کد خبر: ۷۴۰۹
۱۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
نمی‌خواستم تفنگ برادرم، زمین بماند

نمی‌خواستم تفنگ برادرم، زمین بماند

روزی که حسین حسینی به‌عنوان امدادگر افتخاری عازم جبهه‌های جنوب شد، شهادتین را زیر لب زمزمه کرده بود، اما قسمتش فقط جاماندن یک پا در خاک جبهه بود.

روزی که به‌عنوان امدادگر افتخاری عازم جبهه‌های جنوب شد، قبل رفتن، در حرم امام‌رضا (ع) نیت شهادت را از دل گذرانده و شهادتین را زیر لب زمزمه کرده بود، اما قسمتش فقط جاماندن یک پا در خاک جبهه بود. از حسین حسینی می‌گوییم؛ جانباز ۶۵ درصد کوچه «چهل‌پله» و برادر شهید محمد‌هادی حسینی، شهیدی از محله پایین خیابان که بهمن سال۱۳۶۰ در نبرد با نیروهای بعثی عراق به شهادت رسید. 


۱۰ سال خدمت اجتماعی

‌سال ۱۳۴۸ با مدرک سیکل به استخدام سازمان شاهنشاهیِ خدمت اجتماعی درآمدم. ۱۰ سال اول، موظف بودم در روستا‌ها خدمت کنم؛ روستا‌های سبزوار، قوچان و نیشابور. اولین حقوقم را که گرفتم، همسرم را به خانه آوردم. با همراهی او بود که توانستم درسم را ادامه دهم و دیپلمم را بگیرم. در ۱۰‌سال اول خدمتم، بار‌ها درخواست انتقالی‌ام به مشهد را برای ادامه تحصیل داده بودم.

اما موافقت نمی‌کردند تااینکه انقلاب، پیروز و سازمان شاهنشاهی خدمت اجتماعی منحل شد. بعد از انقلاب با انتقالی و ادامه تحصیلم موافقت کردند و به مشهد آمدم. بعد از انتقال به مشهد خدمتم را در بهداری‌ای که زیرنظر دانشکده پزشکی بود، ادامه دادم.  


مسافر نیشابور در تظاهرات مشهد

«روز‌های پرشور انقلاب در مشهد مصادف بود با آخرین سال خدمتم در نیشابور، اما دوری راه و سختی آن مانع نشد تا از حضور در صحنه عقب بمانم. آن زمان معاونت بهداری را برعهده داشتم و تقریبا همه‌کاره بهداری بودم.

هر روز صبح گرگ‌ومیش هوا می‌زدم بیرون و تا قدمگاه که حدود ۱۵ کیلومتر راه بود، پیاده می‌رفتم تا به مینی‌بوس مشهد برسم و بتوانم در راهپیمایی شرکت کنم. ظهر هم برمی‌گشتم بهداری و تا نیمه‌شب می‌ماندم. هر روز کارم همین بود.»

 
پیش‌بینی دکترِ هندی

در بهداری، دکتری هندی داشتیم به نام محمد ظفرحق که مسلمان بود و شیعه. روز ۲۲ بهمن سال ۵۷، من در اتاقم بودم که آن دکتر با هیجان وارد اتاق شد و گفت «حسینی! یک خبر خوش برایت دارم؛ انقلابتان پیروز شد.»

من نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. بقیه پرسنل فکر کردند اشک شوق است. گفتم «اشکم، اشک حسرت و ندامت است. من از قافله شهدای انقلاب جاماندم.»

اما آن پزشک هندی گفت «حسینی! مطمئن باش دولت‌هایی مثل آمریکا و انگلیس، شما را راحت نمی‌گذارند و بی‌تردید جنگی رخ خواهد داد و این مبارزه برای شما ادامه خواهد داشت.» که این پیش‌بینی در کمتر از دو سال برای کشور ما رنگ واقعیت گرفت.

گفتم اشکم، اشک حسرت و ندامت است. من از قافله شهدای انقلاب جاماندم

 
 

افتخار امدادگری در جبهه

سال ۵۹ محل خدمتم، بیمارستان دکترشیخ بود. همان ابتدا اعلام کردم در صورت نیاز به‌صورت افتخاری به جبهه می‌روم. یک روز بعد از شیفت کاری، تلگرامی از هلال‌احمر آمد که خیلی فوری برای خط مقدم امدادگر می‌خواستند. شانس من بود.

با توجه به  درخواست قبلی، کارهایم را کردم و همان روز به خانه رفته و ساکم را برداشتم و بعد از خداحافظی، به همراه چند نفر دیگر راهی جبهه‌های جنوب شدم.


پایی که جاماند

در بیمارستان صحرایی سوسنگرد، مسئول تخت بودم که آمبولانسی از خط مقدم آمد و همراهی یک امدادگر را تقاضا کرد. امدادگر قبلی شهید شده بود. پیش‌قدم شدم و با موافقت مافوقم با راننده آمبولانس به سمت خط مقدم حرکت کردیم. چند نوبت مجروحان را از منطقه عملیاتی به بیمارستان صحرایی منتقل کردیم.

نوبت پنجم بود که از چند تن از رزمندگان پرسیدم «مجروح دیگری هم مانده است؟» گفتند «بله، اما آن طرف خط. سمت خاکریز دشمن.» رو به راننده گفتم «خب، راه بیفت.» اول دودل بود، اما وقتی خودم پشت فرمان نشستم، آمد و درکنار من نشست.


امدادگر، وقت شهادتینه!

به آن طرف خاکریز که رسیدیم، چند مجروح روی زمین افتاده بودند بدون دست و پا. به‌سرعت از آمبولانس پایین پریدیم و با کمک راننده، مجروحان را به آمبولانس منتقل کردیم. بعد به‌سرعت دور زدیم تا به خاکریز خودی برویم.

۵۰ متر کمتر راه بود تا از پیچی بگذریم و از تیررس دشمن دور شویم که ناگهان شیشه آمبولانس شکست و نارنجک تفنگی روی پای راست من افتاد و منفجر شد. دو تن از مجروحان که سرشان سمت پای من بود، شهید شدند. آن انفجار، پای راست من را با خود برد و پای چپم از ناحیه پاشنه به‌شدت مجروح شد.

در آن شرایط که جوی خونی در کف آمبولانس راه افتاده بود، روحیه برادران رزمنده مجروح که خودشان دست و پا‌ها نداشتند، برایم تحسین‌برانگیز بود که با خنده می‌گفتند «امدادگر! وقت شهادتینه» و من در دلم می‌گفتم «سعادتِ شهادت، نصیب و قسمت هر کسی نمی‌شود. ما کجا و شهادت کجا؟»

حمید حسینی، برادر کوچک‌تر شهیدهادی حسینی، هم از آن دسته افرادی است که روز‌های مقاومت و ایستادگی را تجربه کرده است. او هم به تأسی از برادر شهید و برادر جانباز خود، در جبهه‌های جنگ حضور می‌یابد و اگرچه شهادت نصیبش نمی‌شود، دست خالی هم برنمی‌گردد؛ او یکی از جانبازان ۱۵ درصدی منطقه ماست.


همراه مردم

سیزده‌ساله بودم که انقلاب شد. چون بچه بودم، همیشه با برادرهایم به راهپیمایی می‌رفتیم. نهم دی بود که مدرسه نیمه‌تعطیل شد و با چند تا از بچه‌ها به سمت میدان شهدا حرکت کردیم. موج جمعیت به سمت میدان سوم اسفند بود.

نمی‌دانستم کجا می‌روم، فقط با جمعیت می‌رفتم و شعار می‌دادم. یک لحظه دیدم در محوطه باز و بزرگی هستیم که به آن استانداری می‌گفتند. دقیق یادم نیست؛ آیت‌ا... خامنه‌ای یا طبسی داشتند سخنرانی می‌کردند.

نیرو‌های ارتشی هم بودند و مردم به آن‌ها گل می‌دادند. یک آن برخی ماموران برروی مردم اسلحه کشیدند. جمعیت به انتهای باغ هجوم می‌بردند. یکی‌دو نفر روی دیوار ایستاده بودند تا بچه‌هایی مثل ما را که بقیه روی دست می‌گرفتند، از دیوار رد کنند. همان روز بود که حادثه خونین اتفاق افتاد.

 
 رزمنده جعلی

سال دوم دبیرستان بودم که محمد‌هادی شهید شد. من و او چهار سال فاصله سنی داشتیم. با خودم عهده کردم نگذارم تفنگ برادرم زمین بماند. فرزند آخر بودم و عزیزکرده خانواده. حتی جرئت مطرح کردن رفتن به جبهه را هم نداشتم. سال سوم هنرستان، امضای پدرم را جعل کردم و ازطریق بسیج مدرسه برای گذراند‌ن دوره آموزشی به تربت‌جام رفتم.

چند روزی بیشتر نبودم که یک روز از بلندگوی پادگان صدایم کردند. وقتی رفتم ستاد، گفتند «حاج آقا حسینی تماس گرفته و گفته‌اند امضای ایشان را جعل کرده‌ای.

این کار شما مشکل شرعی دارد و نمی‌توانیم اجازه دهیم بمانید.» در حال برگشت به مشهد بودم که مادرم و برادرم، آقامهدی را دیدم. بندگان خدا از ترس اینکه از آنجا مستقیم به جبهه نروم، خودشان به تربت‌جام آمده بودند.


مجوز حضور در جبهه با شرط‌ وشروط

تیرم به سنگ خورده بود و مجبور بودم درسم را ادامه دهم. دیپلمم را که گرفتم، مصادف بود با انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها. سال ۶۲ دانشگاه‌ها پذیرش دانشجو داشت، اما شروع سال تحصیلی از بهمن بود.

خیلی اصرار کردم تا زمان باز شدن دانشگاه‌ها به جبهه بروم، اما مادرم دلش راضی نمی‌شد. اصرارم را که دید، قبول کرد به قسمت پشتیبانی جبهه بروم. فامیلی داشتیم در جهادسازندگی به نام مهدی‌زادگان. اجازه داد با ایشان بروم مشروط به اینکه فقط در قسمت پشتیبانی جبهه باشم و جلو نروم.

 
حسرت حضور در عملیات

مهندسی سپاه و جهادسازندگی، کاری را مشترکا شروع کرده بودند که من هم همان‌جا خدمت می‌کردم. قرار بود پل شناوری روی رودخانه اروند پیاده کنند تا  نیرو‌های خودی بتوانند در مواقع لزوم از آن استفاده کنند.

متاسفانه در زمان استفاده از این پل و در شب‌های عملیات به‌خاطر قولی که به مادرم داده بودم، در منطقه حضور نداشتم.


 فرمان واجب‌الاطاعه

در دانشگاه یزد قبول شدم و آنجا هم در بسیج دانشجویی فعال بودم. ۱۵ اسفند همان سال به‌عنوان نیروی رزمی ازطریق بسیج دانشجویی به جبهه رفتم. پانزدهم فروردین به مشهد آمدم تا دیداری با خانواده انجام دهم.

در برگشت مادرم راهم به یزد آوردم، اما دو روزی از آمدنش نگذشته بود که تصمیم گرفتم به جبهه بروم. امام‌خمینی و آیت‌ا... منتظری فرمانی داده بودند که برایم واجب‌الاطاعه بود. فرمانی مبنی بر اعزام سپاه صدهزارنفری بسیجیان دانشجو و سایر اقشار.

 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون، سنگر‌های کمینی بود که به‌نوبت برای نگهبانی می‌رفتیم. ما برای دیده نشدن باید از درون کانال آن هم به‌صورت خمیده می‌رفتیم. یک شب که با چند نفر از رزمندگان می‌رفتیم پست را تحویل بگیریم، یک لحظه متوجه انفجار خمپاره ۶۰ پشت سرمان شدیم.

بلافاصله دست‌ها را دور گردنم حلقه کردم تا آسیبی به سرم نرسد، اما حس کردم تمام لباس و آرنجم خیس است. ترکش خمپاره، گردنم را مجروح کرده بود. از همان‌جا من را به بیمارستان سوسنگرد و بعد برای عمل به تهران منتقل کردند. خانواده‌ام هنوز خبر نداشتند. به برادر بزرگم، حسین، زنگ زدم.

پرسید: «جبهه چه خبر حمید؟» گفتم: «تهرانم.» برادرم شستش خبردار شد که من مجروح شده‌ام. با نگرانی گفت: «مجروح شدی حمید؟»

گفتم: «چیزی نیست؛ یک ترکش کوچک است» و این همان جمله‌ای بود که او وقتی یک پایش قطع شده بود، به خانواد‌ه گفته بود. او همان روز عازم تهران شده بود. پس از آن ماجرا، دیگر توفیق حضور در جبهه را نیافتم.



*این گزارش پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵ در شماره ۲۲۵ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام