظر داشته‌ام و در همه کار به او توکل می‌کنم.

پرونده‌های زیادی داریم که افراد علاوه بر ناشنوا بودن عقب مانده ذهنی هم هستند و با هزار و یک مشکل دیگر احتیاج به کمک دارند. ما از این دست پرونده‌ها خیلی زیاد داریم و این موضوع باعث می‌شود همیشه خدا را برای نعمت‌هایی که به من و خانواده‌ام داده است، شاکر باشم.

 

تفاوت‌ها مهم نیست

مجتبی و محمدرضا در تمام طول این گفتگو حرف‌های من و مادرشان را گوش می‌کنند و  آن‌گاه که نوبت به هم‌کلامی با آن‌ها می‌شود در نخستین سخن خود هر دو از شرایط زندگی‌شان، اعلام رضایت می‌کنند.

مجتبی که بزرگ‌تر بوده و اکنون کلاس دهم است، می‌گوید: وقتی توی خانواده‌ای که پدر و مادر هر دو یک مشکل دارند، به دنیا آمده و بزرگ می‌شوی زیاد متفاوت بودن را حس نمی‌کنی، اما وقتی پا بیرون از خانه می‌گذاری و می‌بینی فلان دوست با انگشت اشاره مادر یا پدرت را نشان می‌دهد.

یا حتی وقتی پدر و مادر به زبان اشاره با هم حرف می‌زنند و تو در زمان گفت‌وگوی آن‌ها متوجه سخنانشان نمی‌شوی، این تفاوت ناراحتت می‌کند که البته این نوع مسائل به مرور زمان برای ما خیلی طبیعی شده است.

این چیز‌ها برای من و محمدرضا مهم نیست و ما ارتباط بسیار صمیمانه و راحتی با پدر و مادرمان داریم. این جمع گرم را ترک می‌کنیم در حالی که می‌دانیم پس از خروج ما از منزل آن‌ها با اشاره دست با مادرشان حرف می‌زنند و می‌خندند و به زندگی خود ادامه می‌دهند درست شبیه همه دیگر آدم‌های این روزگار.

 

* این گزارش یکشنبه ۸ مهر سال ۱۳۹۷ در شماره ۳۱۱ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.  

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام