کد خبر: ۷۲۷۴
۲۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۰
عهد شهدای دانش‌آموز دبیرستان آیت‌الله کاشانی

عهد شهدای دانش‌آموز دبیرستان آیت‌الله کاشانی

عهد جالبی با همه بسته بودند؛ یا همه شهید می‌شویم یا پیروز میدان. هروقت دانش‌آموزی از دبیرستان آیت الله کاشانی شهید می‌شد، اشتیاق برای رفتن به خط مقدم بیشتر می‌شد. بچه‌ها از مرگ و رفتن نمی‌ترسیدند.

جنگ آغاز شد. جنگی که یکی از خونبارترین جنگ‌های تاریخ نام گرفت و ۸ سال زمان برد و همین جنگ توانست دلیر مردانش را بشناسد؛ کوچک و بزرگ نداشت. قهرمانان ما گاه نوجوانانی بودند از پشت میز‌های درس و کلاس که خودشان را میرساندند به خوزستان، به اهواز، به کردستان، به هر آنجا که نیاز داشت کسی اسلحه به دوش بگیرد و پای گلوله بایستند.

عهد جالبی با همه بسته بودند یا همه شهید میشویم یا پیروز میدان. هر از گاه خبری می آمد که فلان تعداد از پیکر‌های شهدا قرار است مراسم تشییع و خاکسپاریشان انجام شود و برخیهایشان هم دانش آموزان دبیرستان آیت الله کاشانی هستند.

واکنش‌ها تماشایی بود. اشتیاق برای رفتن به خط مقدم بیشتر میشد. بچه‌ها از مرگ و رفتن نمیترسیدند و یک به یک فرم پر میکردند و خودشان را به خدا میسپردند و بعد آب و آینه و قرآن بدرقه راهشان میشد و چشم‌های مادران‌های که هر لحظه در را به انتظار باز کردن و برگشت پسرش میپایید.

شاید خیلی از ما ندانیم مدرس‌های در مشهد که بیش از ۱۱۵ شهید و اسیر دانشآموز را تقدیم کرده است اکنون در گذر تاریخ گرد فراموشی به روی آن پاشیده شده است و بزرگ قهرمانان کوچکش فراموش شدهاند و تنها گاهی و در مناسبتی مثل این روز‌ها با مراسمی کوتاه و خلاصه و ختصر یاد آنان زنده میشود.

مجتمع آموزشی بزرگی که به مرور به هنرستان شهید محدث، هنرستان نواب صفوی، شهید ایوب فرشتیان، کانون فرهنگی میثاق، دبیرستان امینی و سالن شهید باهنر تجزیه شد و همگی به عنوان مجتمع آیتا... کاشانی شناخته می‌شوند و قرار است این روز‌ها به موز‌های کوچک از یادگاری‌های جنگ و حماسه دانش آموزان مزین شود.

 

دهه ۶۰ یک مدرسه

این مدرسه دهه ۶۰ برو بیایی داشت و هر روز حجله یک دانش‌آموز زینت بخش کوچه و محله‌اش بود. صدای فرود آمدن گلوله توپ را کنار موتوری که دانش‌آموزی ۱۵، ۱۶ ساله ترکش نشسته بود، در ذهنمان مرور می‌کنیم و داغمان هزار بار تازه می‌شود.

یادمان می‌آید جای خالی سر و دستش را و بادگیر سبزی که بوی خون و خاکستر داشت، اما هنوز ته مانده‌ای از عطرش به آن وفادار بود و نمی‌رفت و بوی  خاکی را که در آن آرام گرفت، برداشته بود. درون مدرسه قدم می‌گذاریم و یادمان می‌آید بچه‌های دانش‌آموزی که وقتی تن بی سر هم‌کلاسی‌های شهیدشان را می‌دیدند نمی‌خواستند باور کنند رفته است، التماس می‌کردند او نباشد و التماس می‌کردند بگویند زنده است، اما نمی‌توانستند دروغ بگویند.

بچه‌های آن روز‌ها دروغ توی کارشان نبود. بچه‌های امروز، از آن‌ها  چه می‌دانند ما چقدر از سال‌های جنگ برایشان حرف زده‌ایم؟ از عملیات فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، محرم، والفجر مقدماتی و والفجر ۴ که در همه‌شان دانش‌آموزان این مدرسه جنگیده بودند از خوزستان، از کردستان و از هر کجا که بر آن تابیده و آباد و امنش کرده بودند.

همه تلاش ما یا عکسی نقاشی شده بر دیوار است یا تصویری از دانش‌آموزانی با چشم‌های مطمئن که  لبخند زنان قاب گرفته شده است، اما برایمان چیزی دور از ذهن است که بخواهیم  باور کنیم  زمینی را که روی آن ایستاده‌ایم، هوایی را که در آن نفس می‌کشیم، آثار فرهنگی و تاریخی را که هنوز سالم و به دور از تجاوز بیگانگان در سرزمینشان مانده است، کشوری را که روی نقشه جهان، مرز‌هایی روشن و روز‌هایی آرام دارد و هزار پاره نشده، مدیون تو و هم‌رزم‌هایت هستیم.

مدیون همین  قهرمانان کوچکی که  توی یادداشت‌های قبل از شهادتشان آورده‌اند «امروز پنجمین روز است که در محاصره هستیم و آب را جیره‌بندی کرده‌اند و عطش همه را هلاک کرده است حالا به جز شهدایی که  لب تشنه جان دادند و کنار هم در کانال دراز کشیده‌اند، ما هم تشنه هستیم.»

 

موزه جنگ بلا تکلیف است

پله‌های کهنه و ساییده شده دبیرستان را بالا رفته و یکراست سراغ دفتر مدیریت می‌رویم. امیر حسین امانپور، مدیر کنونی، مثل همیشه  با لبخند پشت میز نشسته است و پاسخ دانش‌آموزان را می‌دهد. اجازه گرفته و نگرفته وارد می‌شویم.

امانپور، هنوز در تکاپو است تا موزه جنگ شهدای دانش‌آموز سر و سامانی پیدا کند. با اینکه مسئولان فرهنگی شهرداری قول پیگیری آن را داده‌اند، اما او هنوز دغدغه به سرانجام رسیدن آن را دارد. موضوع گزارش را که می‌فهمد سراغ کمد گوشه اتاق می‌رود که برای خودش گنجینه‌ای است.

این بار انبوهی از پرونده‌ها را پیش رویمان می‌گذارد و می‌گوید تمام این‌ها مربوط به شهدای دانش‌آموز است. قرار است از کدام یک شروع کنید؟ روایت بچه‌ها خیلی فراتر از یک گزارش چند صفحه‌ای است.

حوصله می‌خواهد تا یکی برود دنبال آن‌ها  و حرف‌ها و گفته‌ها را کنار هم بچیند و کتاب کند و بعد هم ادامه می‌دهد البته بعید است پدر و مادر‌های شهدا زنده باشند، اما برای اینکه نام دانش‌آموزان قهرمان در تاریخ مدرسه زنده بماند، می‌شود زندگی‌نامه‌هایشان را پیدا کرد.

حیف است جایی گردآوری نشوند و نمانند. بعد حرفش را با افتخار تمام تکرار می‌کند: «می‌دانید مدرسه ما بیشترین شهید دانش‌آموز را در کشور دارد.» و برای اینکه کارمان عقب نیفتد، اشاره می‌کند به پوشه‌های رنگ و رو رفته و کهنه‌ای که داخلش یک نام و یک تاریخ است؛ تولد، شهادت. عکس‌های سیاه و سفید دانش‌آموزانی که لبخند به لب دارند، برخی از پرونده‌ها را کامل‌تر کرده است.

 

با یقین انتخاب کرده‌ایم

وصیت‌نامه‌ها را همان‌طور گذرا مرور می‌کنیم. زیر عکس رجبعلی برزنونی که تاریخ سال شهادتش را مهری گرفته است، نوشته «شهادت افتخاری است که نصیب مومنان آزاده می‌شود. افتخارم این است که در راه  آرمان کشور عزیزم دفاع می‌کنم و به حقانیت آن آگاهم.»

حرف‌ها، روایت‌ها و عبارت‌های وصیت‌نامه‌ها تقریبا شبیه هم است. از وصیت‌نامه غلام زاری ۱۶ ساله که محل شهادتش شلمچه قید شده است، همین یک جمله را  بر می‌دارم «با یقین این راه را انتخاب کرده‌ام.»

شهید کربلایی وصیت‌نامه‌اش را متفاوت شروع کرده است:«سال تحصیلی که شروع شد، وقتی دیدم چقدر از بچه‌ها در دشت خوزستان پرپر می‌شوند، تصمیم گرفتم قید کلاس و درس را بزنم تا  بعد خدا چه بخواهد.»

محمد ملقن، سال سوم تجربی است و در چزابه و وقت کمک به یکی از مجروحان مورد اصابت ترکش خمپاره قرار می‌گیرد و شهید می‌شود او هم همان عبارت‌ها را تکرار کرده است انگار که از روی دست هم نوشته باشند.

 

شهدای دانش اموز ایت ا... کاشانی

 

شهید محراب؛ شناسنامه مدرسه

صدای امانپور لحظه‌ای از مرور پرونده‌ها جدایمان می‌کند: «ما از تمام شهدا عکس و تصویر نداریم و  به همین خاطر با همکاری شهرداری قرار بود آن‌ها را برای موزه جمع‌آوری کنیم و امیدواریم با راه‌اندازی آن بتوانیم نسل جدید را با از خود گذشتگی دانش‌آموزان نسل گذشته آشنا کنیم.»

 او در همان حال از یکی از شهدای معروف یاد می‌کند که تا به حال فیلم و مستند زیادی از زندگی‌نامه‌اش تهیه شده است:«علی اصغر محراب از قلدر‌های محله بود. شنیده بودم گاهی با موتور تا توی مدرسه می‌آمد و کسی هم جرئت اعتراض و مخالفت نداشت.

همه از شجاعت او می‌ترسیدند و می‌دانستند علی‌اصغر، هراس و واهمه‌ای از کسی و چیزی ندارد. روز‌ها وقتی از مدرسه برمی‌گشت، می‌ایستاد کنار پدرش و در خواروبارفروشی به او کمک می‌کرد و فعالیت‌های ورزشی‌اش را هم داشت.

در دوران تحصیل، عضو تیم کشتی و فوتبال مدرسه بود. چندین و چند بار در وزن خود به مقام قهرمانی در سطح نواحی مشهد و استان خراسان رسیده بود. شوخ‌طبعی و لوطی مسلکی همچنین قدرت بدنی‌اش، جایگاه ویژه‌ای برایش در باشگاه و مدرسه ساخته بود.

در غائله‌ای وارد می‌شد تا نمی‌زد کوتاه نمی‌آمد. وقتی جنگ تحمیلی شروع شد علی‌اصغر محراب، یک مبارز زندان دیده، بود که شور نوجوانی‌اش با تدبیر جوانی به هم گره‌خورده بود و پای منبر و در مجلس عزای اباعبدا... جان گرفته بود.

می‌دانست جایی برای فکر کردن نیست، پس بی‌معطلی ثبت‌نام کرد و فردای همان روز به کردستان اعزام شد، در کردستان با شهید کاوه آشنا شد. کاوه که رشادت‌هایش را دید او را به سمت فرمانده عملیات منصوب کرد. کاوه لباس فرم سپاه را به محراب پوشاند و به این‌ترتیب محراب به عضویت سپاه پاسداران درآمد.

او  در عملیات کربلای ۵ در حالی که سوار موتور بود با بمب هواپیمای عراقی، شهید شد و چیزی از جسدش نماند. از آنجا که خودش خواسته بود، آرامگاه او را در بین شهدای مجاهد عراقی در بهشت رضای مشهد، قراردادند.»

امانپور بعد سراغ تلفن می‌رود و گوشی را بر می‌دارد و هماهنگی لازم را برای گفتگو با چند دانش‌آموز سابقی که هم فضای مدرسه را تجربه کرده‌اند و هم جنگ انجام می‌دهد.

 

از خودگذشتگی رمز موفقیت

ابوالفضل اسماعیلی که در کربلای ۵  از ناحیه ۲ پا مصدوم می‌شود و سال‌هاست با کمک عصا راه می‌رود نام دبیرستان آیت ا... کاشانی را که می‌شنود یاد حال و هوای محله در آن روز‌ها  می‌افتد و تعریف می‌کند: «طلاب به مذهبی بودنش شهره و معروف است و  بچه‌هایی که در این خانواده‌ها به دنیا می‌آمدند و بزرگ می‌شدند، انقلابی بودند و  بسیجی.

در مدرسه، ما  شور و هیجان خاصی برای رفتن به خط مقدم داشتیم در آن حال و هوا از هم تأثیر می‌گرفتیم. همین که خبر شهادت یک نفر می‌آمد، مدرسه برای تشییع و خاک‌سپاری تعطیل می‌کردند و جایش را گل می‌گذاشتند و نفر بعدی عازم می‌شد تا جای هم‌کلاسی‌اش در جبهه خالی نماند. با اینکه می‌دانستند شاید برگشتی همراه نباشد بی‌هیچ شک و شبهه و تردیدی می‌رفتند.

 اسماعیلی، انگار که هنوز نوجوانی ۱۶ ساله است، وقت تعریف صدایش از شوق می‌لرزد: «نمی‌دانم چه حسی بین بچه‌ها بود که این همه عاشق رفتن بودند. اشتیاق من هم کمتر از دیگران نبود. مصصم شده بودم بروم جنگ.

یادم می‌آید اوایل تک تیرانداز بودم و جثه‌ام نحیف بود و توان حمل سلاح را نداشتم. خیلی‌ها مثل من بودند. بعد‌ها آموزش دیده و  دیده‌بان شدم و مسئول دیده‌بانی لشکر ۵ نصر. شاید شما هم شنیده باشید که تجهیزات نظامی عراقی‌ها چند برابر ما بود و اگر از خودگذشتگی بچه‌ها برای دفاع از میهن نبود حتما مقابلشان کم می‌آوردیم، اما آن روز‌ها  بچه‌ها با شور و شعف خاصی برای هر سختی پیش‌قدم می‌شدند.

دانش‌آموزانی که از پشت نیمکت‌های درس و مدرسه به خاکریز و سنگر رسیده بودند حاضر بودند خودشان گرسنه بمانند، اما همسنگری و کنار دستی‌شان چیزی برای خوردن داشته باشد.»

 

شهدای دانش اموز ایت ا... کاشانی

 

شاگرد اول‌هایی که رزمنده شدند

دکتر مهدی، عضو هیئت علمی دانشگاه، هم روز‌های خاطره انگیزی را از نیمکت‌های درس و کلاس آیت‌ا... کاشانی به خاطر دارد. او می‌گوید: «رشته تحصیلی‌ام ریاضی بود و بدون هیچ اغراقی می‌توانم بگویم بچه‌های آیت ا... کاشانی همان اندازه که مؤمن و متعهد بودند، ممتاز و برجسته هم بودند. دانش‌آموزانی که هوش بالایی داشتند و اعتقاد محکمی.

این باور و اعتقاد باعث شد حتی شاگرد اول‌های کلاس و نخبه‌های درس و مدرسه بی‌خیال کتاب و دفتر شوند و بروند سلاح به دست بگیرند. می‌دانستند رسالتشان توی خط به وظیفه‌شان در مدرسه می‌چربد.

خبر شهادت، اسارت و  مجروح  شدن هم‌کلاسی‌ها یک به یک می‌رسید، اما کسی از تصمیمی که داشت منصرف نمی‌شد. می‌شود گفت جنگ یک تحول اجتماعی بود که در همه لایحه‌ها اتفاق افتاده بود و در بچه‌های مذهبی و انقلابی طلاب بیشترین تأثیر را داشت.

صداقت، راستگویی و امانت، فاکتور‌هایی است که از بچه‌های آن زمان به خاطرم مانده است و شاید آن هم به تأثیر حضور معلم‌هایی بر می‌گردد که تنها حرف نمی‌زدند و برخی‌هایشان عملا درس شهادت را به بچه‌ها دادند. خلاصه اینکه آن روز‌ها کسی چیزی برای خودش نمی‌خواست و از خودگذشتگی هنر روز بود.»

علی غلامی  هم که در همان دهه از دبیرستان امیرکبیر به آیت‌ا... کاشانی آمده است از جو حاکم بر مدرسه تعریف می‌کند که با فضای دبیرستان گذشته‌اش کاملا متفاوت بود. او می‌گوید: «بچه‌ها ساده‌پوش و صمیمی بودند.

وقتی حرف از انقلاب می‌زدند پای عقیده و مرامشان می‌ماندند. البته بین دانش‌آموزان بعضی‌ها اصرار به رفتن دانشگاه داشتند و دنبال درس و کتاب بودند، اما خیلی‌ها هم تحت تأثیر انجمن اسلامی و فعالیت‌های آن لباس رزم پوشیدند. برخی‌ها شهید می‌شدند و آن‌هایی هم که مثل من بر می‌گشتند درسشان را در پایگاه ایثارگران ادامه می‌دادند.»

 

 پادگان تمام عیار

جالبی ماجرا وقتی بیشتر می‌شود که محمد حسین جعفریان، شاعر و نویسنده، که روزگاری هم محله‌ای ما بوده است در گفتگو با یکی از رسانه‌ها می‌گوید: «کوی طلاب یک محله معمولی نیست. پایتخت انقلاب در مشهد است، آسمانی‌ترین محله این شهر که بخش در خور توجهی از دانش‌آموزانش و حتی دبیران و کارمندانش، در جبهه بودند.

بسیاری از شهرستان‌های کشور حداکثر شهدایی که در جنگ داشته‌اند، به زحمت از ۵۰ نفر می‌گذرد. دبیرستان ما به تنهایی، ۷۰ شهید دارد. یک‌بار دیگر این رقم را بخوانید. یک دبیرستان در گوشه‌ای از مشهد، ۷۰ شهید در جنگ داشته باشد.

به خدا باید آنجا را موزه کنند و نسل امروز برود تماشا. این دبیرستان در محله کوی طلاب مشهد است، این محله خودش در ماجرای انقلاب و جنگ پرونده پرافتخار و بی‌نظیری دارد. کسی مانند «بابانظر» یا «حاج اصغر محراب» یا «علیمردانی» و... از بروبچه‌های این محله بوده‌اند.

خدا می‌داند چند چهره انقلابی که تنها جرمشان عشق به امام و انقلاب بود در ترور‌های منافقین در این محله به شهادت رسیدند. همه آن‌ها آدم‌هایی معمولی بودند ها! سبزی فروش، دکاندار، قصاب و... جرمشان فعالیت در مساجد و بسیج محلات بود.

دبیرستان «آیت ا... کاشانی» برای من مثل یک کعبه آمال است؛ مشهد، خیابان دریای اول. من ۴ سال آنجا درس خوانده‌ام. این مدرسه در سال‌های جنگ یک پادگان تمام عیار بود.»

 

مدیون دانش‌آموزان هستیم

حالا ما مدیون همه این بچه‌های دانش‌آموز هستیم، نمی‌دانیم فردا که روبه‌رو شویم جرئت می‌کنیم سرمان را بالا بیاوریم و چشم در چشمت شویم یا شرم و خجالت، مانعمان خواهد شد؟

 

* این گزارش یکشنبه ۱۳ آبان سال ۱۳۹۷ در شماره ۳۱۶ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام